یکی از این آبادانیهای خونگرم غلامرضا نوروزی بود. مردی که دیگر موهایش سپید شده است. روزگار رخت زندگی رزمنده آبادانی را به تهران افکنده و او همچون ماهی قرمزی است در بیابانی بیپایان! غربت و تنهایی میان کلماتش موج میزند و من که مانند او طعم این تلخی را میدانم، چه خوب پای حرفهایش نشستم و تو چه میدانی چه لذتی دارد نیمه شب پای حرفهای رزمندهای گمنام از خاک داغ جنوب بنشینی... این هم خاطرهای کوتاه از آن بزم شبانه! یکی از آن خاطرات این بود.
ارامنه در آبادان کلیسا داشتند. یک مدرسه هم به نام ادب در همین محوطه کلیسا بود که بچههایشان آنجا درس میخواندند. مسجد موسی ابن جعفر معروف به مسجد بهبهانیها هم چسبیده به کلیسا بود؛ دیوار به دیوار.
جنگ که شد با اجازه اسقفها، کلیسا شد مقر آموزش رزمندهها. چون دو طبقه و محکم بود و فضای بزرگ و خوبی داشت. بسیجیها گاهی میرفتند سراغ پیانوی کلیسا و صدایش را در میآوردند. گفته بودند فقط به مجسمهها دست نزنید که بچهها هم رعایت میکردند. منصور دانشآموز راهنمایی بود؛ با قدی کوتاه و موهایی بور. هر وقت میخواست حرف بزند میگفت؛ آقا اجازه! بین بچهها معروف شد به آقا اجازه. گذاشتیمش نگهبان کلیسا. خیلی ناراحت بود و میخواست برود خط. ام ـ یک داشت. اندازه قدش. آن روز شهر را زیر توپ گرفته بودند. برای کاری از کلیسا رفتم بیرون. خیلی دور نشده بودم که دیدم اطراف مقر را زدند. با موتور بودم. سریع برگشتم. عصر بود. چند آمبولانس هم آمده بودند. همه جمع شده بودند. منصور روی زمین افتاده بود. ترکش سرش را شکافته بود و خونش روی زمین روان بود. کتاب و صندلیای هم که روی آن نشسته بود خونی بود. کتاب تنتن را داشت میخواند. کمکم پدر پیرش هم رسید. 20 نفری شدیم. رفتیم برای تدفینش. همینجور شهر را میزدند. با مکافات و در غربت دفنش کردیم.
وبلاگ کانال ماهی