در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه شد که به زندان افتادی؟
قبل از اینکه داستان را توضیح بدهم، یک نکته را بگویم. من آن زمان صاحب یک پسر 3 ساله بودم و شوهرم در یک تصادف فوت شده بود. ما خانهای در یک منطقه تجاری تهران داشتیم و برای اینکه بتوانم مخارج زندگیام را تامین کنم، تصمیم گرفتم آنجا را اجاره بدهم و خودم به یک آپارتمان کوچک نقلمکان کنم. آن خانه را به انبار کالا تبدیل کردم و اتفاقا درآمد خوبی هم برایم داشت، اما نمیدانم چه شد که انبار آتش گرفت و من ماندم و خسارتهای کلانی که باید پرداخت میکردم.
طبیعتا پول نداشتی و به زندان افتادی. در آن مدت چه کسی از پسرت مراقبت میکرد؟
پدرشوهرم.حسین را پیش او فرستادم و خودم به زندان رفتم، اگر خانه بیمه آتشسوزی داشت شاید بخشی از مشکلاتم حل میشد، البته چون آنجا به نوعی انبار غیرمجاز بود باز هم همه خسارت را پرداخت نمیکردند.به هر حال جدایی از پسرم برایم خیلی سخت بود، من در زندان یک شب هم راحت نمیخوابیدم.
چه مدت در زندان ماندی و چطور آزاد شدی؟
13 ماه حبس کشیدم و بالاخره شاکیان که دیدند زندانی بودن من برایشان پول نمیشود، تصمیم گرفتند رضایت بدهند. آنها بابت طلبشان از پدرشوهرم چک گرفتند و من وقتی آزاد شدم کوهی از مشکلات جلوی راهم بود.
چطور این کوه را جا به جا کردی؟
جواب دادن به این سوال وقت زیادی میخواهد. من 4 سال تمام سختی کشیدم تا اینکه آخرین ریال از بدهیهایم را هم پرداخت کردم. به محض اینکه آزاد شدم، پول پیش آپارتمانی را که اجاره کرده بودم از پدرشوهرم گرفتم و با آن یک پیکان مدل پایین خریدم اما چون خودم رانندگی بلد نبودم و از طرفی آن زمان (20 سال قبل) مسافرکشی خانمها رایج نشده بود، ماشین را به پسرداییام کرایه دادم و پولی که از این راه به دست میآوردم فقط بخش کمی از مبلغ چکهای ماهانه را تامین میکرد. البته آن زمان در خانه پدرشوهرم بودم و او اصرار داشت باز هم به من کمک کند، ولی خودم دوست نداشتم بیشتر زیر دین او بروم. برای همین دنبال کار گشتم و شغل دیگری هم پیدا کردم. در یک شرکت بهداشتی، بازاریاب شدم. شبها هم در خانه کار میکردم. یک ساندویچی را پیدا کرده بودم که سالاد، خیارشور، استیک، ماکارونی، کوکو و... میخواست و من برایش درست میکردم. این کارم را خیلی زود توسعه دادم و با 4 مغازه کار میکردم، چون دستپختم خوب بود همه از کارم رضایت داشتند.
چکها بالاخره پاس شد؟
واقعا شبانهروزی کار میکردم، لاغر شده بودم و چشمانم کم سو ولی به هر سختی که بود همه چکها را پاس کردم، البته بخش عمدهای از بدهیها را همان اول کار با فروختن خانهمان داده بودم و کار شبانه روزی برای جبران ضرر بقیه مالباختگان بود. زندگیام 4 سال به همین منوال گذشت و در تمام این مدت مزاحم پدرشوهرم بودم. وقتی چکها تمام شد باز هم به کارم ادامه دادم تا برای کرایه کردن یک خانه پسانداز کنم، ولی پدرشوهرم دوست نداشت ما از پیشش برویم. او و همسرش به حسین و من عادت کرده بودند.
از طرفی تو هم نمیخواستی بیشتر از این سر بار آنها باشی و دلت میخواست مستقل زندگی کنی. این مشکل را چطور حل کردی؟
خانهای در همان کوچه اجاره کردم، پسرم بزرگ شده بود و مدرسه میرفت از طرفی من سر کار بودم، برای همین هر روز پدر شوهرم او را میبرد و میآورد تا اینکه خودم رانندگی یاد گرفتم و ماشینم را از پسرداییام گرفتم و بخشی از مشکلاتم را هم اینطور حل کردم.
بازاریاب ماندی یا اینکه سراغ شغل دیگری رفتی؟
دلم میخواست مغازه داشته باشم. ساندویچی به نظرم خیلی خوب بود بخصوص اینکه خودم از دور دستی در آتش داشتم اما میدانستم برای رسیدن به این هدف باید خیلی سختی بکشم و تحملم را بالا ببرم و بالاخره به این هدف رسیدم و 5 سال قبل مغازهام را خریدم البته خودم آنجا کار نمیکنم و کارگر دارم.
پسرت حالا به سن جوانی رسیده است، او میداند تو چه مشکلاتی را تحمل کردی؟
همه را میداند و به من افتخار میکند. او سختکوشی را از خودم یاد گرفته و همین به رمز موفقیت او تبدیل شده است.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: