یک نفر حسرت لبخند تو را می‌بارد

صبرکن عشق زمین‌گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای پرنده به کجا، یک دو نفس صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
کد خبر: ۳۷۵۰۰۷

باش با دست خودت آینه را پاک بکن

نکند آینه دلگیر شود بعد برو

یک نفرحسرت لبخند تو را می‌بارد

خنده کن عشق نمک‌گیر شود بعد برو

تو اگرکوچ کنی بغض خدا می‌شکند

صبرکن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود... بعد برو...

زنبق سلیمان‌نژاد

1

اگر آن ترکش تهدید، بدن می‌خواهد

طفل این خاک نه قنداقه کفن می‌خواهد

زیر پوتین پلشتان، اگر این خاک رود

زندگی، پیرهن مرگ، به تن می‌خواهد

حفظ حیثیت دریا، به ـ فقط ـ ساحل نیست

موجهای قدر صخره‌شکن می‌خواهد

او به ویران شدن رابطه می‌اندیشد

او که صد فاصله بین تو و من می‌خواهد

او به جریان من و تو نگران می‌نگرد

او از این خرمی رود، لجن می‌خواهد

آه از آن دشت، که در آن، نخروشد رودی

آه ازآن رود، که مرداب ـ شدن می‌خواهد

کاش در معرکه مرگ، شهیدی باشم؛

آنکه ذرات تنش، خاک وطن می‌خواهد

2

(تقدیم به ولیعصر(عج)‌ )‌

تنها نه فرزندان آدم بیقرارند

حس می‌کنم ذرات عالم بیقرارند

حس می‌کنم، این حس، فقط در زندگان نیست

گویا تمام مردگان هم بیقرارند

حتماً سرِ از تن جدا خونخواه دارد

دل‌ها اگر ماه محرّم بیقرارند

بوی مسیحی با نسیمی خواهد آمد

هر صبح این گل‌های مریم بیقرارند

موعود ما با هر نفس همسایه ماست

معشوق و عاشق، گاه با هم بیقرارند

بادی به باغی می‌وزد، رودی به دشتی

مجموعه ارکان عالم بیقرارند

تا چشمه‌ها مشتاق دیدار تو هستند

من رودها را دوست دارم؛ بیقرارند

سیروس عبدی

شعری که با دعا شده اسباب زحمتت

می‌خواهد از خدا که ببیند سلامتت !

شعری که هیچ چیز ندارد جز این‌که با

عرض دعای خیر رسیده است خدمتت

در چنته هیچ چیز ندارد، بعید نیست

ذرّه به ذرّه آب شود از خجالتت

آشفته باد ـ شعر من ـ این شعر سرزده

از بوسه‌اش اگر بپرد خواب راحتت

وجه تشابهی‌ست میان تو و هوا

پیداست از تمام زوایا ضرورتت

از راویان بپرس چه اوقات خرمی‌ست

وقتی که می‌کنند زبان‌ها روایتت

در ملک شاهی‌ات ‍«ادبیات» حاکم است

صد آفرین به این هنر و این سیاستت

حرفی که از زبان تو باشد معطر است

نام مرا ببر، شده در حین صحبتت

عباس رضایی

1

این را که خواستم بپذیری دل من است

این روزها بزرگ‌ترین مشکل من است

آتش زبانه می‌کشد و می‌خورد مرا

این آتشی که قاطی آب و گل من است

می‌سوزم از جنون و تو هم بغض کرده‌ای

باور نمی‌کنم که برای دل من است

این شهر هولناک مرا غرق می‌کند

فهمیده‌ای فقط تن تو ساحل من است

حالا چرا تو؟ عشق که خسته نمی‌شود

من می‌روم که این هوس باطل من است

بغضم گرفته! مرد که خنجر نمی‌زند

این دل ـ دل شکسته من ـ قاتل من است

2

برای تنهایی‌های بزرگ امام حسین(ع)‌

دیگر دل از تمامی اینها بریده‌ای

اینها که یار بوده و یاری ندیده‌ای

یعنی کسی نبوده در آن لحظه غریب

شش ماهه را به معرکه خون کشیده‌ای

از شانه‌های خسته مولا مدد بگیر

از زخم‌های تازه پهلو دریده‌ای

دیگر غزل به عمق صدایت نمی‌رسد

یعنی به بی‌نهایت دردت رسیده‌ای

دیگر چگونه وحی شود زندگی به ما

با جبرئیل زخمی در خون تپیده‌ای

ما مانده و هزار نماز قضا شده...

بی‌شک دل از تمامی ما هم بریده‌ای

معصومه شیخمرادی

1

برای پیامبر اعظم(ص)‌

هیجان در تمامی‌اش جوشید، باید این تابلو تمام شود

باید این سایه روشن امید، در شب تیره مستدام شود

قلمش را گرفت و از ذاتش، متعالی‌ترین مکاشفه را

ریخت در جوهر وجودی او، تا که زیبا و نقره‌فام شود

سپس از جرعه‌های لاهوتی، کمی اشراق در گلویش ریخت

بعد کشف و شهود و خوف و رجا، تا که آماده پیام شود

آسمان را تکاند در جانش، تا زلالی بجوشد از نفسش

خواست تا هر کجا که پای گذاشت، در جهان، ذکر خاص و عام شود

ولی این تابلوی بی‌مانند، لقبی باید آنچنان که سزاست

میم، حا، میم، بعد، دال نوشت، تا محمد خدای نام شود

گفت اقراء بخوان بنام خدات، با توام ای نگین خلقت من

خواست از حضرت امین پس از آن راهی مسجد الحرام شود

*

قرن‌ها طی شدند و آیینش، مرحم زخم خسته بشر است

گرچه منجی آخرین مانده است تا که این تابلو تمام شود

آزاد کاعباسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها