حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
حالا مهر آمده است همراه با همان احساس. آنهایی که هنوز به مدرسه میروند، دلگیر و دلخور از مدرسه رفتن؛ من از نرفتن.
دلتنگ برای کلاسهای نیمهتاریک شیفتهای بعدازظهر شدهام. برای درس نخواندنهایم، تقلبهای شگفت انگیز و مظلومیت بیش از اندازهام پیش تمام معلمها.
بوی لباسهای نوی بر تن شده تمامی همشاگردیها و خجالت من از پوشیدن لباسهای تازهای که مادر برای مهرماه خریده است. برای مهرماه بیمهر.
حرفهای تکراری سر صف ناظمان عبوس و خوفناک! خندههای بیامان و تمام نشدنی سر کلاسها که بیرون از آن چارچوب تمامی مزهاش را پشت نیمکتهای چوبی و دیوارهای کلاسها جا میگذاشت.
دلهرههای شب امتحان و سبقت از همدیگر در یافتن جایی برای نشستن در نزدیکترین فاصله به شاگرد اولها به امید واهی تقلب و کمکی از آنها. نوشتن یادگاریهای اغلب عشقی روی میزهای چوبی. نوشتن شعرها و ترانهها پشت جلدهای کتابها و دفترهای درسی.
کشیدن شکل تمام معلمها (با آنکه نقاشیات بد باشد!) روی تخته سیاه. غرور با ابهت و لذت فراوان مبصر بودن؛ احساس برتری به دیگر همشاگردی ها.
لذت گفتن «برپا» و اجرای دستورت توسط 40 نفر از همسن و سالهایت. اجازه خواستن از معلم حتی برای نشستن.
ـ آقا اجازه؟
ـ بفرما جانم
و مینشستیم. تقسیم نان و پنیرهای لوله شده درون کیفها با هم. انتظار خوردن زنگ خانه. دویدن تا خود خانه. آرزوی دیرینه آن روزها؛ دیدن کارتون بود. بل و سباستین، پسر شجاع، خانواده دکتر ارنست و...
بزرگتر شدیم. درس و آینده مهمتر؛ ما و تفریحاتمان وسوسهانگیزتر. همه چیز ادامه پیدا کرد. حتی درس نخواندنها. حالا دوباره پاییز آمده است و ماه مهر دارد تمام میشود. مهرماه میرود، برخی دلخور از مدرسه رفتن و من از نرفتن.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....