خانه بروبچه‌ها

غازِ نازنازی

کد خبر: ۳۷۷۶۶۸

گاهی به این می‌اندیشم که اگر کور یا کر یا لال بودم همه به خاطر این نقص از من بدشون می‌آمد و با خود می‌اندیشیدم کاش سالم بودم تا به من توجهی می‌کردند.

وای! واقعا نمی‌دانم که چه جور باید باشم تا کسی ارزشی برایم قائل باشد؛ هر چند از روی ترحم، هر چند بسیار اندک!

دختری از دیار فراموش‌شدگان

خب از اونایی بپرس که یه لگد به مرغ خونه خودشون می‌زنن و در حالی که مرغ بخت‌برگشته قااااق‌قاق‌کنان به دیوار می‌خوره(!)، دستاشون رو می‌ذارن رو دیوار و به مرغ همسایه خیره می‌شن و می‌گن: واااای... نیگااااش‌ش‌ش کن!...چه غاااازِ ناااازی‌ی‌ی!

عقب گرد

(... می‌دونم حتی اگه آلزایمر هم نداشته باشی، باید صد تا نشونه بدم تا منو بشناسی! بفرما، خودم رو هم سرزنش کردم! راضی شدی؟!...[ولی] می‌خوام یه ماجرایی رو تعریف کنم که تازه برام اتفاق افتاده):

چند روز پیش با داداشم منتظر تاکسی بودیم. یه تاکسی اومد و صندلی عقب پُر شد و ما هم، چون دو نفر بودیم، منتظر تاکسی بعدی شدیم ولی راننده نه این‌که بخواد خلاف قانون عمل کنه، به خاطر این‌که هوا سرد بود و نگران سلامتی همشهری‌هاش بود(!) ما رو جلو سوار کرد و راه افتادیم. یه خیابون جلوتر ترافیک نیمه‌سنگینی بود و ماشین‌ها مثل لاک‌پشت جلو می‌رفتن ولی این راننده محترم که خیلی برای وقت ما ارزش قائل بود(!) پیچید تو لاین مجاور. طوری که راننده بشنوه به داداشم گفتم: «خیابون یه‌طرفه‌س؟» داداشم هم گفت: «جدیداً»! ولی راننده عین خیالش نبود. از این لاین به اون لاین می‌پیچید تا به ماشین‌هایی که از روبه‌رو می‌اومدن هم راه بده! تا این‌که یه راننده سمج (یا چرا سمج؟ قانون‌شناس) درست جلوی ماشینی که ما سوارش بودیم توقف کرد. ماشین‌ها سپربه‌سپر، راننده‌ها هم چشم‌تو‌چشم، من هم منتظر واکنش دو طرف بودم. راننده‌ ما هی می‌رفت عقب تا بپیچه تو لاین خودش، ولی راننده‌ مقابل هم جلو می‌اومد و بهش اجازه‌ این کار رو نمی‌داد و به هیچ وجه حاضر نبود کوتاه بیاد؛ وضعیت سپربه‌سپر ماشین‌ها همچنان برقرار بود. خلاصه اون‌قدر ماشین عقب رفت تا رسید به یه کوچه و وارد کوچه شد. راه باز شد و ماشین جلویی رد شد و رفت. قسمت جالب ماجرا این‌جا بود که راننده‌ متخلف، شماره‌ ماشین روبرو را ثبت کرد! و جالب‌تر هم این‌که ما درست برگشته بودیم به جای اول!

دقیقه‌ نود

وا! اونایی که با اسم مستعار می‌نوشتن، دیگه کم‌کم به اسم‌های اصلیشون (ولو به‌ اختصار!) رو آورده‌ن، تو چرا مثل این رانندهه، برعکس شدی ماااادر؟!

قرن بیست و یک

پیرمردی خسته و نالان با قدم‌هایی که نشان از خستگی‌اش دارند وارد می‌شود. کلاه نمدی‌اش را از سرش برمی‌دارد، می‌خواهد روی صندلی بنشیند که نزدیکش می‌شوم و می‌گویم: پدر جان، می‌شود بروید جای دیگری استراحت کنید؟ با دست‌هایی که کمی می‌لرزند عصایش را چند بار به صندلی‌ها می‌زند و می‌پرسد: «پس اینا واسه چیه؟» می‌گویم: هر چند وقت یک بار با دوستانم قراری می‌گذارم تا با آنها حرف بزنم. می‌گوید: «پسر جون! الان قرن بیست و یکه، سال دو هزار و دهه! به جای این دردسرها برو یه وبلاگ بزن! برو جانم! برو بذار منم این‌جا بشینم!»

فرید دانش‌فر

دیده و دل

به راهی یک جوان سر به پا گِل/ پریشانحال و سر در خدمتِ دل/ نظر کرد از در کویی به محفل/ نکرد اما نگاهش را از آن وِل/ بدید از پشت در سیمای خوشرو/ لبان و چشم آهو زیر ابرو/ بدقت چهره را دید از سر و رو/ کشید از دور دستش را به گیسو/ بگفتا او همان محبوب ما است/ که این دل مدتی هی سینه‌چاک است/ نویسم در سجلدم نام او را/ بگیرم کفترانِ بامِ او را/ زنم بر نام او یک مزرعه چای/ به مهرش دیده و دست و دل و پای/ کنم من خدمتش تا می‌توانم/ پَرَد «جانم فدایت» از دهانم/ برفت و با زبان و دست لرزان/ نمود از هجر دختر اشک و افغان/ بگفتا لؤلؤیی، من قطره‌ آب/ نمی‌آید به امواجم دگر خواب/ بیا و درد این‌جانب دوا کن/ بزن بر نام خود مهری، صفا کن/ زمان بگذشت و دختر عاقد آورد/ سجلد و شاهدانِ وارد آورد/ بگفتا مهر من جان است و جانان/ زمینی در فلان جایک به تهران/ کمی هم دست و پا خواهم من از تو/ دو چشم و قلوه و قلب و دل از تو/ یکی ویلا و بنز و فرش و قالی/ تمامِ نفتِ چاهی، یک دو سالی/ پسر گفتا که جان باشد فدایت/ بزن قلب مریضم را به نامت/ تمامِ جان بُوَد از جان جانان/ برای که دگر خواهم دل و جان؟/ به وصلت من نیارم لحظه‌ای تاب/ بگو آیا که بیدارم؟ نی‌ام خواب؟/ بسرعت شاهدان امضا نمودند/ تمامِ رازِ خود اخفا نمودند/ پسر شاد و خوش و خرسند و خوشحال/ بزد بشکن که آمد اینک اقبال/ بگفتا دخترک آیا تو دیدی/ چگونه بر منِ زیبا رسیدی؟/ کنون مهرم بده راحت کن این جان/ بده چشم و دل و مُلکم به تهران/ بگفتا آن پسر آخر چه رسم است؟/ چه طرز شادی و لبخند و بزم است؟/ شوم قربان آن چشم قشنگت/ چه می‌خواهی ز من با قلب سنگت؟/ گرفتند شاهدان دستان او را/ بریدند دست و دل، چشمان او را!/ جوان از دار فانی رخت‌بربست/ چو با ناکس به دست و دیده دل بست.

زینب فخار از کاشمر

ببین چقد روونتر می‌شه شعرت، اگه همون اول سبزی پاک‌کرده بخری (هه‌هه‌هه!) اما عوضش وقتت رو صرف تقویت سروده‌هات کنی! (البته منم وقت چندانی نداشتم و نذاشتم، پس از بابِ مثال می‌گم): جوانی بی‌حیا می‌رفت ز جایی/ شنید از پشت دیواری نوایی/ شکافی دید و چون گوسپندِ بیمار/ نگاهش را چرا بُرد مردِ بی‌عار/ غزالی شد نمایان عین حوری/ چو چشمی از برایش حین کوری/ به خود گفت: «این همان محبوب ما است/ که این دل مبتلا بر درد آن است»/.../ جوان از دار فانی رخت‌بربست/ سزا این است کسی را عقل کور است. (یا یه چی تو این مایه‌ها! بگذریم از این‌که در ادبیات معاصر بگفتا و سجلد و افغان به جای فغان و... اینا، صورت خوشی ندارن و چنین سزایی رو هم برای کسی نمی‌خوام!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها