در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تا به حال کافه کاغذی احساساتی ندیدهاید؟ خب... حق دارید خودمان هم ندیده بودیم. این است که هی میرویم توی آینه به خودمان نگاه میکنیم و میگوییم عجب... عجب...
حالا بیخیال! به هرحال زندگی ادامه دارد دیگر نه؟ (شترگاو شخص شخیص خودتان تشریف دارید) برویم سراغ نامهها و ایمیلها که با این حرفها چیزی درست نمیشود:
خب داش رضای فلاحتی نوشته: فی الواقع تعجب مُکُنُم هوا چقدر گرمه. 25 مهر.کولر روشن کردُم. حاجی تعریف مِکرد که با لودر برف از توی خیابون مِدادن کنار. یحتمل مو برای پسرم( آخی.. رفتُم تو توهم) تعریف مُکُنُم که هوا سرد مُشُد!! روزگار عجیبی است بعد از 11 شب. راکبان موتور حس آواز بهشون دست مِدِه، ماشینهای عبوری به امکاناتی از ماشین به نام ترمزدستی پِی میبرن، افراد پیاده هم توی کفشهاشون میخ سبز مشه و جیغ مِکِشن، همسایه ما ساعت2 یادش میافته ماشینش رو باید بُشوره. بنده به اتفاق دوستان، 19 مهر دانشگاه را افتتاح و رئیس دانشگاه را خجالت زده کردیم. باز دوباره حرص و جوش.» حالا داداش شما زیاد حرص و جوش نخور. چه کاریه آخه؟
مهمان جدید کافه! اصولا حرص خوردن از دست اینترنت و سرعتش اینجا این قدر عادی شده که دیگر جزو بدیهیات به حساب میرود. به خاطر همین ما هم به شما پیشنهاد میکنیم بیخودی حرص و جوش نخوری و به چیزهایی که داری فکر کنی.
تارا میلانی خوش به حال تان که باز یک رعد و برقی در آسمان شهرتان درخشید. ما که در حسرت یک قطره باران مردیم. انگار اصلا امسال نمیخواهد هوا سرد شود. میبینی چه گرفتار شدیم؟
بابا مینا از مشهد! تو هنوز داری غصه میخوری؟ به جای این کارها و غصه خوردنها بشین درست را بخوان که ارشد قبول شوی. انصافا دیگر داری ما را یک جورهایی حرص میدهی. بابا جان آدم به خاطر این چیزها که غصه نمیخورد. به خدا غصه خوردن ندارد. این شتر درسته کباب شود غصه ندارد. حالا ما هی بگوییم. کو گوش شنوا؟
آقا رضا! راستش هیچ آداب و ترتیبی ندارد. شما هر وقت که خواستی ایمیل بده ما قول میدهیم چاپش کنیم.
یک نفر هم بدون این که اسمش را نوشته باشد، یک چیزهایی به ما گفته که ما رسما حوصله جواب دادن بهش را نداریم. چند هفتهای است اعصابمان حسابی به هم ریخته و حالا اصلا توان و وقت ثابت کردن یک سری بدیهیات را به ایشان نداریم. این است که میگوییم دوست عزیز شما هر جور که دوست داری فکر کن. ما مشکلی نداریم.
«حال و احوالت؟ خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ چی کارا میکنی؟ از کجا میری؟ با کی میری؟ با چی میری؟ چرا میری؟ داری میری؟ یا میری برمیگردی؟ یا میری که بمونی؟ یا میری بعدا برمیگردی؟» اینها را ناشناس از یک جایی نوشته است. بعد هم از دست درس و مشقش شاکی بوده و گفته چرا باید ریاضی پاس کرد. خب این البته هنوز همان پرسش سوزان است.
یکی هم گفته: نکند عوضت کردهاند دیگر مثل قدیمها نیستی. راستش عوضمان که نکردهاند، اما احتمالا قرار است یک اتفاقهای این جوری بیفتد … یاه یاه یاه … بگذریم. نه بابا ما خودمان هستیم. مطمئن باش.
مهندس پویا! شما که به ما حسابی لطف داری، اما اینقدر پز سرمای شهرتان را به ما نده. نمیگویی ما هم قلب داریم احساس داریم، اعصابمان خرد میشود، میزنیم خودمان را شل و پل میکنیم؟ نمیگویی این جوان هفده ساله و چهار ماهه دل دارد؟ اعصاب ندارد؟ غصه میخورد. ای بابا چه گرفتاری شدیمها...
هدیه از بندرعباس! فی الواقع از ما میشنوی خیلی منتظر لپ تاپدار شدن نباش. شما حالا فعلا برای ما ایمیل بزن تا انشاءالله وقتی لپتاپدار شدی، هی پشت سر هم برایمان نامه بفرستی. قبلا از همکاری شما صمیمانه سپاسگزاریم.
مهتاب از شمال! ما جنبه تعارف نداریم از این تعارفها به ما نزن ضرر میکنیها. مخصوصا که پای غذاهای شمالی را میکشی وسط و ما دیگر نمیدانیم چه خاکی توی سرمان بریزیم. البته ما که مزاحم شما نمیشویم ولی کلا دعا کن خدا یک شمالی نصیب ما بکند. الهی خیر ببینی دخترم.
لیمو ترش ما که لایه اُزن و این چیزها توی مخمان نمیرود. ما از تابستان متنفریم و هیچ کاریش هم نمیتوانیم بکنیم. شما خودت به قول خودت، شبها پتو میکشی روی خودت بعد به ما میگویی از تابستان بد نگو. شما تشریف بیاورید یک توک پا تهران تا ببینم واقعا نظرتان درباره تابستان چیست. بله … ما آدم بیاعصابی هستیم و اصلا دل و دماغ نداریم.
خب، ما رفتیم که رفتیم. بچههای خوبی باشید. درستان را بخوانید و شوخیهای ما را در مورد کنکور زیاد جدی نگیرید. لااقل اگر جدی گرفتید، فردا روز که قبول نشدید، گردن ما نیندازید که تقصیر کافه بود گفت به کنکور محل نگذاریم. ما هیچ مسوولیتی را قبول نمیکنیم گفته باشیم! دیگر عرض به حضور انورتان که... آهان به یاد ایام جوانی و گذشته و این حرفها، پیاده روها را هم فراموش نکنید و همچنان سعی کنید از پیاده رو رفت و آمد بفرمایید. خط کشیها را هم جدی بگیرید. چنان که میدانید و میدانیم آنها را برای لی لی بازی کردن وسط خیابان نکشیدهاند. بزرگ هم که شدید، سعی کنید آدم بزرگهای شادمانی باشید و هی الکی به ریخت و ریش دنیا بخندید. این جوری بیشتر بهتان خوش میگذرد. عزت همگی زیاد. خداحافظ شما.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: