ویژگی مهم فیلمهای میرباقری، کارگردانمحوری و نیز استفاده خلاق از محیطهای کوچک و فضاهای بسته برای روایت است. بیژن میرباقری در هر 4 فیلمی که تاکنون ساخته ترجیح داده تا با کمترین شخصیت، فضایی را ایجاد کند که قصههای متنوعش را روان و پذیرفتنی برای تماشاگر به تصویر بکشد. کار کردن در محیطهای بسته و بازیگران کم تعداد، نیازمند طراحی دقیقی است که اولا نماها تکراری نبوده و به یکدیگر شباهت نداشته باشند و ثانیا این محدودیتها، فیلم را برای تماشاگر تبدیل به دقایقی کسالتبار نکنند. در کنار اینها، میرباقری قصههایی مدرن را برای روایت برمیگزیند. در آثار او کمتر هیجانی از نوع فیلمهای اکشن و پرحادثه دیده میشود و آنچه جایگزین این هیجان میشود، درامپردازی براساس روانشناسی شخصیتهاست. این مهم، در آثار این کارگردان، زمانی نمود پیدا میکند که میبینیم هم درونمایه آثارش مربوط به جنبههای ناپیدا از گذشته و درونیات شخصیتهاست و هم اینکه در چنین آثاری است که کار بازیگران، بیش از پیش نمود پیدا میکند. میرباقری از جمله کارگردانهایی است که بیش از بقیه فرصت برای درخشش در اختیار بازیگرانش قرار میدهد. در فیلم اولش سوای بازیهای خوب آهو خردمند و محسن قاضیمرادی، این لیلا زارع بود که در اولین نقشآفرینی جدیاش موفق به دریافت سیمرغ بلورین جشنواره شد. در فیلم دوم بازی یکتا ناصر و امیر آقایی کاملا به چشم آمد. در فیلم سوم مسعود کرامتی بازی درونی و اثرگذاری از خود به نمایش گذاشت و در «طبقه سوم» که موضوع این بحث است، شاهد بازی متفاوتی از مهناز افشار هستیم.
نقشهای سطحی یک بازیگر
او را سالهاست که در نقشهای ساده و ظاهری دختران و زنانی میبینیم که دغدغههای کوچکی دارند. مثلا یا در آرزوی ازدواج با همسر مورد علاقهشان هستند یا به دلایلی بیاهمیت و سبک، قصد راندن مزاحمی را از خود دارند. کمتر پیش آمده که مهناز افشار نقشی را بازی کند که دارای لایههای پیچیده باشد و آنگاه کسی بخواهد درباره تواناییهای او به عنوان بازیگر حرف بزند. او بازیگری است با مشخصات کامل و دقیق یک ستاره در سینمای ایران که فیلمهایش را عموم مردم میبینند و چون این آثار با عامه مردم ارتباط برقرار میکنند، بنابراین کمتر پیش میآید که کارگردانی بخواهد نقشی جدی و سنگین را به او بسپارد. البته سوالی که ممکن است در اینجا مطرح شود این که آیا این بازیگر قابلیت بازی در نقشهای سنگین و پیچیده را دارد یا خیر. پیش از این یکبار فریدون جیرانی از مهناز افشار در نقش کوتاهی در «سالاد فصل» استفاده کرد که آن نقش با معیارهای موجود، میتوانست سنگ محکی باشد برای تواناییهای این بازیگر، اما نه آن فیلم اثر ماندگاری شد و نه بازی افشار در آن، چیزی بیشتر از بازیهای مرحوم خسرو شکیبایی و لیلا حاتمی داشت. در این میان «طبقه سوم» موقعیت دیگری بود برای این که ببینیم آیا این بازیگر میتواند در حرفه خود قلمرو تازهای را پیموده و پیشرفت کند یا خیر که به اعتقاد آنها که آخرین فیلم بیژن میرباقری را دیدهاند، افشار از این تجربه سربلند بیرون آمده است. ویژگی بسیار مهم نقش او در این فیلم، چندگونگی، ابهام و مرموز بودن است. این شخصیت در ابتدا جوری نمایانده میشود و سپس به گونهای دیگر تعریف شده و پیش میرود. این چندوجهی بودن، نیازمند درک درست حسها و موقعیتهایی است که فیلمنامه پیش پای یک بازیگر میگذارد.
درباره فیلم
جدا از دو نکته کلیدی این فیلم که یکی کارگردانی میرباقری و دیگری بازی خوب و باورپذیر مهناز افشار است، باید به پتانسیلهایی اشاره کرد که میتواند یک قصه را از حالتی تخت و تکبعدی درآورده و تبدیل به اثری جذاب کند. همچنان که اشاره شد «طبقه سوم» فیلمی است که در نگاه اول به دلیل ویژگیهای ظاهریاش به تلهتئاتر شبیهتر است تا یک اثر سینمایی. بنابراین برای به تصویر کشیدن آن و طراحی موقعیتهای خاص، احتیاج به درامپردازی و شخصیتسازی مبتکرانهای است که بتواند تماشاگر را روی صندلی نگه دارد. در حقیقت آنچه که کمبود شخصیت و کمبود اتفاق و کمبود فضا را در «طبقه سوم» جبران میکند، دو شخصیت محوری فیلم هستند که به مرور و به تدریج گوشههایی از شخصیت نامکشوف خود را آشکار میکنند و به این ترتیب موقعیتهای کلیدی فیلم، آنهایی هستند که منجر به برخی جابهجاییها میشوند و خلاف تصور و پیشبینی تماشاگر پیش میروند. مثلا از ابتدا چنین به نظر میرسد که دختر جوانی، وحشتزده از ورود ماموران، وارد خانه زنی تنها شده و زن با پناه دادن این دختر، درواقع ریسک بزرگی را پذیرفته است، اما مدتی بعد این معادله معکوس میشود و این بار تماشاگر، زن را در موقعیت یک زندانبان میبیند که با گروگان گرفتن دختر، قصد دیگری بجز پناه دادن او در سر دارد. سپس این وضعیت نیز ثابت نمیماند و دختر پس از به دست آوردن اعتماد به نفس ازدسترفتهاش، زن را واقعا زندانی میکند و با بهدست آوردن قدرت، قصد برآورده کردن خواستههای خود را دارد. پیش از این نیز میرباقری در «روز برمیآید» چنین مبادله و جنگ قدرتی را میان دو شخصیت اصلی آزموده بود و سابقه این شیوه قصهگویی را داشت با این تفاوت که در آنجا دو سوی مخاصمه از قبل یکدیگر را میشناختند، اما در «طبقه سوم» مواجهه این دو، بدون هرگونه پیشینه و شناخت قبلی است. از این حیث میتوان دلبستگی میرباقری در اینگونه قصهگویی را با کار بزرگ اینگمار برگمن کارگردان بزرگ و افسانهای سینمای سوئد در فیلمی به مانند «پرسونا» مقایسه کرد. این مقایسه البته به معنای کنار هم گذاشتن ارزشهای فنی و قابلیتهای معنایی این دو فیلم نیست، بلکه هدف از نام بردن از برگمن و فیلم «پرسونا» ارائه الگویی است برای چنین فیلمهایی. در آنجا نیز لیو اولمن و بیبی اندرسون دو زنی هستند که یکی به دلیل بیماری و دومی به دلیل پرستاری، مجبور به تحمل یکدیگرند. ابتدا زن بیمار فردی درونگرا، عمیق و صاحب قدرت معرفی میشود و پرستار موجودی پرحرف، سادهلوح و بیهنر مینماید، اما با وقوع اتفاقاتی در موقعیتهای تازه، ورق برمیگردد و شاهد شخصیتپردازی عجیب کارگردان هستیم که انسان را منشوری چندگانه و پیچیده نشان میدهد که به راحتی نمیتوان او را براساس رفتارها و نیازهای آشکارش شناخت و ارزیابی کرد.
«طبقه سوم» واجد عنصر تعلیق نیز هست. وجود ماموران در محوطه بیرونی خانه و آمادگی آنها برای دستگیری دختر، همواره این اضطراب را برای تماشاگر حفظ میکند که هر لحظه ممکن است این اتفاق بیفتد، اما مانند بسیاری از فیلمهای خوب سینما، در اینجا نیز این نیروی تهدید بهانهای بیش نیست. آنچه تهدیدگر و مهیب است، احساس جاهطلبی و قدرت است که در یک مصاف رودررو نیز میتواند تاثیری خوفناکتر از هر فاجعهای داشته باشد.
لیلا خراط
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)