این را نهفقط ما که تماشاگریم، بلکه نزدیکترین شخصیت فیلم به فارست، یعنی جنی هم آرامآرام و بتدریج متوجه میشود، اگرچه دیرهنگام ولی سرانجام بین فارست و دیگران، فارست را برای عشق ورزیدن انتخاب میکند؛ همان کاری که ما میکنیم. ما هم از میان فارست و دیگران، فارست را برای دوست داشتن و به خاطر سپردن برمیگزینیم.
فارست گامپ را احمق و دیوانه خطاب میکنند، چون ضریب هوشیاش پایینتر از حد طبیعی است، ولی چه کسی گفته موفقیت فقط از هوش بالا ناشی میشود؟ فارست ثابت میکند این خود ماییم که سرنوشتمان را تعیین میکنیم و ثابت میکند خواستن توانستن است.
این همه آدم باهوش و به اصطلاح عاقل اطراف فارست هستند، چرا از میان همه آنها، او که بظاهر ناتوانترین و بیاستعدادترین است، این همه موفقیت حاصل میکند؟
قهرمان فوتبال، ستاره جنگ، مشهور در مقام دولتی، کاپیتان صید میگو، آموزش دیده دانشگاه، پدر شهر گرین بو در آلاباما... اینها تازه فقط بخشی از موفقیتهای فارست هستند. موفقیت او در عشق از همه بالاتر است. چه کسی جز او و چه چیزی جز عشق و ایمان خالصانه، بیمنت و بیشائبه او قادر بود جنی را از آن منجلاب گناه و اشتباه برهاند و دستکم در روزهای آخر عمرش او را به زندگی عاشقانه برگرداند؟ فارست نهفقط سمبل اراده و امید که سمبل عشق و محبت نیز هست. باهوش نیست، ولی بهتر از هر کسی معنای عشق و محبت را میفهمد: «فارست (خطاب به جنی): برای چی با من ازدواج نمیکنی؟ من باهوش نیستم، ولی میدونم عشق یعنی چی».
فارست گامپ، یک ناجی بزرگ است، چه در ارتباط با دوستان و چه در صحنه نبرد مسلحانه در جنگ. در آن محشر کبرایی که هرکس فقط به فکر نجات خودش است، تنها او میتواند پس از رهایی از مخمصه، دوباره زیر خمپاره و آتش دشمن برگردد تا ناجی دوست سیاهپوستش «بابا» و نیز فرمانده و دیگران باشد. با این همه نجات پیوسته و مداوم جنی از انواع تهدیدها و خطرها، بخصوص آن نجات آخر، یعنی آشتی دادن جنی با عشق حقیقی از همه مهمتر و بالاتر است.
و سرانجام فارست گامپ بزرگ، شجاع، پرتلاش، ازخودگذشته، وفادار، امیدوار و عاشق، علاوه بر همه این اوصاف، صفت مهم دیگری هم دارد، اینکه پدری مهربان و شایسته است برای پسرش فارست گامپ کوچک که از قضا باهوشترین دانشآموز مدرسه است.
* محصول 1994 آمریکا، کارگردان: رابرت زمهکیس، بازیگران: تام هنکس و سالی فیلد.