حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مجید خاطره مشترک بچههای ایرانی است و خیلیها از جمله خود من، با او همذاتپنداری میکردند. در واقع بهتر است بگویم، هوشنگ مرادیکرمانی نه فقط زندگینامه خودش، که داستان زندگی همه نوجوانهای ایرانی را نوشته است. یادم میآید یکی از داستانها درباره شاعر شدن مجید بود و تلاش او را برای سرایش شعر، نشان میداد.
به نظر من همه نوجوانهای ایرانی در آن سن و سال به فکر شعر ساختن میافتند و دغدغه شب و روزشان میشود. من هم همین طور بودم. در دوران راهنمایی آرزوی شاعرشدن داشتم. از همان موقع مطالعه را با بوستان و گلستان سعدی شروع کردم. داستانهای شاهنامه را خواندم و ماجرا تا آنجا ادامه پیدا کرد که مدتی بعد و به مرور شعرهایم در مجلات آن زمان چاپ شد.
قصههای مجید برای من کتابی با ماجراهای ملموس است. احساس میکنم تکتک شخصیتها و فضای سنتی داستان را بهخوبی میشناسم؛ خصوصا عاطفه غلیظ مادربزرگ یا همان بیبی خودمان را، زنی که سرپرستی مجید را به عهده گرفته و اگرچه گاهی تندی میکند، اما همچنان برای نوه بازیگوشاش، تکیهگاهی محکم است.
جالب است بگویم که من هنوزم هم با مادربزرگم زندگی میکنم. برای ما کردها پدربزرگ و مادربزرگ همان جایگاه سنتی و قدیمی را دارند و چیزی به اسم خانه سالمندان معنا و مفهومی ندارد. آنها هم راوی قصهها برای کوچکترها هستند و هم قصهسازی میکنند. یعنی منبع الهامبخشی برای خلق داستان محسوب میشوند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....