در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدرم در اورگان داور بسکتبال بود؛ یک روز در حالیکه بازی بسکتبالی را قضاوت میکرد و از این سوی زمین به آن سو میدوید و با نگاه تیزبینش بازیکنان و حرکاتشان را زیر نظر داشت، ناگهان بدنش لرزید. لرزش سرتاپای او را فرا گرفت. سرش گیج رفت و چشمانش چیزی جز سیاهی ندید و روی زمین افتاد. او تشنج کرده بود و حملهای ناگهانی به او دست داد.
مسوولان مسابقه او را به بیمارستانی در ونکوور رساندند تا هر چه زودتر درمان شود. یادم هست که پدر داشت همه اینها را برای مادرم تعریف میکرد. همینطور که آنها در حال صحبت با هم بودند، ناگهان دوباره حملهای به او دست داد. آخرین کلماتی که آنها توانستند به هم بگویند این بود که چقدر همدیگر را دوست دارند و ناگهان مادر فهمید که دست پدرم در دستانش بیحس شد. با فریاد مادرم پرستاران به اتاق دویدند.
همه نگران بودند و منتظر تا پزشکان نتیجه نهایی را اعلام کنند. پزشکان جلسهای تشکیل دادند؛ آنها مطمئن نبودند، اما فکر میکردند که مشکل پدرم تومور مغزی یا حتی بدتر از آن، نوعی سرطان است. پدرم 2 بار تحت عمل جراحی قرار گرفت. پس از جراحیها وآزمایشهای پیاپی، پدرم و پزشکان سرانجام از شر عفونتی که در سمت راست مغز پدرم تشکیل شده بود، رها شدند. بله، آن عفونت در سمت راست مغز پدرم همه این دردسرها را با خود آورده بود. اما مشکل همین جا تمام نشد. همین عفونت باعث شد که سمت راست بدن پدرم فلج شود.
کمکم به پایان سال نزدیک میشدیم و همه چیز رنگ و بوی سال نو را گرفته بود. همه آماده بودند تا به استقبال سال جدید بروند. فکرش را بکنید، شهر و کوچه حال و هوایی دیگر داشت و معلوم بود که همه چقدر در فکر آماده شدن برای سال نو هستند. اما برای ما این سال رنگ و بویی دیگر داشت. اصلا مثل سالهای گذشته نبود. ما کریسمس و سال نو را در بیمارستان و کنار پدرم بودیم. هر کس به دیدن ما میآمد، گریه میکرد و همین باعث میشد ما هم بیشتر و بیشتر افسرده شویم. واقعا برای همه روزهای سخت و طاقتفرسایی بود، بخصوص من و مادرم.
2 ماه از سال نو گذشت. در این دو ماه هم پدرم تحت درمان قرار داشت، پزشکان سعی میکردند تا او بتواند دوباره راه برود. او هم واقعا در این مسیر بسیار کمک میکرد تا سرانجام توانست موفق شود. او میتوانست خیلی آرام راه برود اما گاهی بیحسی به سمت راست بدنش برمیگشت.
بالاخره آن روزها تمام شد؛ روزهای سخت و ناخوشایند. اما تا همین حالا هم هر وقت پدرم فراموش میکند داروهایش را بموقع مصرف کند، حملات برمیگردند. فکر کنم 4 یا 5 دفعه دیگر این حملهها خود را نشان دادند.
ولی هر چه بود، تمام شد. ولی تا مدتی ما مشکلات بزرگتری در زمینه مالی داشتیم. هنگام بیماری پدرم ما همه پول و پسانداز خود را خرج درمان او کردیم و دیگر پول زیادی برای ما نمانده بود. به هر حال ما به عنوان یک خانواده توانستیم همه این مشکلات را پشت سر بگذاریم، آن هم با قدری از خودگذشتگی، کار بیشتر و حمایت یکدیگر.
حالا مادرم هر وقت از آن روزها یاد میکند به ما میگوید که زندگی یعنی سختی و آسانی در کنار هم. سختیهایی که با کمک خانواده، پشت سر گذاشته میشوند و پس از آنهاست که ما به روزهای خوب و خوش زندگی میرسیم. فقط باید باور کنیم و ایمان داشته باشیم که زندگی مجموعهای از خوب و بدهاست و باید بدیها را به امید خوشیها و در کنار خانواده سپری کنیم.
شاید اگر ما هم همان روزهای اول ناامید میشدیم یا زمانی که از لحاظ مالی مشکل داشتیم، امید خود را از دست میدادیم، امروز نمیتوانستم با این شادی از حضور پدرم در میان خانواده صحبت کنم. اکنون من خوشحالم که پدرم زنده است و ما خانوادهای خوشبخت هستیم؛ خانوادهای که سرمایه با هم بودن را داریم.
حالا من باور دارم که سختیها مهم نیستند، مهم حضور ما کنار یکدیگر است.
زهره شعاع
Short-stories-help-children.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: