حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ایادی: آه... و من مسافرم ای بادهای همواره...
سندباد: چی گفتی؟
ایادی: هیچی، تو سوادت به اینجور چیزها نمیرسه.
سندباد: به چی نمیرسه؟
ایادی: به شعرهای سهراب و اینجور چیزها دیگه.
سندباد: رفتم اتفاقا...
ایادی: یعنی چی رفتم اتفاقا؟ من میگم شعر سهراب، تو میگی رفتم؟
سندباد: منظورم اینه که کاشان رفتم. خیلی شهر قشنگیه.
ایادی: زحمت کشیدی. همچین چشمهاش رو گرد میکنه دهنش رو باد میکنه میگه رفتم که هیشکی ندونه، فکر میکنه رفته جزایر هونولولو!
سندباد: اونجا هم رفتم. اونجا هم خیلی خوبه. اصلا از نظر جغرافیایی...
ایادی: خدا رو شکر ما هر جا بگیم شما رفتی دیگه، نه؟
سندباد: خب معلومه. من کارم همینه. با علی بابا همه جای دنیارو گشتیم. شیلا و بابا علاءالدین رو هم بردیم. خیلی هم بهمون خوش گذشته. تو کجاها رفتی؟
ایادی: من؟ خیلی جاها...
سندباد: مثلا؟
ایادی: هووووووووووووو یادم نیست که. اینقدر زیادن که اسمشون از خاطرم رفته.
سندباد: خب بابا یکیش رو که باید یادت بیاد.
ایادی: نمیگم. الان میشنوی راه میافتی میخوای بری. مصاحبه نصفه میمونه.
سندباد: قول میدم نرم. بگو دیگه.
ایادی: حالا بیخیال شو.
سندباد: میخوام بدونم سلیقهات در سفر کردن چطوریه؟
ایادی: خیلی هم سلیقه خوبیه.
سندباد: خب بگو ما هم یاد بگیریم.
ایادی: مگه به همین راحتیه. نه آقاجون نمیگم. اصرار بیخودی نکن.
سندباد: اصلا بگو ببینم تا حالا از این شهرتون رفتی بیرون.
ایادی: ترجیح میدم سکوت کنم و جواب سوالهای تو رو ندم.
سندباد: نه جدی میگم. تهران از شمال به کجا میرسه؟
ایادی: به گرمسار! مرد حسابی همه میدونن تهران از شمال به کجا میرسه. اینم شد سوال آخه.
سندباد: خب جواب بده. میگم کجا میرسه؟
ایادی: خب میرسه به شمال دیگه.
سندباد: عجب... عجب... چه جواب حکیمانهای!
ایادی: ما اینیم دیگه. حکمت از سر و رویمان میباره.
سندباد: در سفرها چه چیزی توجهات رو جلب میکنه؟
ایادی: هوم؟
سندباد: میگم چی توجهت رو جلب میکنه؟
ایادی: ببخشید مثل این که قراره ما با شما مصاحبه کنیمها!
سندباد: من در مقام یک کارشناس سفر دارم باهات صحبت میکنم.
ایادی: چی؟ در مقام چیچی؟
سندباد: کارشناس سفر.
ایادی: به حق چیزهای نشنیده و ندیده. حالا دیگه سفر هم کارشناس داره؟
سندباد: ایادی سفر کردن خیلی مهمه. یک شاعری در شیراز هست... عجب شهریه شیراز. انصافا یکی از بینظیرترین شهرهای جهانه. خیلی عجیب و غریبه. میدونی قرنها پیش یک بار یک مسافری راجع به شیراز چی نوشته؟ نوشته، وقتی داشته از شیراز میاومده بیرون همون حسی رو داشته که حضرت آدم وقتی از بهشت رانده میشه، یعنی این شهر خود بهشته...
ایادی: خب... اون شاعره که میگفتی چی گفته؟
سندباد: آهان گفته بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
ایادی: سعدی رو میگی؟
سندباد: آفرین سعدی!
ایادی: خب اگر اینجوری باشه که تو الان باید از فرط پختن له شده باشی.
سندباد: اوهوم. خیلی خوبه ولی به نظرم تو همون طور نپز موندی. اصلا بهت نمیاد که پخته باشی.
ایادی: مگه گوشت تو خورشتم مرد حسابی.
سندباد: نه از اون لحاظ نگفتم.
ایادی: ای بدم میاد از این آدمهایی که هی پز میدن. هی پز میدن. حالا انگار چه کار کرده؟ بابا اون موقع که تو میرفتی سفر نه از کسی ویزا میخواستن، نه پاسپورت و نه کلی پول لازم داشت. مثل الان که نبود. تا کرج میخوای بری فقط 20 هزار تومن باید پول بنزین بدی. با اسب و شتر هم که نمیشه راه بیفتی بری این طرف و اون طرف. حالا من هی صبوری به خرج میدم. هی میگم هیچی نگم که ذوقش نخوره.
سندباد: آخی ایادی دلم برات سوخت. راست میگی واقعا سفر کردن اینقدر سخت شده؟
ایادی: خیلی بیشتر از اینقدر.
سندباد: میخوای با ما همسفر باشی؟ ما یه سفر داریم به مریخ. تصمیم گرفتیم با شیلا و علی بابا و بابا علاءالدین بریم اونجا رو هم ببینیم. میخوای با ما بیای؟
ایادی: کجا؟ مریخ؟ حالا ماه بود باز یه چیزی. مریخ؟
سندباد: نه بابا اونجا رو که همه میرن. دیگه بیکلاس شده.
ایادی: خسته نباشی. نه آقاجان! ما تا همین شمال خودمون بریم کلاهمون رو میاندازیم آسمون. نمیخوام.
سندباد: به هر حال از ما گفتن بود. واقعیت اینه که اگر تمام این مشکلات حل میشد به نظرم تو باز از این شهرتون تکون نمیخوردی.
ایادی: دیگه داری زیادی خودمونی میشی. برو به کارت برس. برو همون مریخ. دست از سر ما هم بردار. مصاحبه نخواستیم...
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....