در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: «خدایا! اگه مادرمو دوست داری، منو هر چه زودتر از این دنیا ببر. نذار که هم اون آب شدن ذره ذره منو ببینه و هم من شاهد ناراحتی و غصه هر روزهاش باشم.»
صبحی حالم خراب بود. مامان گفت: «بیا بریم دکتر.» به حرفش گوش ندادم. بنده خدا چقدر اصرار و التماس کرد و من با یکدندگی آمدم توی اتاقم و خودمو به خواب زدم. متوجه شدم که چند باری آروم و بیصدا تو اتاق اومد و به من سر زد و با چشمهای خیس برام دعا کرد و بیرون رفت.
اما، انگار الان حالم بهتر شده. حس خوبی دارم. باید برم و از دل مامان دربیارم...
خودمو از تخت کندم و به سمت پنجره رفتم. پرده آبی رنگو کنار زدم.
چه روز قشنگی، چه آفتاب قشنگی، انگار همه چیز قشنگتر از روزهای دیگس. گنجشکهای کوچیک و زیبا لابهلای درختهای اقاقی کوچه سروصدا به راه انداخته بودند و کمی آن طرفتر صدای بازی و خنده بچهها به گوش میرسید. با خودم گفتم: «بهتره برم دست مامان رو بگیرم و ببرمش بیرون تا با هم قدمی بزنیم و هوایی بخوریم. شاید هنوز از دستم دلخور باشه. بهتره برم سراغش.»
به سمت در که نیمه باز بود، رفتم و آروم و بیصدا از اتاق بیرون آمدم. مادر روی راحتی، کنار پنجره پذیرایی نشسته بود و مرتب اشک میریخت. بهش سلام دادم. سرش رو اصلا بلند نکرد و جوابمو نداد. فهمیدم که هنوز ناراحته. رفتم و روبهروش نشستم، بعد با لبخند نگاهش کردم. توی این چند ماهه، چقدر پیر و شکسته شده بود. باورم نمیشد. تا امروز اینقدر دقیق به چهرهاش خیره نشده بودم.
وای... انگار ازش هیچی باقی نمونده بود...
خودم رو جمع و جور کردم و با لحن مهربانی گفتم: عزیز دلم! تو که به خاطر من داری خودت رو از بین میبری! منو ببین خوب خوبم! از صبح حالم بهتر شده. آخه... چرا نگام نمیکنی. میدونم خیلی اذیت میکنم، خیلی دردسرساز شدم، خیلی پسر بدیام! اصلا دوست داری همین الان جلوی روت بمیرم تا خیالت راحت بشه و اینقدر خودت رو عذاب ندی؟
مادر اعتنام نکرد و به جای نگاه کردن به من مرتب پرده کنار پنجره رو کنار میزد و به کوچه نگاهی میانداخت.
فهمیدم که خیلی ناراحت شده، آهی کشیدم و از جا بلند شدم تا برم کنارش و بغلش کنم. شاید این طوری بتونم از دلش دربیارم. اما تا بلند شدم، زنگ در به صدا دراومد و مادر بیتوجه به من به سمت در آپارتمان رفت. من، ناامید و غمگین همون جا ایستادم تا ببینم کی اومده که از من مهمتره و مامان برای اومدنش لحظهشماری میکرد.
مادر با هقهق و ناله درو باز کرد. از صدای کسی که پشت در داد و فریاد میکرد و صدای گریهاش میاومد فهمیدم که فریده، خواهر بزرگم اومده.
به طرف در رفتم تا بهش سلام بدم که ناگهان خودش رو توی بغل مادر انداخت و هر دو گریهکنان وارد شدند.
من آهی کشیدم و سری تکان دادم و خواستم چیزی بگم که خود فریده لحظهای به من خیره شد و با صدای لرزانی گفت: «الان کجاست؟»
مادر، نگاه فریده رو از من گرفت و اونو به سمت اتاق من برد. من که حسابی از کارها و بیاعتناییهای اونا خسته و کلافه شده بودم، شروع کردم به داد و فریاد و گفتم: «بابا! آخه من هم آدمم. یکی به حرفم گوش بده.»
اما فریده و مادر انگار که چیزی نشنیده بودند، وارد اتاق شدند. فریده پرسید: کی این اتفاق افتاد؟
مادر خواست جوابش رو بده که گریهاش نذاشت و من نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «بابا... صبح من نفهمیدم، بچگی کردم، مامانو کمی اذیت کردم، درست... اما بعدش معذرت خواستم. اما... مامان دست بردار نیست. حالا که خوب شدم، اعتنام نمیکنه و به حرفام گوش نمیده. اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. مامان خیلی بزرگش کرده... حالا تو اتاق من چی کار دارین؟ خوب بیاین بیرون دور هم بشینیم و حرف بزنیم. من هم قول میدم از دل مامان دربیارم.»
مامان به اطرافش نگاه کرد. نگاهش که به نگاهم خورد، گرمی همیشگی رو نداشت. بد جوری سردم شد و به خودم لرزیدم. چشمهام رو بستم و چند قدمی جلوتر رفتم و کنار فریده و مامان ایستادم.
خواستم دست مامان رو بگیرم که روی تختم خم شد و ملافه سفید رنگ روی تختو با دستهای سرد و لرزانش کنار زد.
فریده انگار که چیز غیرقابل باوری رو دیده باشه، زانوهاش سست شد و روی زمین افتاد. من که پشت سرش بودم، با تعجب روی تختم رو نگاه کردم. اما چیزی رو که میدیدم، باورم نمیشد.
به زحمت آب دهانم رو قورت دادم و دستهام رو بالا آوردم و روبهروم گرفتم. چیزی ندیدم. قلبم تند میزد و باز سردم شد. نفسم بالا نمیاومد. من... خودمو روی تخت دیدم.
داشتم دیوونه میشدم. انگار ... انگار یه روح بیشتر نبودم. یه روح سرگردان و جدا از جسم...
زانوهام قدرت تحمل نداشتند. به طرف مادرم رفتم تا مثل بچگیهام توی بغلش خودم رو جا کنم و کمی گرم بشم. اما نتونستم. فریاد زدم و مادرم رو صدا زدم... اما او نشنید.
هیچ کاری از دستم برنمیاومد. کلافه شده بودم. انگار دیگه مال این دنیا نبودم. دیگه اینجا، جای من نبود. حتی اشکم هم درنمیاومد.... وای ....
وای .... همه چیز تموم شده بود. واقعا تموم شده بود. همه مریضیها، دکتر رفتنها، همه بدبختیها، همه دارو خوردنها، همه دعا کردنها، همه زندگی من... همه گریههای مادر، رنجهای مادر، غصههای مادر...
فرشته رامشینی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: