صادق کرمیار اما سعی کرده است داستان متفاوتی را در ژانر پلیسی ـ معمایی ارائه کند که بنیاد اصلی آن نه نظام خانوادگی و مناسبات عاطفی که برخی مناسبات و زد و بندهای سیاسی ـ امنیتی است و در دل آن البته از موقعیت عاطفی ـ خانوادگی برای بیان قصه استفاده شده است. در واقع این تجربهای تازه در موضوع قصه است وگرنه در چیدمان موقعیت داستان و بهرهگیری از عناصر دراماتیکش به همان تمهیدات آشنای سینمای پلیسی رجوع شده و فرم تازهای ندارد. به این معنی که تعلیق اصلی قصه بر مبنای یک گروگانگیری و آدمربایی صورت گرفته است و مجرمان برای امتیاز گرفتن از پلیس و تحت فشار قرار دادن او دخترش را میدزدند. در حالی که یک باند تبهکاری هوشمند که در ارتباط با مسائل امنیتی، ماهواره، منافع ملی و... فعالیت میکند چه لزومی دارد که از تمهید نخنما شده و تکراری بچه دزدی و تهدید پلیس بهواسطه الگوهای شناخته شده بهره بگیرد. اگر قرار است یک سریال موضوع و قصه تازهای را برای مخاطبش تعریف کند، باید در فرم و ساختار روایی آن از این نوآوری و خلاقیت استفاده شود. تناسب بین فرم و مضمون در تجربهای متفاوت از سریالسازی، چیزی است که در یک روز قبل، جای آن خالی است. ضمن اینکه چنین داستانی به ریتم تندتری نیاز داشت. این سریال را با سریال «هوش سیاه» از حیث فرم و مضمون میتوان قیاس کرد اما در آنجا 2 عامل مهم باعث جذابیت داستان میشد، یکی ضرباهنگ متناسب با فرآیند قصه و دیگری بازی خوب حسین یاری در نقش یک پلیس مدرن و امروزی. البته انتخاب محمدرضا پگاه با توجه به نوع فیزیک و حتی جنس صدایش انتخاب خوبی بود اما او چنانکه باید تاثیرگذار باشد، نتوانست در کسوت پلیس خود را بازنمایی کند. این در حالی است که در سریالهای پلیسی ـ جنایی تمام بار قصه و توجه مخاطب به قهرمان اصلی داستان، یعنی پلیس و کارآگاه است و توانمندی او در بازیگری و مهارتهای پلیسی به جذابیت نقش و بالطبع قصه کمک میکند. فرید هم در شمایل ظاهری و هم در ادبیات گفتاری و رفتاریاش به یک پلیس تحصیلکرده و مدرن شباهت دارد و حتی نام او نیز نشانهای از این معناست. این پرسوناژ البته با نوع پروندهای که در دست اوست، هم سنخ و هماهنگ است مشکل اما در جذبه نداشتن این پلیس است که اگر داشت، کلیت داستان نیز التهاب و قدرت بیشتری به خود میگرفت.
سریال یک روز قبل قصهای را روایت میکند که ناظر بر مسائل سیاسی ـ امنیتی روز بوده و داستان جنگ نرم دشمن را به تصویر میکشد. این مساله خود عاملی است که بر ابهام ماجرا و ساختار قصه میافزاید نه فقط به این دلیل که اساسا مناسبات این جنگ ناشناخته و پنهان است بلکه چند و چون این ماجرا نیز برای مخاطبان ما آشنا نیست. این عامل البته با ساختار معمایی سریال همسویی دارد و به فیلمساز کمک میکند تا قصهای پلیسی را روایت کند که هم در بستر داستانی و سینماییاش و هم در واقعیت بیرونیاش غریب و ناآشناست. این حوزه اتفاقا بهواسطه پسزمینههای فرهنگی و ذهنی واجد پیچیدگی بیشتری شده و تشخیص حق و باطل در دل مناسبات آن خیلی سخت و دشوار است.
در سریال هم شاهد هستیم که چطور دشمنان داخلی و خارجی در هم آمیخته شدهاند که این موضوع نه تنها گرهگشایی داستان را برای پلیس قصه دشوار میسازد بلکه درک سینمایی مخاطبان نیز در ارتباط با آن دچار چالشهای ذهنی میشود. قصه از دو بخش واقعی و خیالی استفاده میکند به این معنی که بخشهایی از آن یعنی چیزی به نام ماهواره امید واقعیت بیرونی دارد و همچون یک گزارش خبری درون ساختار درام نهاده شده است، از سوی دیگر قصه جاسوسی و نفوذ در نیروهای خودی و خنثی کردن تاثیرات استراتژیک آن در مناسبات قدرت، برآمده از تخیل و رویاپردازی نویسنده و کارگردان است. ظرافت و دشواری کار در همپوشانی این دو بخش متضاد در یک موقعیت و فضای مشترک است. یعنی مخاطب این قصه خیالی را براحتی با یک واقعیت رئالیستی و بیرونی بپذیرد و با آن همذاتپنداری کند. برای اینکه این قصه امنیتی ـ سیاسی از پیچیدگیاش کاسته شود و ماهیتی نمایشی پیدا کند، کارگردان از یک سو موقعیت خانوادگی را به درون قصه تزریق میکند و از سوی دیگر با ارجاع یک سر قصه به عقدهگشاییهای یک زن با بازی سارا خوئینیها تلاش میکند، این حس عاطفی ـ احساسی ماجرا را به آن اضافه کند. ساخت سریالهایی مانند یک روز قبل، به نوعی کش دادن یک قصه جمع و جور و سرراست است که اگر در قالب یک تله فیلم تولید میشد، سر و شکل منطقی و بهتری به خود میگرفت و باورپذیرتر میشد.
سیدرضا صائمی