آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
اما وقتی کمکم بزرگ شدم و سوالات بیجواب بیشتری در ذهنم شکل گرفت بالاخره به ناچار حقیقت را برایم بازگو کردند. حقیقت تلخی که واقعیت داشت و من باید با آن کنار میآمدم. من دختر خوانده آنها بودم و هرگز نمیتوانستم مثل فرزند واقعیشان باشم. موضوعی که آنها هیچوقت آن را نپذیرفتند.» یتا اسکیز، دختر 18 سالهای است که به اتهام صادر کردن دستور قتل پدر و مادرخواندهاش دادگاهی شده است.
این دختر جوان متهم است با پرداخت کردن پول به دو پسر جوان همسایه، د ستور قتل بیرحمانه والدینش با چاقو را صادر کرده که خوشبختانه مادرش از این سانحه دلخراش جان سالم به در برده است. خانم «مارا» و شوهرش «پل» حدود ساعت 3 بعدازظهر در حالی که در اتاق خوابشان استراحت میکردند هدف حمله دو جوان نقاب دار که چاقوهای تیزی به همراه داشتند قرار گرفته و بهشدت مجروح شدند. پسر بزرگ این زوج «جفری» حدود 15 دقیقه بعد از این سانحه وحشیانه در منزل والدینش حضور یافت و فورا پلیس را در جریان گذاشت.
به محض حاضر شدن پزشکان در محل، آنها مرگ آقای «پل اسکیز» را تایید کردند اما توانستند خانم «مارا اسکیز» که از ناحیه پهلو به شدت آسیب دیده بود را از مرگ حتمی نجات دهند. ماموران پلیس از همان زمان تحقیقات خود را برای یافتن افراد بیرحمی که دست به چنین جنایت هولناکی زده بودند آغاز کردند و تنها چند روز بعد دختر خوانده این زوج «یتا» به اتهام قتل عمد دستگیر شد. «از بچگی پدر و به خصوص «مارا» بین من و برادر ناتنیام جفری تفاوت قائل میشدند تا زمانی که نفهمیده بودم که من فرزندخوانده آنها هستم همواره از این تناقض در رفتارهایشان زجر میکشیدم.
نمیدانستم چرا همه توجهشان به برادر بزرگترم که بسیار بیادب و لجباز بود بیشتر است و مرا که تشنه محبت بودم، دوست نداشتند. انگار رابطهای که من با آنها داشتم مثل غریبهای تازه وارد بود که میخواستند حد و حدود زیادی برای او قائل باشند.
شبی که بالاخره اعتراف کردند که جفری برادر ناتنی من است و مرا از حدود 4 سالگی از یک پرورشگاه به فرزندی قبول کردهاند، تازه دلیل تمام رفتارها و حرکاتشان را میفهمیدم. علت تمام بیعدالتیها و فرقهایی که بین من و برادرم وجود داشت، مشخص شده بود و من از این جریان عذاب میکشیدم. مهمترین مساله برایم آن بود که چرا در طول تمامی این سالها به من دروغ گفتهاند و خودشان را والدین دلسوزی جا زدهاند که علاقه زیادی به من دارند. هر چه مادرم بیشتر اصرار میکرد که قلبا مرا به اندازه پسرش دوست دارد، کمتر باور میکردم و احساس تنفرم به آنها بیشتر میشد. سالهای سال با این احساس کینه نسبت به والدینی که آنها را غریبه میدیدم، زندگی کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم خودم را آزاد کنم. میخواستم از شر تمام احساسات بد و تنفرانگیزی که در درونم مرا آزار میداد، راحت شوم و مثل هر دختری زندگی راحت و آسودهای داشته باشم. از چند ماه قبل که به استفاده از هروئین رو آورده بودم، رفتار آنها با من بدتر شده بود. جفری یک بار مرا در حال مصرف موادمخدر در اتاق خوابم دیده بود و بلافاصله هم والدینمان را در جریان گذاشت.
عکسالعمل شدیدی که آنها از خودشان نشان دادند اوضاع روحی مرا بدتر کرد گرچه اکنون با خودم فکر میکنم آن رفتار میتوانست به خاطر نگرانی باشد که آنها از حال و روز بسیار بد من داشتند اما متوجهش نشده بودم. دعواهای هر روز ما بر سر مصرف کردن مواد مخدر توسط من ادامه داشت و من بارها و بارها احساس واقعیام در مورد تنفر داشتن از آنها را به زبان آوردم. پدرم سعی میکرد هر طور شده مرا قانع کند که تمام تصوراتی که من از آنها دارم اشتباه است و آنها حقیقتا و عمیقا مرا دوست دارند اما انگار هر چه که بیشتر سعی میکردند بیشتر و بیشتر از آنان دور میشدم. در این میان «جفری» نقش بدتری بازی میکرد. او مدام از هر فرصتی استفاده میکرد تا به نحوی مرا از لحاظ روحی آزار دهد و مدام این موضوع را که من فرزندخوانده والدینش بودهام را به من گوشزد میکرد. او میگفت مرا نه از یک پرورشگاه بلکه از یک دورهگرد خریداری کردهاند و من والدینی بیخانمان داشتهام. کمکم اوضاع روحیام بد و بدتر میشد تا جایی که بالاخره اشتباهترین راه را برای کنار آمدن با بحرانهای روحی که پیش رو داشتم انتخاب کردم. من با دو خلافکار وارد مذاکره شدم. زمانی که ماموران پلیس با تماس «جفری» در منزل خانم و آقای «اسکینز» حاضر شدند شروع به گشتن خانه کردند. آنها در زیرزمین این منزل مسکونی دو طبقه، «یتا» را که در حال نقاشی کردن بود پیدا کردند.
این دختر که بخاطر مصرف مواد مخدر حالت عادی نداشت ادعا میکرد متوجه هیچ سر و صدا و درگیری نشده و نمیداند در طبقه بالای خانه آنها چه اتفاقی افتاده است. از آنجایی که جنایت در طبقه دوم خانه بزرگ آنها رخ داده بود، ماموران در بررسیهای اولیه ادعای این دختر را که مدعی بود متوجه هیچ صدای درگیری نشده پذیرفت و اجازه داد او بدون کوچکترین مشکلی از پاسگاه به خانهاش بازگردد. اما خیلی زود وجود سرنخهای فراوان نشان داد که تنها کسی که در این جنایت وحشیانه دست داشته همین دختر 18 ساله است که بهشدت به هروئین اعتیاد پیدا کرده بود.
ماموران پلیس چند روز بعد از خارج کردن بدن نیمه جان خانم مارا و جسد شوهرش پل توانستند تکه کاغذ کوچکی را که یتا دختر این زوج روی آن آدرس خانهاش را به طور کامل نوشته و حتی با استفاده از یک نقشه، اتاق والدینش را مشخص کرده بود پیدا کنند.
پیدا شدن این مدرک و اظهارات ضد و نقیض یتا فورا سبب شد که آنها به این دختر جوان به عنوان مهمترین مظنون شک کرده و او را دوباره مورد بازجویی قرار دهند. در بازجویی بعدی او به صادر کردن دستور قتل والدینش اعتراف کرده و دو پسر جوان را قاتلان و متهمان اصلی در این درگیری معرفی کرد. «میخواستم هر طور شده بابت سالهای سال دروغی که به من گفته بودند از آنها انتقام بگیرم. احساس میکردم 18 سال را در بدبختی گذراندهام و تازه در سنی که میخواستم طعم لذتهای زندگی را بچشم متوجه واقعیت تلخی شده بودم که هضم کردن آن برایم غیرممکن بود.
پناه بردنم به مواد مخدر تنها یک دلیل داشت و آن هم احساس یاس و سرخوردگی بود که در خودم داشتم. نمیتوانستم این شرایط را تحمل کنم و احساس کینه و تنفر لحظهای رهایم نمیکرد. وقتی در یک سوپرمارکت با 2 پسر جوان که قیافه خلافکاری هم داشتند آشنا شدم تصمیمم را عملی کردم.
به آنها گفتم که در مقابل هزار دلار پول باید پدر و مادرم را از پا دربیاورند و آنها که ظاهرا تنها چند کوچه دورتر در همسایگی ما زندگی میکردند و حتی برادرم جفری را میشناختند خیلی زود با این پیشنهاد موافقت کردند.
وقتی از حسابی که از بچگی مادرخواندهام برایم باز کرده بود هزار دلار را به این دو خلافکار پرداختم از آنها خواستم به بهترین شکل کارشان را انجام بدهند و خودم هم برای آنکه مطمئن باشم همهچیز درست پیش میرود در زیرزمین خانه شروع به نقاشی کردن، کردم.
وقتی بعد از حدود نیمساعت از ورود این دو جوان به خانه صدای آژیرهای پلیس را شنیدم، متوجه شدم که احتمالا برادرم به خانه بازگشته و با صحنه مرگ مادر و پدرش مواجه شده است.
گرچه تصور میکردم که او شب دیروقت به خانه بازمیگردد و شاهد صحنه مرگ والدینش نخواهد بود اما از اینکه صدای بلند فریادهایش را میشنیدم لذت میبردم انگار آزاری که سالهای سال را به خاطر فرزندخوانده بودن به من داده بود را جبران کرده بودم.و احساس بهتری داشتم. اکنون گرچه پزشکان مرا دچار مشکلات جدی روانی تشخیص دادهاند اما هنوز از اتفاقاتی که برایم افتاده متعجب نیستم و شوکه نشدهام. زندگی پوچ و بدون کوچکترین عشق و علاقهای که من داشتم بیشک چنین پایان تلخی داشت که خودم حدس آن را از مدتها قبل میزدم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....