من دخترم را کشته ام

«من تعادل روحی ندارم و عکس‌العمل‌های عجیبی که از خودم نشان می‌دهم کاری کاملا غیرارادی است و نمی‌توانم آنها را کنترل کنم. با این‌که بارها و بارها تحت درمان قرار گرفته‌ام اما هرگز بهبود پیدا نکردم و سال‌های سال است که با رنج و عذاب زندگی می‌کنم. ماجرای غم‌انگیزی که برای دخترکم اتفاق افتاده یک فاجعه بزرگ است که هرگز خودم را به خاطر آن نمی‌بخشم و می‌دانم همسرم هم هرگز نمی‌تواند این اتفاق را فراموش کند.
کد خبر: ۳۷۸۰۶۵

 اما تنها می‌خواهم همه آنهایی که در جریان پرونده من قرار می‌گیرند بدانند رفتاری که من از خودم نشان دادم کاملا غیرارادی بوده و هرگز نخواستم از روی عمد آسیبی به دختر عزیزم وارد کنم. دختری که برای من و همسرم همه زندگیمان بود.» آقای «آرون لاکانو» 30 ساله به اتهام به قتل رساندن دختر 10 ماهه‌اش «رز» دادگاهی شده است. این مرد جوان اعتراف کرده با وجود مقاومت‌های بسیار زیاد همسرش برای جلوگیری و ارائه رفتار وحشیانه او، آرون توانسته با 5 دقیقه نگه داشتن سرکودکش زیر آب ریه‌های او را از کار انداخته و نهایتا مرگش را سبب شود. مرگ غم‌انگیز این دختر بچه که پزشکان تلاش زیادی برای زنده نگهداشتن او کردند سبب شد تا پدر بی‌رحمش دادگاهی شود و بزودی حکمی راکه اعضای هیات منصفه و قاضی آن را تایید می‌کنند، دریافت کند. آقای لاکانو به دست‌کم 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم خواهد شد. «من 2 سال و نیم قبل در یک سایت اینترنتی با همسرم آشنا شدم. او بتازگی از روسیه به آمریکا مهاجرت کرده بود و حرف‌های ابتدایی ما کم‌کم آغاز علاقه‌مان به یکدیگر شد. او چیز زیادی از زندگی کردن در مملکت جدیدی که وارد آن شده بود نمی‌دانست و من هم که همه عمرم مردی تنها بودم از این که می‌توانستم به او کمک و راهنمایی کنم لذت می‌بردم. بعد از چند ماه صحبت متوجه شدم او دقیقا چند خیابان دورتر از محل اقامت من در نیویورک زندگی می‌کند و این بود که خیلی زود قرار ملاقات گذاشتیم و چند ماه بعد با ادامه یافتن ارتباطمان تصمیم به ازدواج گرفتیم. من به او گفتم که سا‌ل‌های سال است به تنهایی زندگی می‌کنم و هرگز ارتباط زیادی با خانواده‌ام که همه آنها در لس‌آنجلس ساکن هستند نداشته‌ام. برایش توضیح دادم مشکلات روحی ای که من از بچگی به آنها دچار شدم باعث شد همه از من رانده شوند و هرگز حتی دوستی برای خودم نداشته باشم. غریب بودن همسرم در نیویورک سبب می‌شد اعتماد زیادی به من داشته باشد و این احساس برایم بسیار خوشایند بود. برای اولین بار در عمرم احساس می‌کردم می‌توانم مفید باشم و برای فردی همسن و سال خودم پایگاه مستحکم و کوهی پایدار باشم. ارتباط خوب ما ادامه داشت و همسرم که کم‌کم به زبان انگلیسی مسلط می‌شد در یک شرکت به عنوان نظافتچی مشغول به کار شد. به خاطر شرایط روحی و اختلالات مغزی که داشتم از طرف دولت ماهانه مبلغی می‌گرفتم که با همان زندگی می‌کردم اما ازدواجم سبب شده بود در هزینه‌ها دچار مشکل شوم. تا زمانی که همسرم سرکار می‌رفت می‌توانستیم زندگی را بگذرانیم اما تنها چند ماه بعد بود که متوجه شدیم او باردار است. از این که صاحب فرزند می‌شدم بسیار خوشحال بودم اما از سوی دیگر هیچ ایده‌ای از این که چطور باید از فرزندمان نگهداری کنیم نداشتم؛ دوباره احساس یاس و ناامیدی بشدت به سویم هجوم آورده بود و شب‌ها با کابوس‌های بدی که می‌دیدم از خواب می‌پریدم. در این میان تنها همسرم بود که به من امیدواری می‌داد که اوضاع درست می‌شود و حضور کودکی در زندگیمان می‌تواند روحیه‌ام را عوض کند. من تنها به همسرم اعتماد داشتم و با حرف‌هایش آرام می‌گرفتم. در ماه‌های آخر بارداری‌اش به ناچار باید در خانه می‌ماند چون قادر به کار کردن نبود و نمی‌توانست سرکارش حاضر شود و باز مشکلات مالی به سویمان هجوم آورد. این مشکلات سبب می‌شد بیش از پیش احساس عصبی شدن و سرخوردگی به من دست بدهد و کنترلی روی رفتارم نداشته باشم،‌ وقتی دخترمان «رز» به دنیا آمد همه چیز تغییرکرد.» با ورود «رز» به زندگی آرون و همسرش آنها دچار درگیری‌های جدیدی شدند که نیاز به تعقل بیشتر و برنامه‌ریزی داشت. از یک سو به خاطر شرایط روحی غیرعادی که آرون به عنوان مرد خانواده داشت، نمی‌توانست کار زیادی انجام بدهد و مسوولیت بپذیرد و از سوی دیگر هم همسرش به خاطر مهاجر بودن به آمریکا و نداشتن شناخت کافی از محیط مدام دستپاچه بود و اشتباهات زیادی از او سر می‌زد. در این میان رز که دختری سالم و شاداب بود تنها 3 روز بعد از به دنیا آمدن به منزل والدینش نقل مکان کرد تا آنها به عنوان پدر و مادرش از او نگهداری کنند. اتفاقی که اگر نمی‌افتاد شاید این دخترک اکنون زنده بود. «وقتی رز را به خانه منتقل کردیم گیج بودم. نمی‌دانستم با ورود یک عضو جدید آن هم یک نوزاد چه بلایی قرار است سرمان بیاید. همسرم بشدت او را دوست داشت و همه توجهش را به او معطوف می‌کرد و انگار من دیگر دیده نمی‌شدم. احساس می‌کردم بار دیگر همان سایه سرگردانی هستم که در زندگی هیچ‌کس نقشی بازی نمی‌کند و حتی اگر حضور نداشته باشد اتفاقی نمی‌افتد. ورود رز به خانه‌مان همه چیز را به هم ریخته بود و بی‌توجهی‌های همسرم نسبت به من بیش از پیش اعصابم را خرد می‌کرد. بعد از گذشت چند هفته بالاخره همسرم یک شب اعلام کرد به خاطر تنگدستی مالی به ناچار باید به سرکارش برگردد و من که توانایی کار کردن نداشتم باید از دخترمان نگهداری می‌کردم. حتی از تصور این‌که از صبح تا عصر با رز که کودکی بسیار کوچک بود در خانه باشم می‌ترسیدم اما چاره‌ای نبود. بعد از چند روز بحث و جدل بالاخره همسرم مرا هم راضی کرد تا مدتی از رز نگهداری کنم تا شرایط به‌گونه ای شود که بتوانیم او را به مهدکودک بسپاریم. به خاطر علاقه‌ای که به همسرم داشتم پیشنهادش را پذیرفتم. اوایل کار سختی نبود چون رز نوزاد بود و بیشتر روز را می‌خوابید. همسرم همه مایحتاج را برایم می‌گذاشت تا احتیاج به تصمیم‌گیری در هیچ موردی نباشد. می‌دانستم هر چند ساعت یک بار باید پوشکش را تعویض کنم و به او شیر بدهم و کار دیگری هم نداشتم اما کم کم هر چه بزرگ‌تر می‌شد شرایط سخت و سخت‌تر می‌شد. دیگر اغلب روز را خواب نبود و مدام می‌خواست جلب توجه کند. من که هیچ نمی‌دانستم چطور باید با او ارتباط برقرار کنم به ناچار به محل کار همسرم تلفن می‌زدم و گوشی را در نزدیکی سر دخترمان قرار می‌دادم تا مادرش سر او را گرم کند. اما بی‌فایده بود. بالاخره با اخطاری که همسرم از محل کارش گرفت تلفن‌هایمان قطع شد و من به تنهایی مسوول نگهداری از دخترم شدم کاری که اصلا از آن خشنود نبودم.» به گفته آرون طبق قرارش با همسرش او تنها باید چند ماه از دخترشان نگهداری می‌کرد تا اوضاع مالی‌شان بهتر شود و توانایی ثبت‌نام او در یک مهدکودک را داشته باشند. اما با گذشت زمان انگار هر چه دخترشان بزرگ‌تر می‌شد هزینه‌های بیشتری داشت که از پس آن به سختی برمی‌آمدند و پول برای ثبت‌نام او در محلی برای نگهداری‌اش وجود نداشت. آرون چاره‌ای به جز نگه داشتن دختریش نداشت اما خودش هم می‌دانست شرایط روحی‌اش روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شود و این وضع نمی‌تواند مدت بیشتری دوام پیدا کند. بحث‌های او با همسرش که ناچار بود برای پول درآوردن سرکار برود بی‌فایده بود و آنها نمی‌توانستند به نتیجه درستی برسند. هر روز مراقبت کردن از رز که هر چه بزرگ‌تر می‌شد شیطان‌تر و باهوش‌تر می‌شد سخت وسخت‌تر گشت و بالاخره اتفاقی که حتی خود آرون هم از آن بشدت وحشت داشت، رخ داد. رفتار غیرعادی او و عدم توانایی در کنترل عکس‌العمل‌هایش او را به کشتن دختر 10 ماهه‌اش رز کشاند و پرونده قطور قتل را برایش تشکیل داد. «آن روز شوم انگار رز بیمار بود و از صبح که مادرش از خانه خارج شد مدام گریه می‌کرد. صدایش برایم غیرقابل تحمل شده بود و نمی‌توانستم جلوی رفتارم را بگیرم. تنها کاری که کردم با همسرم تماس گرفتم و از او خواستم قبل از آن که بلایی سر بچه بیاورم به خانه برگردد اما رسیدن او کمی طول کشید و وقتی به خانه رسید که من در رفتاری فجیع کودکمان را تا سرحد مرگ زیر آب نگه داشته بودم. او جان سپرد و من که پدرش هستم قاتل او معرفی شدم، نمی‌دانم تا پایان عمرم چطور می‌خواهم با بارگناهم به زندگی عادی ادامه بدهم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها