وقتی نفسش جا آمد، کتری را روی گاز گذاشت و سریع به طرف اتاق کارش رفت.
در اتاق را که باز کرد، وحشت کرد. کلی وسیله روی زمین ریخته شده بود و بعضی از تابلوها هم نیمهتمام بودند.
چقدر کار باید انجام میداد.
تا امشب هم بیشتر وقت نداشت.
اینهم فکر یکی از بچهها بود که نمایشگاه خیابانی برگزار کنند، چون هر جا برای کار رفته بودند به در بسته خورده بودند و بالاخره باید خودی نشان میدادند.
برای اجاره یکی از اتاقهای گالری معروفی هم رفته بودند که متوجه شدند قیمتش از خون پدرشان بالاتر در میآمد.
تقریبا میشد گفت به همه جا سر کشیده بودند ولی با جواب «به شما خبر میدهیم» مواجه شده بودند.
پس این فکر از همه فکرها بکرتر بود.
بالاخره شب فرا رسید.
در آن خیابان شلوغ تابلوهایی را که کلی برایش زحمت کشیده بودند، کناری چیدند.
بعضی از رهگذران کمی میایستادند و نگاهی میانداختند و بعضیهاشان هم بیتفاوت رد
میشدند.
بعضیها هم سر قیمت تابلوهایی که اینقدر برایش زحمت کشیده بودند، چانهمیزدند.
دوستانش هر کدام به کاری مشغول بودند او اما دلگرفته از همهچیز و همهکس روی جدول کنار خیابان نشست و با نور ماشینها که روی تابلوهایشان میافتاد و روشنشان میکرد به گذشتههای دور سفر کرد و به فکری عمیق فرو رفت.
***
در روزهای آغازین ماه مهر او هم تازه وارد دانشکده هنر شده بود.
در آنجا همیشه شور و هیجان بسیار بیشتر از حد معمول بود، همیشه زندگی جریان داشت و ایدههای تازه در حال شکل گرفتن بود.
به سال بالاییها که با هم میگفتند و میخندیدند نگاهی انداخت.
او اما با آن تخته شاسی و کیف چرمی مشکی که پراز انواع و اقسام مقواها و کاغذهای کوچک و بزرگ بود، گوشهای ایستاده بود و آیندهای بسیار زیبا را برای خودش تصور میکرد.
در کلاس نقاشی چشمهایش را به تابلویی که میکشید دوخت و به دورها سفر کرد و خودش را صاحب یکی از گالریهای معروف نقاشی میدید که کلی هنرجو زیرنظرش فوت و فن نقاشی را یاد میگرفتند.
***
نور بالای یکی از ماشینها چشمانش را زد و از جا پراندش.
دوستانش داشتند با خستگی تابلوها را پشت وانت جا میدادند.
پشت وانت پر از تابلو، جایی برای خودش باز کرد. به آسمان سیاه روی یکی از تابلوها نگاهی انداخت.
انگار دنبال ستارهای میگشت.
بهاره سدیری