سرنوشت پدر رویا همیشه برای این دختر 15 ساله مبهم ماند و او فقط میداند پدرش یک اعدامی است. رویا میگوید، آنچه برای پدرش اتفاق افتاده است باعث شد تا او دیگر نتواند درس بخواند. او ادامه میدهد: وقتی به مدرسه رفتم، دوستانم سراغ پدرم را میگرفتند و من حرفی برای گفتن نداشتم.
میدانستم که پدرم اعدام شده است اما هیچ وقت نمیتوانستم واقعیت را به آنها بگویم.
هرچه بزرگتر میشدم و بیشتر میفهمیدم چه اتفاقی افتاده است، بیشتر ناراحت میشدم.
رویا اولین بارمصرف مواد مخدر را در 11سالگی تجربه کرد. او میگوید: فقط به پدرم فکر میکردم. چرا او باید اعدام میشد و من تنها میماندم و حتی نمیتوانستم بگویم که چرا مرده است؟ ذهنم خیلی مشغول این ماجرا بود و مادرم هم با مردی رابطه داشت که اصلا دوستش نداشتم. او هم معتاد بود و مادرم هم داشت کمکم معتاد میشد. یک روز به خانه دوستم رفتم و برایش درد دل کردم، حالم خیلی بد بود، به من گفت برای اینکه فراموش کنی بیا این سیگار را بکش.وقتی سیگار را کشیدم حالم دگرگون شد و مدتی نمیتوانستم کاری کنم و آرام در گوشهای افتاده بودم. بعد از اینکه به حالت عادی برگشتم، دیگر نمیتوانستم آن نوع سیگار را ترک کنم و شدم یک هروئینی به تمام معنا، عملم آنقدر بالا رفت که دیگر هرویین هم جوابگو نبود.
مادر رویا مدتی بعد از اعتیاد دخترش متوجه این ماجرا شد اما: مادرم چون خودش معتاد شده بود نمیتوانست کاری کند که من از این اعتیاد خلاص شوم.
اوایل که فهمیده بود از سهمیهای که مرد معتاد برایش میآورد به من میداد. مرد معتاد که مادرم را ترک کرد، مجبور بودم مواد خودم و مادرم را تامین کنم و این آغاز جرایمی بود که مرتکب میشدم.
برای تامین مواد حاضر بودم هر کاری بکنم؛ سرقت، جیببری و ... .
سوار اتوبوس میشدم و چون کم سن و سال بودم کسی به من شک نمیکرد، جیب مردم را در اتوبوس میزدم و کیف آنها را هم خالی میکردم تا اینکه به فکرم رسید از دستگاههای خودپرداز سرقت کنم. این کار آسان نبود.
روش دیگری را باید انتخاب میکردم. تصمیم گرفتم از عابر بانک پول بدزدم که مبالغ خوبی از این راه به دست میآوردم.
گاهی میشد از یک عابر بانک 200 هزار تومان به دست میآوردم، اما در یکی از این سرقتها عابر بانکی پیدا کردم که پول زیادی در آن بود و همین هم باعث شد تا دستگیر شدم. من سعی کردم همه پولی که در آن است را بردارم و برای این کار سعی کردم مدرک شناسایی جعلی درست کنم که توسط پلیس بازداشت شدم.
بیشتر عابر بانکهایی که سرقت میکردم، رمز داشتند و صاحبانشان رمز را کنار کارت میگذاشتند و این کار مرا آسان میکرد.
رویا 6 ماه است که در کانون اصلاح و تربیت است. او منتظر محاکمه و ابلاغ حکم است. آنچه برای رویا آزاردهندهتر از تحمل یک حصار است، رفتار مادرش ریحانه است.
رویا میگوید: از وقتی زندانی شدم مادرم دیگر سراغی از من نگرفت.
او خودش به مواد اعتیاد دارد و من هزینههای او را تامین میکردم با این حال حاضر نیست دیگر مرا ببیند و چون نمیتوانم برایش مواد ببرم، مرا ترک کرده و وقتی تماس هم میگیرم جوابم را نمیدهد.
رویا دختری بسیار ضعیف و لاغر است، دندانهای جلوی او افتاده و او در 15 سالگی بسیار پیرتر از سنش به نظر میرسد.
این دختر حالا که مواد را ترک کرده از اینکه چنین ظاهری دارد، ناراحت است و میگوید: مصرف مواد و سیگار دندانهایم را از بین برد و به دختری بسیار لاغر و ضعیف تبدیل شدم.
از اینکه چنین ظاهری دارم، اصلا خوشحال نیستم و پولی هم ندارم که بتوانم دندانهایم را درست کنم. مادرم مرا تنها گذاشته و پدرم اعدام شده و خودم هم فردی رها شده در این دنیا هستم.
رویا بشدت افسرده شده و فکر میکند زندگی را از دست داده است، هر چند مددکارانش میکوشند به او کمک کنند، اما رویا نمیداند چطور باید با دوران سخت محکومیت کنار بیاید، آن هم در تنهایی مطلق.
مریم عفتی