حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اختلافات این پدر و پسر دیگر شهره عام و خاص شده بود. دو همکار جلوی ساختمان موردنظرشان که رسیدند سرگرد به حرف آمد: یک بار دیگر توضیح بده دقیقا چه شده است.
زن و شوهر دچار گازگرفتگی شده بودند اما مرگ آنها بیاحتیاطی یا حادثه نبوده. ماموران کلانتری یک سوراخ در لوله گاز شومینه پیدا کرده بودند که به نظر میرسید عمدی ایجاد شده است.
کارآگاه زیرلب تشکر کرد و داخل ساختمان رفت. یکی از افسران کلانتری نارمک که قبلا هم در یک ماجرای دیگر، شهاب را دیده بود جلو رفت و سلام و احوالپرسی کرد. او و همکارانش علاوه بر سوراخ لوله گاز، یک مدرک دیگر را به دست آورده بودند.
افسر کلانتری به کارآگاه همه چیز را توضیح داد: شک نکنید کسی با چاقو یا شیء نوک تیز دیگری لوله را سوراخ کرده. آنچه که ما پیدا کردهایم نشان میدهد خودکشی است.
این نامه را در کیف دستی حسن پیدا کردیم. کارآگاه نامه را گرفت. در آن نوشته شده بود: دیگر از بیکاری خسته شدهام. زنم مرتب به من سرکوفت میزند. خودم و او را میکشم تا از این زندگی نکبتبار نجات پیدا کنیم.
شهاب چند بار متن نامه را خواند. به نظر میرسید زیاد قانع نشده است. اولا چه دلیلی داشت حسن نامه خودکشیاش را در کیف دستی بگذارد بعد چرا به جای اسم مهسا از کلمه «زنم» استفاده کرده بود. کارآگاه کیف متوفی را گشت داخلش هیچ دستخط دیگری وجود نداشت.
ستوان ظهوری که وظیفهاش را خوب یاد گرفته بود به جست و جو در خانه مشغول شد در آشپزخانه، ماشین لباسشویی از جایش در زیر کابینت بیرون کشیده و کنار میز ناهار خوری گذاشته شده بود. انگار خراب بود و میخواستند تعمیرش کنند.
ستوان پیش خودش فکر کرد کسی که میداند دیگر عمرش به دنیا نیست برای تعمیر ماشین لباسشویی که تقلا نمیکند.
او این نکته را به خاطر سپرد تا بعدا به سرگرد گوشزد کند. بعد دوباره مشغول کار خودش شد. دنبال دستنوشتهای از حسن میگشت تا نمونه خطها تطبیق داده شود. بالاخره در اتاق خواب یک سررسید پیدا کرد و آن را نشان
کارآگاه داد.
دو دستخط زمین تا آسمان با هم فرق داشتند. نامه را کس دیگری نوشته بود و مرگ این زن و شوهر از آن لحظه به بعد پروندهای جنایی محسوب میشد.
هیچ سرقتی از خانه مهسا و حسن انجام نشده و تمام قفلها و درها و پنجرهها سالم بود.
اصلا کسی که توانسته لوله گاز را سوراخ کند قطعا فردی آشنا بوده،یک مهمان که از غفلت میزبانانش استفاده و نقشهاش را اجرا کرده است.
جنازهها را در آمبولانس پزشکی قانونی گذاشتند و دو همکار راهی اداره شدند.
قرار بود پدران حسن و مهسا هم خودشان را به آنجا برسانند.هر دو مرد تقریبا همزمان رسیدند با چشمانی خون افتاده و رنگ و روی پریده.کارآگاه از پدر مهسا تحقیق کرد و ستوان هم از پدر حسن. آن دو وقتی از اتاقها بیرون آمدند هر کدام یک اسم به عنوان مظنون در دست داشتند. ستوان به رئیساش گفت:پسرعموی حسن دیروز خانهشان مهمان بوده.
کارآگاه جواب داد: برادر مهسا هم با خواهرش بشدت اختلاف داشته. ظاهرا برادرش میخواست زمین پدریشان در تنکابن را با سندسازی بفروشد که مهسا مچاش را گرفت و معامله را به هم زد.
اول باید سراغ کدامشان میرفتند؟ باز هم تقسیم وظیفه کردند و کار سختتر به ظهوری رسید. او باید مهران را پیدا میکرد.
مهران از وقتی دستش رو شده و آبروریزی راه افتاده بود با خانوادهاش ارتباطی نداشت و کسی نمیدانست او کجاست و چه میکند.
شهاب کار خودش را با یک تلفن به انجام رساند و برادرزاده حسن را احضار کرد. علی طبق وعدهای که داده بود دو ساعت بعد خودش را به آگاهی رساند.
او هنوز از ماجرا باخبر نشده بود و وقتی از زبان کارآگاه شنید پسرعمویش مرده است یک لحظه خشکش زد. قتل نمیتوانست کار او باشد.من ساعت 5 بعد از ظهر آنجا رفتم. قرار بود لپتاپ حسن را پس بدهم. آن را برای تعمیر برده بودم. یک ساعت هم بیشتر خانهشان نماندم. از آن ساعت به بعد بیشتر از 10 نفر مرا دیدهاند. اگر لازم باشد میتوانم تکتکشان را معرفی کنم.
نیازی به این کار نبود و فعلا میشد به علی اعتماد کرد. کارآگاه سوالی را که قبلا از پدران دو مقتول پرسیده بود از علی هم پرسید: حسن واقعا مشکل مالی داشت؟
او کار نمیکرد. پول کلانی گذاشته بود بانک و ماه به ماه سودش را میگرفت. تا آنجا که میدانم خیلی هم خوب زندگی میکرد.
کارآگاه اجازه داد علی برود و خودش را برای مراسم عزاداری آماده کند.
وظیفه شهاب در این مرحله به پایان رسیده اما ستوان هنوز اندرخم یک کوچه بود.
او در به در دنبال مهران میگشت و با هر شماره تلفنی که از دوستان او به دست آورده بود تماس گرفت. تا اینکه بالاخره فهمید مظنون در تنکابن زندگی میکند.
ستوان شماره خانه او را پیدا کرد و تماس گرفت مهران از دو ماه قبل پایش را به تهران نگذاشته بود البته ستوان برای فهمیدن این موضوع مجبور شد به او ترفند بزند.
آقا من یک کیف پیدا کردهام، اسم و شماره تلفن شما داخلش است با کمی پول.
مهران با بداخلاقی جواب داده بود: من 2 ماه است که تهران نیامدهام. کیفی هم گم نکردهام.
ستوان به همین گفتوگو اکتفا نکرد چون اگر مهران قاتل بود میتوانست خیلی زیرکانه خودش را به آن راه بزند.
برای همین با هماهنگی سرگرد از همکارانش در آگاهی تنکابن خواست سر و گوشی آب بدهند و درباره مهران تحقیق کنند.
روز اول کاری این پرونده به پایان رسید. آنها دو مظنون داشتند و به احتمال زیاد هر دو بیگناه بودند.
روز بعد از آگاهی تنکابن خبر رسید حق با مهران است و او روز حادثه آنجا بوده .کارآگاه وقتی دید تحقیقات به بنبست رسیده،سعی کرد راهی پیدا کند تا بلکه صاحب دستخط شناسایی شود. او برای این کار هیچ ترفندی به ذهنش نمیرسید اما یک شانس بزرگ آورد.
در اتاقش نشسته بود که یکی در زد و داخل آمد، یکی از دوستان حسن بود. خودش را معرفی کرد و راز دستخط را توضیح داد: دیشب از پدر حسن ماجرای دستخط را شنیدم.
جملهای که در آن نامه نوشته شده بود به نظرم آشنا آمد. آن را من نوشتهام.
کارآگاه جا خورد. ستوان در همان لحظه با دو استکان چای داخل آمد و وقتی دید مهمان دارند با اشاره ابرو درباره او از شهاب پرسید. کارآگاه هم مرد را معرفی کرد و بعد از دوست مقتول خواست بقیه ماجرا را تعریف کند.
یک هفته پیش خانه یکی از بچهها دور هم جمع شده بودیم و داشتیم شوخی میکردیم. یکی پیشنهاد داد هرکس یک جمله عاشقانه بنویسد.
بعد نوبت به جمله استعفا رسید و در آخر قرار شد هرکس برای خودکشی نامهای بنویسد. آن نامهای را که در خانه حسن پیدا کردید من نوشته بودم البته فقط برای تفریح.
سرگرد به فکر فرو رفت. ستوان پرسید: نامهها را آخر سر چه کسی برداشت؟
نامهها همانجا در خانه میزبان مانده بود. ظهوری اسم 3 نفر دیگری را که آن روز دور هم جمع شده بودند یادداشت کرد و به تنها شاهد پرونده اجازه داد برود. دو همکار باز هم تشکیل جلسه دادند.به احتمال زیاد نامه در خانه میزبان مانده بود. پس اول باید سراغ او برویم.
این نظر ستوان بود و کارآگاه هم تقریبا همین نظر را داشت اما معتقد بود نباید بقیه را هم فراموش کرد. 2 مامور با هم راهی خانه سومین مظنون این پرونده شدند.
علیرضا رحیمینژاد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....