کنایه زدن و متلک‌گویی، ممنوع

زبانت را غلاف‌ کن

کد خبر: ۳۷۷۶۵۷

اما او این‌گونه نیست. مهربان است و صبور. اهل حرف زدن است و گره باز کردن. داد نمی‌زند. صدایش را در گلویش نمی‌اندازد. اصلا توهین کردن در قاموسش نیست. زبانش نرم است. بیشتر از آن‌که حرف بزند گوش می‌دهد. او قلب اهالی خانه را به دست آورده. او فرمانروای بی‌تکلفی است که عصای حکومتش از جنس تفاهم است. او خوب فهمیده که رمز زندگی همراه با خوشبختی خوب گوش دادن، خوب حرف زدن و احترام به خواسته‌های دیگران است.

اگر قرار باشد در دو راهی انتخاب کردن بین این دو وضعیت قرار بگیریم حتما همه ما موقعیت دوم را می‌پسندیم، یعنی زندگی با آدمی‌که می‌داند مدیریت زندگی را به دست گرفتن فقط با برقراری دوستی میان اعضای خانواده میسر است. کسی که ایمان دارد داشتن دو گوش و یک زبان نمادی است برای به یاد داشتن این موضوع که دو برابر آنچه می‌گوییم باید گوش دهیم.

جادوی کلام

هیچ‌کس در این دنیا نیست که نخواهد خوشبخت باشد، اما خیلی‌ها هستند که نمی‌دانند برای خوشبخت بودن باید تلاش کرد و قرار نیست کسی خوشبختی را به دیگران تعارف کند، اما اگر خوشبختی فقط یک راه داشته باشد آن راه چیزی نیست جزاستفاده درست از زبان و کلام یعنی ابزاری که می‌شود با آن همه را جادو کرد.

قدیمی‌ها می‌گویند زبان از دل آب می‌خورد. پس هر چقدر آدم بهتری باشی و قلب مهربان‌تری داشته باشی زبانی نرم‌تر و مهربان‌تر نیز خواهی داشت. اگر از بعضی آدم‌هایی که همیشه می‌توان مستثنایشان کرد بگذریم، این حرف می‌تواند حرفی کاملا درست باشد، چون بیشتر آدم‌هایی که با نرمی‌کلامشان دیگران را سحر زده می‌کنند پشت واژه‌هایشان قلبی مهربان دارند.

در این دنیا نمی‌توان آدمی ‌را پیدا کرد که وقتی با او با آرامش و محبت حرف می‌زنی قانع نشود و آن‌طور رفتار نکند که تو می‌خواهی. حتی اگر کلام محبت آمیز او را وادار به انجام کاری نکند لااقل او را از موضع گرفتن و لجبازی پرهیز می‌دهد، چون جادویی که در نرمی‌کلام و لطافت زبان وجود دارد با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست.

پس زبان ابزارخوشبختی است، همان‌گونه که می‌تواند وسیله‌ای برای برهم زدن آرامش باشد، اما چه می‌شود کرد وقتی بیشتر ما آدم‌ها از زبانمان به جای تلاش برای خوشبختی برای خراب کردن روابط، به هم زدن تعادل زندگی و شکستن قلب‌هایی استفاده می‌کنیم که می‌دانیم برای ما می‌تپند.

«نه» بزرگ به بدی‌ها

می‌گویند زندگی‌مان ماشینی شده برای همین اعصاب نداریم و افسرده شده‌ایم و هیاهوی پیچیده در مغزمان آرامش‌مان را گرفته، اما ما می‌گوییم مگر آدم در عصر ماشین خودش هم تبدیل به ماشین می‌شود؟

می‌گویند آنقدر بیرون از خانه برای امرار معاش می‌دویم و حرف می‌زنیم و انرژی مصرف می‌کنیم که وقتی به خانه می‌رسیم دلمان فقط سکوت می‌خواهد و چون حوصله نداریم و دل و دماغ خوب حرف زدن را از دست داده‌ایم با حرف‌های نیشدار به جان هم می‌افتیم، اما ما می‌گوییم مگر زندگی کردن فقط پول درآوردن و تلاش برای زنده ماندن و خوردن و بعد هم خوابیدن است آن هم به بهای فراموش کردن پیوندهای خانوادگی؟

می‌گویند حال و حوصله حرف زدن نداریم و روزنامه خواندن و گوش دادن به اخبار را به شنیدن حرف‌های اهالی خانه که یا غر می‌زنند یا از آرزوهای بلند بالایشان می‌گویند ترجیح می‌دهیم، اما ما می‌گوییم اگر اعضای یک خانواده نتوانند از آرزوها و دلتنگی‌هایشان برای هم بگویند پس دیگر باید چکار کنند؟

اگر قرار باشد عضو یک خانواده بودن را با دور یک سفره نشستن و در عرض چند دقیقه غذاها را خوردن هم معنی کنیم، اگر قرار باشد زندگی را در پول درآوردن، مثل ماشین کار کردن، دلتنگی به‌خاطر بدبختی‌ها و فرو رفتن در فکر و خیال‌های سیاهی که تمامی ‌ندارد خلاصه کنیم، آن‌وقت دیگر از خانواده و آدم‌هایش چه چیزی باقی می‌ماند؟

حالا اگر قرار باشد طوری کنار اعضای خانواده مان زندگی کنیم که بجز تنگناهای اقتصادی، فشارهای روحی را هم به خوردشان بدهیم آن‌وقت از روابط خانوادگی‌مان چه چیزی باقی می‌ماند؟ اگر قرار باشد از زبانمان شمشیری بسازیم و به جان همدیگر بیفتیم چطور؟ اگر آرامش را فدای ذهن نابسامانمان کنیم چه؟ اگر مهربانی را فراموش کنیم و تخصصمان کنایه زدن و متلک گویی شود آن‌وقت چطور؟

جواب همه این سوال‌ها معلوم است، وقتی هرکدام از ما این راه‌ها را انتخاب کنیم نه فقط خودمان رنگ آرامش را نمی‌بینیم که مانع خوشبخت شدن و به آرامش رسیدن دیگران هم می‌شویم. ولی قرار نیست زندگی میدان تاخت و تاز به روح و جسم همدیگر باشد. قرار است پیمان زناشویی وسیله‌ای شود برای رشد و به آرامش رسیدن. قرار است از دل خوشبختی زن و مرد موجوداتی به وجود بیایند که آنها هم خوشبخت باشند. پس برای لمس احساس شیرین خوشبختی به همه بدی‌ها یک نه بزرگ بگو.

کمتر حرف بزن، بیشتر گوش بده

خیلی از ما دوست داریم که در زندگی رشته کلام را به دست بگیریم و از این یکه تازی در میدان، حرف خودمان را به کرسی بنشانیم. یعنی دلمان می‌خواهد همه حرف ما را قبول کنند بدون آن‌که حاضر شویم حتی به حرف‌های دیگران گوش دهیم. اما این یک معامله دو طرفه است، یعنی تا حرف دیگران را گوش نکنیم کسی به حرفمان گوش نمی‌دهد.

پس برای حفظ تعادل زندگی باید شنونده‌ای ماهر باشیم البته نه این‌که فقط حرف اطرافیان را بشنویم بلکه با گوش جان پذیرای آن باشیم، چون بین گوش دادن و شنیدن فاصله زیادی هست. حالا نقطه عکس چنین وضعیتی هم وجود دارد، یعنی خانواده‌هایی که اعضای آن نه فقط حوصله گوش دادن به حرف‌های یکدیگر را ندارند، بلکه تمایلی هم نسبت به حرف زدن با هم از خود نشان نمی‌دهند. این یعنی قطع رابطه در عین حالی که به ظاهر افراد با هم ارتباط دارند.

مشکل حرف نزدن با اعضای خانواده این است که روابط زودتر از آنی که بشود فکرش را کرد رو به سردی می‌رود. آدم‌هایی که زیر یک سقف زندگی می‌کنند، اما بیشتر شبیه مجسمه‌های بی‌احساسی هستند که فقط برای خوردن و خوابیدن کنارهمند. اما مشکل بزرگ‌تر این است که وقتی افراد با هم حرف نمی‌زنند احساسات، خواسته ها، آرزوها و التهاب‌های درونی‌شان را با کسانی که باید محرم اسرارشان باشند در میان نمی‌گذارند. برای همین درونشان کوهی از احساسات سرکوب شده و آزاردهنده تشکیل می‌شود که دیر یا زود می‌شکند و همه چیز را از بین می‌برد.

بعضی‌ها فکر می‌کنند اعضای خانواده باید علم غیب داشته باشند و با دیدن ظاهر همدیگر غلیان احساسات هم را درک کنند، اما واقعیت این است که تا وقتی ما با زبانمان آنچه درونمان می‌گذرد را آشکار نکنیم هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد در دل‌مان چه می‌گذرد. پس باید حرف زد. باید آنچه در دلمان تلنبار شده را بیرون ریخت. همین‌طور باید به دیگران اجازه حرف زدن داد و وارد تعاملی شد که هردو طرف می‌خواهند همراه با هم مساله‌ای را موشکافی یا مشکلی را حل کنند.

یک، دو، سه، حرکت

چه تلویزیون باشد چه رادیو، چه یک فیلم جذاب سینمایی یا حتی یک انیمیشن احساسی، هیچ‌کدام نمی‌تواند جای گفت و گوهای خانوادگی را بگیرد. همه اینها به جای خود، اما وقتی اعضای یک خانواده دور هم می‌نشینند و از هر دری می‌گویند و حرف‌هایی را به زبان می‌آورند که جز در خانه در جای دیگری نمی‌توان بیان کرد آن وقت احساس لذت‌بخش با هم بودن بیشتر از هر وقت دیگری قابل لمس می‌شود. اما چند درصد ما آدم‌ها این‌گونه فکر می‌کنیم؟ چه تعداد از ما وقتی فیلم دلخواهمان شروع می‌شود حاضر می‌شویم به حرف‌های همسرمان گوش بدهیم؟

البته حرف هم باید جذاب باشد، یعنی باید منصفانه بگوییم که خیلی از ما حرف‌هایی را به زبان می‌آوریم که بهتر است کسی مجال بیان به زبان آمدن به آن ندهد. خیلی از ما مهارت خوب حرف زدن را نداریم و قطاری از کلمات ناخوشایند را روی هم سوار می‌کنیم و آن‌وقت انتظار داریم دیگران با رویی گشاده از حرف‌هایمان استقبال کنند.

ولی واقعا چنین چیزی امکان ندارد، چون حتی صبورترین آدم‌ها نیز برای شنیدن حرف‌های ناخوشایند گنجایشی دارند. برای همین قبل از حرف زدن آن هم در محیطی‌شکننده و حساس چون خانه باید الفبای کار را یاد گرفت. می‌گویند کلام باید شروعی زیبا توام با ادب داشته باشد، یعنی نکته‌ای کلیدی که خیلی از ما هنگام حرف زدن با اطرافیانمان آن را فراموش می‌کنیم. خیلی از ما تصور می‌کنیم که چون با اعضای خانواده‌مان راحتیم پس لزومی‌ندارد که زیبا و سنجیده حرف بزنیم و خودمان را گرفتار حرف‌های ادیبانه کنیم. اما این دقیقا خلاف آن چیزی است که باید باشد چون حرف زیبا و مودبانه در خانه نیز خریداران پر و پا قرصی دارد.

لحن کلام هم خیلی مهم است چون هر گونه گارد گرفتن، دلخوری، طعنه و متلک گویی با ادای اولین کلمات مشخص می‌شود. برای همین باید حرف زیبا را به چاشنی ملایمت و آرامش آغشته کرد. این مساله بویژه در مورد همسران بسیار مهم است، چون روابط زناشویی روابطی است که در عین استحکام می‌تواند بسیار آسیب‌پذیر باشد. برای همین آنها که دنبال خوشبختی می‌گردند هرگز نباید فراموش کنند که راز خوشبخت زیستن در شناخت احساسات و حساسیت‌های طرف مقابل و استفاده از کلمات صریح، متین و خوشایند به جای الفاظ نیشدار، غیرشفاف و خنثی است.

چهار، پنج، شش، برو

وقتی اصول گفت و گوی موثر را بدانیم یعنی نصف بیشتر راه را رفته‌ایم. آن‌وقت می‌ماند تلاش برای ‌پیاده کردن آن چیزهایی که یاد گرفته‌ایم. روان‌شناسان و مشاوران خانواده می‌گویند یکی از نشانه‌های سخن پرجاذبه و زیبا، دوری کردن از زبان امر و نهی است. این یک اصل کلی است که وقتی یاد بگیریم و باورش کنیم آن‌وقت وقتی درخواستی از همسر یا فرزندانمان داشته باشیم از این کلمات استفاده می‌کنیم: لطفا، بی زحمت، ببخشید، خواهش می‌کنم، اگر زحمتی نیست، ممنون می‌شوم و....

اگر کسی بتواند این کلمات را ملکه ذهنش کند آن‌وقت باید دیگر مطمئن باشد که می‌تواند فردی نسبتا موفق در برقراری ارتباط باشد؛ البته به این شرط که به گفته‌های یک اندیشمند انگلیسی هم خوب فکر کند.

ریموند مورتیمر می‌گوید گفت‌وگو بازی تنیس نیست که در آن سرویس طرف مقابل را با یک ضربه به او برگردانیم، بلکه گفت و گو بازی گلف است که در آن هر کس توپ خودش را پرتاب می‌کند. منظور او این است که در گفت و گو نباید به هم حمله کنیم و با شناور نگه داشتن کلام باید آن را مثل توپ به سمت هدف مورد نظرمان هدایت کنیم. حرف‌های مورتیمر البته به این معنی نیست که در فرآیند گفت و گو فقط به خودمان توجه کنیم و بی‌اعتنا به دیگران کار خودمان را بکنیم، بلکه او می‌خواهد به ما یاد بدهد که اگر چه در گفت و گو همواره مواضع خودمان را بر زبان می‌آوریم، اما باید یاد بگیریم که از منیت دست برداریم چون وقتی در کلام آن هم در محیط خانه فقط از کلمه من استفاده می‌کنیم معنی‌اش این است که می‌خواهیم خودمان را از دیگران جدا کنیم و به امور اشتراکی زندگی توجهی نکنیم.

و کلام آخر

100 سال پیش اندیشمندی اعتراف کرد که اغلب اوقات گفت و گو کردن برایم ناراضی‌کننده است چون هرگز آنچه را می‌خواهم بگویم به زبان نمی‌آورم و بعد در مسائل غرق می‌شوم که می‌باید می‌گفتم، اما نتوانستم بگویم. این اعتراف شجاعانه‌ای است اما اتفاق خطرناکی است که نباید ما هم مثل او در آن گرفتار شویم. پس باید با هم حرف بزنیم و به حرف‌های هم به دقت و احترام گوش دهیم و با چاشنی ادب به کلاممان بکوشیم به جای استفاده از کلمات آزاردهنده و نیشدار به اعصابمان مسلط باشیم و با تحت کنترل گرفتن فضا از جادوی کلام استفاده کنیم و ایمان داشته باشیم که کنایه زدن و متلک گویی به آنهایی که خودمان برای زندگی انتخابشان کرده‌ایم نهایت ناتوانی‌مان در رسیدن به خوشبختی است.

حمید بروغنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها