شهید چمران، عارفی که عاشقانه از کشورش دفاع می‌کرد

پشت چهره یک اسطوره

تولد: سال 1311 شهر تهران، محله سرپولک. تحصیلات: دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی. سمت‌ها: نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، وزیر دفاع و پشتیبانی، نماینده امام در شورای عالی دفاع و فرمانده ستاد جنگ‌های نامنظم. شهادت: 31 خرداد 1360، دهلاویه
کد خبر: ۳۵۶۷۲۰

نمی‌شود از دفاع مقدس حرف زد و از چمران ننوشت، از مردی که حالا همه می‌دانیم کی بوده و چه کرده؟ چه نقشی در لبنان داشته و در جنگ تحمیلی خلاقیت‌هایش چه کمکی به نیرو‌های ایرانی کرده است. با این حال شاید ندانیم پشت سیمای اسطوره‌ای این مرد چه روح لطیفی وجود داشته و نگاهش به زندگی چقدر عارفانه بوده است. شاید بهترین راه برای شناخت این ویژگی‌های چمران، خواندن روایت‌هایی است که در کتاب «صد خاطره» جمع‌آوری شده‌اند، روایت‌هایی که برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده و همرزمان اوست.

* پدرمان جوراب‌بافی داشت. چرخ جوراب‌بافی‌اش یک قطعه داشت که زود خراب می‌شد و کار می‌خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادند به تولید انبوه و یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می‌فروخت.

* مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آنجا بماند. خواستش و به او گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی‌نامی که مدیر آنجاست، صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می‌گرفت. دکتر چند سوال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مساله حل کند. هنوز مصطفی جواب‌ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت: «پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی.»

* سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان، چمران کراوات نزد، استاد 2 نمره ازش کم کرد. شد 18، بالاترین نمره .

* چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می‌رفتیم، می‌دید که بچه‌ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می‌کند. ماشین را نگه می‌داشت، پیاده می‌شد و می‌رفت بچه را بغل می‌کرد. صورتش را با دستمال پاک می‌کرد و او را می‌بوسید . بعد همراه بچه شروع می‌کرد به گریه کردن، 10 دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش‌تر.

* آن وقت‌ها که دفتر نخست‌وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می‌بردم. یک روز رفتم خانه‌شان‌؛ دیدم پیشبند بسته، دارد ظرف می‌شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف‌ها را شست، آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیشبند.

* ایستاده بود زیر درخت. خبر آمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم؟ زل زده بود به یک شاخه خالی. گفتم «دکتر ، بچه‌ها می‌گن دشمن آماده‌باش داده.» حتی برنگشت. گفت «عزیز بیا ببین چقدر زیباست.» بعد همان‌طور که چشمش به برگ بود، گفت «گفتی کی قراره حمله کنند؟»

* کم‌کم همه بچه‌ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان‌، حرف‌زدنشان. بعضی‌ها هم ریش‌شان را کوتاه نمی‌کردند تا بیش‌تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه‌ها را از روی همین چیز‌ها می‌شد، پیدا کرد یا مثلا از این که وقتی روی خاکریز راه می‌روند نه دولا می‌شوند، نه سرشان را می‌دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست‌ها گم می‌شود.

* وقتی کنسروها را پخش می‌کرد، گفت «دکتر گفته قوطی‌ها شو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‌ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‌ها فکر کرده بودند غواص است و تا صبح آتش می‌ریختند.

* از اهواز راه افتادیم با 2 تا لندرور. قبل از سه راهی، ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «کنار جاده دیدمش. خوشگله؟»

* بلبل لاکردار معلوم نبود چطور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا و آن پا می‌کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره‌ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می‌خواند. قشنگ می‌خواند.

* هر هفته می‌آمد یا حداکثر 10 روز یکبار. از اول خط، سنگر به سنگر می‌رفت، بچه‌ها را بغل می‌کرد و می‌بوسید. دیگر عادت کرده بودیم. یک هفته که می‌گذشت، دلمان حسابی تنگ می‌شد.

* فکر می‌کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی‌خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چطوری آب می‌خورد، فهمیدیم چقدر تشنه بوده.

* ناهار اشرافی داشتیم؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست‌هاش را شست و نشست سر همان سفره. یکی می‌پرسید «این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟»

لاک‌پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می‌دانستم کار دکتر است، نمی‌دانستم چطور به او فهمانده بود بیاید پیش من.

* گفت: «ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیدم، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیدم. فرمانده زیاد دیده‌ام. دکتر چمران اولین فرماندهی است که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.»

رضا امیدوار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها