روز حادثه مادر آمنه که دخترش تازه با پسری جوان عقد کرده بود او را برای جمعآوری علوفه فرستاد، اما انتظارش برای برگشت وی بینتیجه بود؛ به همین خاطر همراه با آشنایان به جستجو برای پیدا کردن آمنه پرداخت و او را در حالی یافت که نیمهجان بود. دست دختر نوجوان به شدت خونریزی داشت و طنابی نیز دور گردنش بسته شده بود. آمنه توسط روستاییان به بیمارستان منتقل شد و پزشکان مشاهده کردند انگشتان 2 دست آمنه با شیء برندهای قطع شده و در جمجمه و استخوان کتفش آثار شکستگی دیده میشود.
آمنه بعد از مداوای اولیه، ماجرا را توضیح داد و گفت: یک سال پیش پسری ?? ساله به نام قاسم به خواستگاریام آمد، اما من به خاطر اعتیادش به او جواب رد دادم. قاسم همان زمان تهدید کرد اگر با پسر دیگری ازدواج کنم، مرا خواهد کشت. من 3 ماه قبل با پسری عقد کردم و از آن به بعد از این که قاسم بلایی سرم بیاورد، میترسیدم. روز حادثه در علفزار سایه 3 مرد را بالای سرم دیدم. در نگاه اول قاسم را شناختم و خیلی ترسیده بودم. او با 2 دوست دیگرش به من حمله کرد. آنها دستانم را محکم گرفتند و با ساطور انگشتانم را قطع کردند. «من نیمه بیهوش بودم که 3 مهاجم با ساطور، ضرباتی نیز به جمجمه و کتفم زدند، بعد برای خفه کردن من طنابی به گردنم انداختند و در آخر با تصور اینکه دیگر نفس نمیکشم، مرا نیمهجان رها کردند.»
انتشار این خبر در سال 81 موجی از خشم عمومی را به دنبال داشت و اقدامات قضایی و پلیسی لازم در این خصوص انجام شد، اما رفتار قاسم هرگز از ذهن آمنه، خانوادهاش و جامعه پاک نخواهد شد و او نام خودش را به عنوان یک ضدقهرمان ثبت کرده است.