گل‌های قالی

کد خبر: ۳۶۱۲۰۹

عمه صفحات را یکی یکی می‌خواند و مهدیس هم به دقت گوش می‌داد و نگاه می‌کرد، توی یکی از تصویرها پسرکی بود که داشت به گل‌ها آب می‌داد.

مهدیس دست عمه را گرفت و با دقت بیشتری به تصویر نگاه کرد و بعد پرسید: عمه، این پسره چرا داره به گل‌ها آب می‌ده؟

عمه هم دوباره به تصویر نگاه کرد و گفت: خب معلومه دیگه مهدیس جون، گل‌ها برای زنده موندن و بزرگ شدن به آب و نور خورشید احتیاج دارن، تازه ما هم باید از اونا مراقبت کنیم.

مهدیس کمی فکر کرد و بازم به تصویر پسرک نگاهی انداخت و گفت: عمه؛ همه گل‌ها آب می‌خوان!؟

عمه لپ مهدیس را کشید وگفت: بله گل من!

بعد از این حرف‌ها عمه به دنبال کارهایش رفت و مهدیس هم مشغول بازی کردن شد. چند دقیقه بعد مهدیس به سراغ عمه آمد و از او آب خواست، عمه هم یک لیوان آب به او داد. مهدیس بدون این که حرفی بزند لیوان آب را گرفت و رفت.

مدتی که گذشت عمه متوجه شد که هیچ خبری از مهدیس نیست، کمی نگران شد و او را صدا زد، اما جوابی نشنید. برای همین رفت تا ببیند او کجاست و چه کار می‌کند. مهدیس را در حالی پیدا کرد که داشت توی اتاق دیگری بدون سر و صدا کاری انجام می‌داد.

خوب دقت کرد و با تعجب دید که دستش را توی لیوان آب می‌کند و روی فرش می‌ریزد و پشت سر هم این کار را تکرار می‌کند!

برای همین پرسید: آی دختر شیطون چه کار می‌کنی، چرا آبو می‌ریزی، فرش و خیس کردی؟

ـ‌ فرش و خیس نمی‌کنم، دارم به گل‌ها آب می‌دم!

ـ‌ کدوم گل‌ها!؟

ـ‌ گل‌های فرش، ایناها ببین چندتا گل اینجا هست که دارن خشک می‌شن، شما مگه نگفتی باید به گل‌ها آب بدیم!

عمه که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، گفت: آخه قربون تو برم، من گفتم اما نه گل‌های روی قالی رو؛ اونا که واقعی نیستن!

ـ‌ یعنی نمی‌شه بهشون آب داد؟

ـ نه که نمی‌شه، فسقلی!

بعد مهدیس را بوسید و گفت: حالا بیا با هم بریم آبو بریز توی گلدون.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها