در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یکی از آن شبها که همیشه در خیال او زنده مانده و گاهی به سراغش میآمد مربوط به 8 سالگیاش میشد. آن شب دیون از خواب پریده و وحشتزده به فریادهای مادر و ناپدریاش گوش سپرده بود؛ آن شب ناپدری، دیوانهوار به مادرش حمله کرد و مادر بشدت مصدوم شد.
خودش آن صحنه را این گونه توصیف میکند: «تصویری که واضحتر از تمام تصاویر عمرم به یادم مانده، این است که مادرم در حمام خانه مادربزرگ ایستاده بود و از لابهلای موهایش تکههای شیشه را بیرون میکشید».
اینقدر آن خاطره برای دیون زنده بود که او حتی به یاد میآورد در آن دعوا یکی از دندانهای مادرش هم شکسته بود.
«من مادرم را نگاه میکردم و در همان حال با خودم تصمیم گرفتم که اجازه ندهم هیچ کس کنترل زندگی مرا به دست گیرد، هرگز. چه یک دوست باشد، چه همسر یا هر کس دیگر. زیر لب زمزمه کردم: نمیگذارم کسی برای من برنامه تعیین کند و به خودم گفتم، ارزش این تصمیم به قیمت تمام زندگی من خواهد بود».
دیون این گونه تصمیم گرفت، اما زندگی همان طور پیش نرفت. سالها گذشتند، دیون بزرگتر شد و روزی فهمید که عاشق شده است، به این ترتیب او گام بزرگی در زندگی برداشت. دیون به مردی اعتماد کرد و همسرش شد. اوضاع زندگی تا مدتها خوب بود و آنها در کنار هم خوشحال بودند. پس از مدتی فرزند اولشان به دنیا آمد، اما همه چیز آرام و خوشایند نماند. وقتی دیون بچه دومش را 8 ماهه باردار بود، همسرش او را ترک کرد و با زنی دیگر همراه شد. دیون نفهمید علت این کار چه بود، اما با نگرانی به آینده مبهمش فکر میکرد، گویا آن روزها قدرت تصمیمگیریاش را از دست داده بود. بدتر از همه این که همسر سابقش با آن زن، تنها کمی دورتر از محل زندگی دیون، زندگی میکردند. او هر روز صبح رفت و آمد آنها را میدید و این بیشتر او را میآزرد. در این شرایط که حال دیون اصلا خوب نبود، او کمک همه اطرافیان را هم رد میکرد. حتی به مادرش اجازه نداد که پیش او بیاید و مدتی با آنها زندگی کند.
در همین شرایط دیون فرزند دومش را هم به دنیا آورد. حالا او با یک نوزاد و یک کودک خردسال در خانه تنها بود و هیچ کس را نداشت که مواظب بچههایش باشد تا به سر کار برود. البته خودش اجازه به کسی نمیداد. تنها کسی که دیون میخواست در کنارش باشد، همان مردی بود که حالا دیگر ترکش کرده بود.
اینقدر شرایط بد شد و همه چیز به هم ریخت که فکر میکرد همه چیز تمام شده است. طی سالهای خوش زندگی، همسرش برای او معنای عشق، عاطفه، دوستی و همه چیزهای خوب بود. حالا با رفتن او زندگی برایش معنایی نداشت. روزها و شبهایش به حفره بزرگ و توخالیای میمانستند که راه به هیچ کجا نداشتند.
گذران زندگی در این حفرههای سیاه باعث شد که او با خشم و گریه از خدا سوال کند... .
«من میخواهم بدانم چرا در مورد من این طور عمل کردهای؟ چرا مرا دوست نداری؟»
دیون میگوید: در همان حال گویا به خواب رفتم و احساس کردم که خدا با من صحبت میکند.
«خدا دل مرا نرم کرد و به من نشان داد که چقدر دوستم دارد».
وقتی دیون از آن حالت که میپنداشت خواب است بیدار شد، تصمیم گرفت تغییری در زندگیاش ایجاد کند. نمیدانست چه کار کند، اما میدانست اوضاع نمیتواند و نباید همان طور بماند. دیون به یاد خدا افتاد، به یاد آنچه در خواب و رویا درک کرده بود، پس با کمک او زندگی جدیدی را آغاز میکرد.
نخستین کاری که انجام داد تغییر شغلش بود. او کار جدیدی پیدا کرد. این تحول در روحیه دیون اثری جدی به جای گذاشت و همه چیز خوب و آرام پیش میرفت. زندگیاش بهتر میشد و دیون پروردگار را شکر میگفت. گاهی تعجب میکرد که چطور همه چیز اینقدر خوب و آرام است.
او با خود فکر میکرد که فرزندانی سالم و خوب دارد و شغلی فوقالعاده یافته پس باید هم شاد و خوشحال باشد.
زندگیاش مسیری متفاوت از گذشته یافت و حالا دیون میگوید: این امید و روحیه خوب، موفقیتهایی جدید در مسیرم قرار دادند و این گونه بود که دریافتم شکست، پایان زندگی نیست. زندگی جریان دارد و این ما هستیم که باید با مشکلات کنار بیاییم و زندگی کنیم.
زهره شعاع
منبع:Cbn.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: