در آن حیاط کوچک یک پرنده آوازه خوان هم رفت و آمد میکرد و مارمولک کوچولو هم هر وقت که آن پرنده را میدید آرزو میکرد که ای کاش یک پرنده بود و میتوانست با بالهایش تمام آسمان را پرواز کند و هرجا که دلش میخواهد برود، ولی با دیدن خودش در آب حوض تمام رویاهایش نابود میشد. تا اینکه یک روز از این روزها که مارمولک در فکر فرو رفته بود و در گوشهای نشسته بود و به آسمان آبی نگاه میکرد و پرنده آوازه خوان هم متوجه مارمولک شده بود، به او گفت: مارمولک دوست داری من تو را به آسمان ببرم؟
مارمولک فکری کرد و گفت: مگه میتوانی؟
پرنده گفت: بله... تو میتوانی پشت من سوار شوی و با هم به آسمان برویم.
مارمولک که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و پرنده روی زمین نشست و مارمولک هم خیلی آرام رفت روی پشت پرنده و با دو دستش گردن پرنده زیبا را گرفت و پرنده بالهایش را باز کرد و به هم زد و از روی زمین بلند شد و اوج گرفت و رفت به آسمان. مارمولک چشمانش را بسته بود . چون اولین بار بود، خیلی ترسیده بود ولی کم کم چشمهایش را باز کرد و دید در آسمان آبی در حال پرواز است.
مارمولک که خیلی خوشحال شده بود فریاد زد و گفت: من شدم یک مارمولک پرنده... هورا...
ولی در همین موقع بود که بادی وزید و مارمولک که دستهایش را باز کرده بود، کنترلش را از دست داد و از روی پشت پرنده پرت شد و در زمین و آسمان معلق ماند و در نهایت به زمین سقوط کرد.
شلپی افتاد در دریاچه کوچکی که در آن نزدیکی بود ولی خوشبختانه ماهی مهربانی که در آن دریاچه زندگی میکرد به داد مارمولک رسید و مارمولک را در حال دست و پا زدن روی پشتش سوار کرد و به خشکی برد. مارمولک کوچولو نجات پیدا کرد و در آن موقع بود که متوجه شد او باید همانجا کنار دیوار زندگیاش را بگذراند و آرزوهای بزرگتر نکند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد