حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
حالا سالهای زیادی از آن روزها میگذرد. آن دختر سال اولی و بقیه همکلاسیهایش 11 ماه مهر دیگر را هم به همین ترتیب پشت میزهایی که هر بار با سال گذشته تفاوت میکرد به تابستان رساندند. بیشترمان هم سالهای تحصیلی مدرسه را از مهر تا خرداد به تنهایی و بدون آنکه مادری پشت در کلاس منتظر ایستاده باشد و خوراکیهای خوشمزه را در کیفهای رنگارنگمان جاسازی کند، پشت سر گذاشتیم.
مهر بیپایان
ماه مهر را به هیچ ترفندی نمیتوانید از تاریخچه نوستالژیک مدرسه و دانشگاه پاک کنید. اولینهای زیادی در ماه مهر برای خیلیهایمان اتفاق افتاده است. از اولین حضورمان در سر کلاس درس و مدرسه و نیمکتهای کهنه چوبی بگیرید تا نشستن بر سر میز و صندلیهای دانشگاه که آنها هم اغلب چوبی بودند و در کهنگی تفاوت چندانی با آن نیمکتهای دوستداشتنی قدیمی نداشتند. بسیاری از دوستیهای ماندگار از زمان دبیرستان شکل میگیرند. دوستانی که در ترمهای اول دانشگاه هم پیدا میکنیم، معمولا ماندگار هستند. ماه مهر خاطرات زیادی را با خود دارد؛ خاطراتی که باید بگذاریم گذر زمان گرد قدمت بر رویشان بپاشد تا میزان ارزش و اعتبارشان دستمان بیاید.
ماه مهر هر سال با همه نوستالژیهای قدیمیاش از راه میرسد و هر بار شکل جدیدی از آن را به جا میگذارد. خیلیها که مهرماه برایشان شروع روزهایی بود که لنگه جورابشان را از لابهلای تلی از لباسهای شسته و نشسته بیرون میکشیدند و با جزوههایی که از کیفشان بیرون زده بود، راهی دانشگاه میشدند حالا فرزندان هفت هشت سالهشان را تا مدرسه همراهی میکنند و سیب و گلابی زنگ تفریح را در کیفهای آنها میگذارند. باز هم این ماه مهر است که خودش را جلو میاندازد تا در یکی از بزرگترین روزهای یک خانواده ثبت شود.
خیلی از همان دانشآموزهای مدرسه و دانشجوهای شلخته و نامنظم روزهای دانشگاه، امروز خودشان معلم و استاد دانشگاه هستند. چه بسا معلمهای جوانی که بعد از 15 سال به مدرسه دوران ابتداییشان قدم میگذارند، پشت میزی مینشینند که روزی معلم ریاضیشان مینشسته و خودشان را میبینند که روی نیمکت ردیف دوم، وسط 2 دختربچه دیگر با مقنعههای سفید نشستهاند و با دقت به دهان معلمی که حرف میزند، خیره شدهاند.
خانم معلم خودش را به یاد میآورد که با آن دوتای دیگر 5 سال دبستانش را با آنها سر یک میز نشسته و دوستان صمیمی بودند. راستش را بخواهید همسایههایی بودند که تا پیش از مدرسه همدیگر را نمیدیدند و حالا مسیر خانه تا مدرسه را هر روز با هم میروند و میآیند. اولین دوستیهای جدی ما در دوران مدرسه شکل میگیرد. با اینکه همبازیهایمان در کوچه و خیابان و دوستان کودکستانی، تمرینهای اولیهمان برای دوست پیدا کردن بودند اما مدرسه فرق میکند و دوستیهای آن هم متفاوت است.
خانم معلم در حالی که بچهها را به حل کردن یکی از مسائل ریاضی مشغول میکند، دوران دبیرستانش را به یاد میآورد که دیگر به سر آمده بود. مینا، دوست دوران دبستان و راهنماییاش یکی دوسالی است که از محله آنها رفته و دوستیهای جدید دبیرستانی، طعم و مزه دیگری دارد؛ دوستیهایی که انگار به بلوغ خودشان نزدیک میشوند. با خودمان فکر میکنیم هرگز از این دوستها جدا نخواهیم شد. دوستی برایت مقدس است و حاضر نیستی دوستانت را با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض کنی. دبیرستان دوران عجیب و غریبی برای دوستی است. وفاداری و خیانت در دوستی و درک این مفاهیم در تجربههای این دوران است که شکل میگیرد و پرورش مییابد.
بوی باران، بوی پاک کن
با آنکه بادهای ملایم یا توفانهای بزرگ به همراه نارنجی، زرد و قرمزهای پاییزی، آسمان ابری و روزهای بارانی و هزاران نشانه دیگر برای تداعی کردن روزهای پاییزی وجود دارند، اما مدرسه و دانشگاه و در یک کلام سال تحصیلی خاطره مشترک همه آدمها از فصل پاییز است. هر کسی میتواند بنشیند و خاطره خودش را از روز اول مدرسه تعریف کند یا از پسرعموی کوچکش حرف بزند که حالا بزرگ و رشید شده و قرار است، مهرماه امسال به دانشگاه برود.
تا زمانی که هنوز دانشگاه یا مدرسه میرویم یا بچههای مدرسهرو داریم این اول مهرماه است که برنامه یک سال زندگی ما را تنظیم میکند
ماه مهر به صورت کاملا غیر رسمی مبدا ما برای تعیین زمان و گذر روزهاست. دستکم تا زمانی که هنوز دانشگاه یا مدرسه میرویم یا بچههای مدرسهرو داریم این اول مهرماه است که برنامه یک سال زندگی ما را تنظیم میکند.
اگر قرار است مسافرت برویم، باید منتظر بمانیم که یک سال تحصیلی تمام شود مدرسهها تعطیل شوند و بعد بتوانیم دست بچهها را بگیریم و تابستان دوستداشتنی را در مسافرت و بیخیالی بگذرانیم. با اینکه رسما این بهار است که تغییر سال و گذر ماهها را تنظیم میکند، اما پاییز و ماه مهر به صورتی موقتی خودشان را وارد زندگی آدمها میکنند و تا زمانی که کوچکترین عضو خانه از دانشگاه فارغالتحصیل شود همچنان برنامه سالانه خانوادهها را در دست خودشان دارند.
ماه مهر با بوی کاغذ و لوازم التحریر پر شده است. کاغذهایی که بوی تازگی میدهند، دفترهایی که هنگام تورق بوی ملایمی از چوب را به مشاممان میرساند و بیشتر از آنکه بوی کاغذ باشد، خاطرهای قدیمی از زندگی گذشته شماست، وقتی قدتان به ویترین مغازه نمیرسید و نمیتوانستید همهمداد رنگیها را با خیال راحت تماشا کنید. این رایحه که از پاککنها و مدادهای سیاه نوک تیز هم استشمام میشود شما را به روزهایی میبرد که خاطرهاش لبخند را بر لبانتان مینشاند.
البته شکل و شمایل دفترها و کتابها از زمانی که ما با آنها سروکار داشتهایم تا امروز بسیار تفاوت کرده است. دیگر از آن پاککنهایی که تصویر شخصیتهای محبوب کارتونیمان با کیفیتی بسیار پایین رویشان چاپ شده بود و یا برچسبهای کاغذی که مهرهای صدآفرین و هزارآفرین بودند، خبری نیست. حالا بچهها شخصیتهای کارتونی محبوب خودشان را دارند که با زمان ما بسیار متفاوت است.
آنها دفترهای سیمی میخرند و سلیقهشان در انتخاب رنگها خیلی بهتر از سلیقه ماست. ما جوانها در مقابل بچه دبستانیها احساس پیری میکنیم. ماه مهر در سالهای جوانی آدم را یاد گذر سن میاندازد.
ما سال اولیها
چند سالی است که کلاس اولیها یکی دو هفتهای زودتر از بقیه بچهها به مدرسه میروند. آنها در این روزهای باقیمانده تا مهر فرصت دارند که با فضای مدرسه آشنا شوند، به دوستان جدیدشان عادت کنند و خانم معلم را به عنوان یک مادر برای همه بچههای کلاس بپذیرند. در واقع آنها بعد از 2 هفته از بچههای سال بالاتر استقبال میکنند و مدرسه را با آنها شریک میشوند. بر اساس آمار بیشتر از یک میلیون کلاس اولی و نوآموز وارد سیستم آموزشی کشور شدهاند، البته به همین تعداد و شاید کمی بیشتر هم آمار فارغالتحصیلان از سیستم آموزش و پرورش کشور وجود دارد، پس جا برای همه هست.
یکی از مشکلات مادران جوانی که دختر و پسرهای کلاس اولی دارند، مساله عادت دادن آنها به فضای جدید (مدرسه) است. البته شبیه به این مشکل را خانوادههایی که دانشجویان سال اولی هم دارند، تجربه میکنند؛ دانشجوهایی که باید برای تحصیل به شهر یا کشوری دیگر بروند. ماه مهر با اینکه دوستیها و پیوندهای جدیدی را با خودش وارد زندگیمان میکند اما پیوندها و عادتهایی را هم میشکند که خیلی وقتها دردناک است. اصلا یک جورهایی ترک عادت است.
تصورش را بکنید که در 6 سالگی به جای خواهر و برادرها و پدر و مادر مهربان باید یک مشت بچه لوستر از خودتان را ببینید و خانم معلمی که نمیداند به درددل کدامتان برسد. مسلما عادت به وضعیت جدید و وفق دادن آن با زندگی خانوادگی برای یک بچه 6 ساله کار زمانبری است و برای پدر و مادر او کاری طاقتفرسا. البته این زمان آنقدر بسرعت میگذرد که چند سال بعد قطار ادامه تحصیل بچهها تا در جایی، بیابانی یا دشتی خوش آب و هوا توقف کند. منظورم از این استعاره طولانی، پیدا کردن شغل و تشکیل زندگی است که هر جوانی سرانجام به یکی یا هر دوتای آنها تن میدهد.
نازنین لطیفی که معلم مدرسه است و به بچههای دوره راهنمایی درس هنر میدهد، ماه مهر و بخصوص روزهای اول پاییز را بسیار پرخاطره و عجین شده با زندگیاش میداند: «ارتباط زندگی هر آدمی از 6 سالگی با اول مهر و روزهای مدرسه شروع میشود و تا زمانی که از دانشگاه بیرون بیاید، این ارتباط همچنان هست.
یعنی این تاریخ مهمی در زندگی آدمهاست. اما این ارتباط برای من و امثال من هیچ وقت قطع نشد. چه تا زمانی که از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و چه حالا که خودم دارم در مدرسه کار میکنم و بچههایم اول مهر به مدرسه میروند.»
از ستیغ آفتاب تا لباسهای فرم
مدرسه، دانشگاه و تقارن آنها با ماه مهر و فصل پاییز به نوعی بر طرز لباس پوشیدن ما تاثیر میگذارند. البته حقیقت این است که این موضوع بر همه ارکان زندگی تاثیر میگذارد، اما در لباس پوشیدن نمود و جلوه بیشتری پیدا میکند.
برای خیلی از پسر بچهها روزهای مهرماه مساوی است با کوتاه کردن موها. البته جوانهای امروزی که روزگاری دانشآموز و نیمکتنشین بودهاند، آن روزها را با ماشینهای اصلاح به یاد میآورند که با آن صدای ویژ ویژشان قرار بود تمام موها را یکباره از ته بزنند. تازه هیچ معلوم هم نبود که ماشین کند شده پدر یا اکبر سلمونی، چطور میخواهد از پس موهای پر پشت آنها بر بیاید. گاز گرفتگی با ماشین ریش تراشی یکی از خاطرات دردناک و جدانشدنی بسیاری از بچههای قدیمی در روزهای پاییز و مدرسه رفتن است.
اغلب عکسهای آن دوران با همکلاسیها به نوعی جشنواره سرهای کچل است؛ کلههایی که در ستیغ آفتاب برق میزنند و دانههای درشت عرق و قطرههای آبی که از سر و صورت بچهها روان است. شما از آنهایی بودید که پیش از آمدن مهر در آرایشگاه همیشگی محل و زیر دست اکبر سلمونی مینشستید و روز اول مدرسه را بیهیچ دردسری در کلاس حاضر میشدید.
اما دوستانی را به یاد میآورید که تا یک هفته اول مدرسه را به هزار ترفند از زیر دست ناظم و مدیر مدرسه در میرفتند و با موهای بلند تابستانهشان سر کلاسها حاضر میشدند. با اینکه تلاششان برای نگه داشتن این 4 دانه مو را درک نمیکردید اما از کلکهایی که هر بار سوار میکردند، حسابی خونتان به جوش میآمد. حتی همین حالا هم لبخندی روی لبهایتان نشسته است!
لباسهای فرم با اینکه در زمان ما آنقدرها هم مرسوم نبودند اما حالا به یک ضرورت تبدیل شدهاند. یعنی در زمان ما که جوانهای امروز و بچه مدرسهایهای آن روز به حساب میآییم، پوشیدن لباس فرم در مدرسهها اجباری و مرسوم نبود.
ما اغلب با همان لباسهایی که در کوچه فوتبال بازی میکردیم راهی مدرسه میشدیم. تفکیک لباسهای مدرسه از دیگر لباسها به سلیقه مادرهایمان و تمیز و مرتب بودن به خودمان بستگی داشت.
البته آن روزها ما آنقدر مشغول کسب تجربههای جدید بودیم و آنقدر در لذت یاد گرفتن و دیدن چیزهای تازه غرق شده بودیم که فکر کردن به لباس فرم و اینکه چه رنگی باید داشته باشد دغدغهمان نبود.
حالا داشتن روپوش فرم برای مدارس در همه مقاطع ضروری است. شما بچههای هر مدرسه را از روی رنگ روپوشها و مقنعههایشان تشخیص میدهید. در هر مدرسهای هم بچهها لباسهایی با رنگهای متفاوت میپوشند. سال اولیها معمولا لباسهایی با رنگ شاد به تن میکنند. مقنعههای کوچک صورتی با مانتوهای آبی آسمانی یا پیراهن و شلوارهای یکدست طوسی برای پسر بچهها.
حتما از مقابل دبستانی که تعطیل شده است، گذشتهاید. اگر پدر و مادرهایی که منتظر بچههایشان هستند را ندیده بگیرید، دستههای کوچکی از دانشآموزان را میبینید که با لباسهای یک شکل در هر گوشهای پراکندهاند. لباسهای فرم البته در مدارس راهنمایی و دبیرستانها هم ضروری است و اغلب از رنگهای تیره تشکیل شدهاند. روپوشهایی ساده، اغلب دکمهدار و جیبهایی که در بزرگیشان میشود یک سیب و هلو را برای لحظات بیحوصلگی کلاس مخفی کرد.
قهر میکنیم، آشتی میکنیم
با آمدن مهر ماه هر سال جدید، سن ما هم بالا میرود و از یک نوجوان به جوان تبدیل میشویم. پشت میزهایی مینشینیم که پارسالیها مینشستند. دوستهای جدید پیدا میکنیم و با قدیمیترها مدتی قهر میکنیم و بعد برای آشتی پیشقدم میشویم. شکل دوستیهایمان هر سال تغییر میکند و پختهتر میشود. شاید هم قضیه به کنکور و دانشگاه مربوط میشود. به اینکه میدانیم زمان شوخی، بازی و بیمسوولیتی دارد به سر میآید و حالا باید مسوولیتهای جدیتری را بپذیریم. باید قدم به دانشگاه بگذاریم و انگار تا مستقلشدن دیگر راهی نمانده است.
تجربه تازه دوست پیدا کردن که مسیر تکاملش را در دوران مدرسه طی کرده است، در دوران دانشگاه به بلوغ میرسد. البته در این مسیر ما معمولا دوستان زیادی را از خودمان میرنجانیم و خیلی از دوستیهای خوب را به خاطر اشتباهات کودکانه از دست میدهیم. احتمالا دوستی با یکی دو تا از آن نابابها را هم از سر میگذرانیم و به مرور زمان اهمیت داشتن دوستان خوب را درک میکنیم. مثلا از دوست عزیزی نارو میخوریم اما با این حال تحمل و صبر پیشه میکنیم تا از این آزمون سربلند بیرون بیاییم.
جوانی دوران درک تجربههاست. راستش اغلب تجربههای اساسی جوانیمان را در نوجوانی هم انجام دادهایم اما درک درستی از آنها نداشتهایم، مثل همین تجربه دوستی و پذیرفتن مسوولیت آن. برای همین هم در دوران مدرسه براحتی دوستیهایمان را کنار میگذاشتیم و بدون آنکه درکی از اهمیت لحظههایمان داشته باشیم با دوست صمیمیمان ماهها قهر میکردیم. حتی بودند کسانی هم که سالها دوستیشان را به خاطر اختلافات کوچک قطع کرده بودند و کسی حاضر نبود برای آشتی آن پا پیش بگذارد. باورتان میشود؟
دوام دوستیهای دوران دبیرستان و مدرسه کمتر است. بعضیها هنوز هم ارتباط خیلی صمیمی و دوستی بسیار عمیقی با همکلاسیهای دوران مدرسهشان دارند. برای بعضی دیگر اگر هنوز هم ارتباطی وجود داشته باشد، در حد یک تماس تلفنی ساده و دیدن ماه به ماه و گاهی هم سال به سال است. برخی از ما دوستیهای واقعیمان را در دوران جوانی و بویژه در دانشگاه شکل میدهیم. درست در همین سالهاست که نیاز به داشتن دوستانی که در این علائق با ما شریک باشند را احساس میکنیم. اصلا برای همین هم هست که ازدواج میکنیم و یکی را باید در کنارمان داشته باشیم که وقتی ما حواسمان به آن علائق و لذتها نیست، مطمئن باشیم که کس دیگری هوای آنها را دارد. بله در پس هر چیزی فلسفهای هست.
محدثه مومنی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....