در سال 85 زمانی که با پدر و مادرم تنها زندگی میکردم اکثر اوقات به همراه مادرم صبح اول وقت در نماز مسجد نزدیک محل سکونتمان شرکت میکردیم.
از مادرم که صبح زود بیرون میزد مراقبت میکردم که حادثهای برایش رخ ندهد؛ روزی که برده بودمش مسجد و در بیرون منتظرش بودم دیدم بعد از 20 دقیقه همراه یک دختر جوان از مسجد خارج شد و به طرف من آمدند. از مادرم در مورد آن دختر جوان پرسیدم. مادرم گفت دانشجو است و از تهران آمده و چون جایی را ندارد که فردا برود ثبتنام کند در دانشگاه یک روز مهمان ماست و بعد به تهران برمیگردد.
مخالفتی نکردم و دختر جوان به همراه مادرم به خانه رفتند. پدرم صبح زود به سر کار رفته بود و از آمدن دختر جوان اطلاعی نداشت. آن دختر به مادرم گفته بود که آن روز را استراحت میکند و فردا برای ثبتنام میرود چون احتیاج به استراحت دارد. مادرم او را به طبقه پایین خانه برد تا در آنجا در آرامش استراحت کند.
حدود 12سال است هر روز صفحه حوادث روزنامهها را میخوانم و میشود گفت در این مدت خیلی تجربه کسب کردهام. برای همین به محض اینکه از مادرم شنیدم که دخترجوان گفته ثبتنام را بعدا انجام میدهد به موضوع مشکوک شدم. به مادرم هشدار دادم ولی او با بیاعتنایی گفت که فقط یک روز مهمان ماست و میرود.
دختر جوان بعد از خوردن ناهار دوباره به طبقه پایین رفت و استراحت کرد. من که به موضوع حساس شده بودم سری به دانشگاه که نزدیک منزل ما بود زدم و پس از پرسوجو در آنجا گفتند اصلا در این فصل سال ثبتنامی وجود ندارد. آنها وقتی موضوع را شنیدند گفتند احتمالا آن دختر قصد خلافی دارد که دروغ گفته است. برگشتم خانه و بدون این که به مادرم چیزی بگویم منتظر شدم تا ببینم دختر جوان قصد چه حرکتی دارد.
عصر آن روز گریههای دختر جوان بلند شد که با مادرم از وی سوال کردیم و او مدعی شد دلتنگ مادرش است.
از دخترجوان خواستم واقعیت را بگوید. چون ثبتنامی در دانشگاه صورت نمیگیرد. او را تهدید کردم که به پلیس اطلاع خواهم داد. وی از شنیدن نام پلیس ترسید و وقتی دید که دیگر جایی برای دروغ گفتن ندارد سرانجام لب به اعتراف گشود و ماجرای خود را از اول برای ما تعریف کرد. ماجرا همان فرار دختر جوان از منزلش در کرج بود و دنبال راهی میگشت که بدون آبروریزی به منزل برگردد. ما وی را نصیحت کردیم که به منزل خودبرگردد و بعد از کلی بحث قانع شد.همان شب به اتفاق مادرم برایش بلیت اتوبوس گرفته و او را راهی منزلش کردیم. این تجربه باعث شد تا مادرم متوجه شود که بدون فکرو تامل نباید به هر کسی اعتماد کرد.
تبریز ، بهزاد ـ س
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)