چند روزی اول سال بدون معلم بودیم و معلم پرورشی مدرسه میآمد سر کلاسمان. اسمش آقای فتوحی بود. قد بلند، کمحرف و البته با ریشی بلند. آن چند روز به همه بچههای کلاس خیلی خوش گذشت، معلم ما هر روز کتابی را سر کلاس میآورد برای بچهها میخواند، شعر یا داستانش را توضیح میداد و بچهها را به صورت کارگاهی درگیر داستان یا شعر میکرد.
در زنگهای تفریح هم میرفت مینشست توی کتابخانه مدرسه و با روی باز کتاب میداد به بچههایی که عضو بودند یا بچههایی را که میخواستند عضو شوند ثبتنام میکرد. همیشه دستش کتاب بود و انگار بدون مطالعه نمیتوانست زندگی کند.یکی از همان روزها بود که من و چند تا از بچهها رفتیم پیشش تا از او کتاب بگیریم، اول ناممان را نوشت و برایمان یک کارت صادر کرد و بعد به هر کداممان یک کتاب داد و از ما خواست که برای خواندن این کتابها از بزرگترها کمک بگیریم. یک چیزهایی هم روی کاعذ نوشت و گذاشت توی کتابها تا ما آنها را بدهیم به بزرگ ترها.
چند روز بعد، دیگر او سر کلاس نیامد و معلم دوم ابتدایی ما مشخص شد. اما ما هر چند روز یک بار توی زنگ تفریح یا ساعت ورزش میرفتیم کتابخانه پیش آقای فتوحی. از کتابهایی که برده بودیم میپرسید و برایمان توضیح میداد که مثلا فلان شخص در فلان داستان چرا این کار را کرده و مثلا چرا آن کار را نکرده است. شعر هم برایمان میخواند و شاعرش را معرفی میکرد و شعر را هم معنی میکرد.آن وقتها نمیدانستیم که سپاهی است، این را وقتی فهمیدیم که یکهو غیبش زد. دیگر توی مدرسه نبود و پیگیر که شدیم، فهمیدیم رفته جبهه، مثل خیلیهای دیگر که آن وقتها میرفتند جبهه. آن موقع اصلا نمیدانستیم، جزیره مجنون کجاست؟ آن وقتها اصلا نمیدانستیم سال آینده که قرار است برویم مدرسه نام مدرسه ما تغییر میکند و میشود مدرسه شهید فتوحی؛ اما میدانستیم که دوستش داریم. خیلی هم دوستش داریم.