حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ایادی: با عرض سلام خدمت دوستان! بنده خیلی خوشحالم که این هفته در خدمت شما هستم تا به سوالات شما پاسخ دهم... همون طور که همگی میدونید اسم من زورو است و سالهاست که فعالیتهای مختلف اجتماعی ـ فرهنگی دارم.
یکی از حضار: زورو چیه مرد حسابی؟ ما که دیگه همه تورو میشناسیم. تو ایادی مشت بر دهان خورده هستی. مگه نگفتی میخوای جلسه نقد و بررسی زورو برگزار کنی. پس خودش کجاست؟
ایادی: خب البته دوستان به بنده لطف دارند. من همیشه آرزو داشتم به جای زورو بودن، یک شخصیت خیلی مهمتر و تاثیرگذارتری مثل ایادی جان باشم، ولی خب اینجوری نشد. حالا هم از این که شما مرا به جای اون گرفتید، خیلی خیلی سپاسگزارم.
یکی دیگر از حضار: آقا من اعتراض دارم. شما سرما رو کلاه گذاشتید. نتونستی زورو رو پیدا کنی حالا داری خودت رو به جای زورو جا میزنی.
ایادی: بنده آدم صبوری هستم و همیشه میکوشم همنوعانم را تحمل کنم. در جواب شما دوست عزیز هم باید بگویم اونی که گیر نمیاد ایادیه نه زورو.
الان توی هر کوچهای صد تا زورو ریخته هیچ کس نیست جمع شون کنه. البته همه جنس اصلی نیستند ولی خب به هرحال...
یکی از حضار: آقا خجالت بکش. ما از شما شکایت میکنیم. چهبسا تو اصلا ایادی مشت بر دهان خورده هم نباشی. اصلا معلوم نیست این آقا کی هست اومده نشسته اینجا میگه با من مصاحبه کنید.
یکی دیگر از حضار: آقا من که میگم این جناب مارو سرکار گذاشته ناجور.
ایادی: خب عزیزان من منتظر پرسشهای شما هستم.
یکی از حضار: آقا شما که هنوز هویتت برای ما معلوم نشده که!
ایادی: عرض کردم حضار محترم بنده زورو هستم.
یکی دیگر از حضار: اگه راست میگی زورویی، بگو ببینم اسبت چه رنگیه؟
ایادی: اسب سفید من مهربان و رام است...
یکی از حضار: اسم بابات چیه؟
ایادی: ای آقا شما دیگه توهین رو از حد میگذرونید. به بابای من دیگه چیکار دارین؟ سوالی درباره خودم دارین ازم بپرسین.
یکی دیگر از حضار: اگه تو زورویی پس گروهبان گارسیا کو؟ چرا اونو نیاوردی؟
ایادی: اتفاقا ایشان خیلی تمایل داشتند که به این جلسه بیان ولی از من ترسیدند.
یکی از حضار: برو آقا اینقدر خالی نبند.
ایادی: چرا خالیبندی؟ شما دوست عزیز انگار داستان زورو رو هیچ وقت نخوندین.
همان حضار: معلومه که نخوندم.
ایادی: مرد حسابی تو که داستان رو نخوندی خب چرا بلند شدی اومدی توی این جلسه؟ دم به ساعت هم هی همه چیز رو به هم میریزی؟ چه گرفتاری شدیمها.
همان حضار: خب، کتابش رو نخوندم کارتونش رو که دیدم. کافیه دیگه. مگه حتما باید داستانش رو هم میخوندم؟ کسی چیزی نگفت؟ یعنی منظورم اینه که شما شرط نذاشتین فقط کسانی که کتاب رو خوندن بیان این جلسه وگرنه ما نمیاومدیم. چون ما فقط کارتونش رو دیدم. همونی که گروهبان گارسیا توش میخونه: میریم به جنگ زورو / من میترسم تو برو/ اگه بگیریم زورو / بعدش میخوریم پلو...
ایادی: آقا بسه دیگه! جلسه رو نابود کردی... ای بابا...
همان حضار: انصافا این گروهبان گارسیا چقدر شخصیت دوست داشتنی و بامزهای بود. آقا چرا به اون نگفتن بیاد؟ اصلا زورو کیلویی چنده؟ اصل ماجرا، نمک قصه همون گروهبان گارسیا بود. مگه نه بچهها؟
حضار: بله...
یکی دیگر از حضار: ایادی جان نمیشه تو بری به جای تو گروهبان گارسیا بیاد؟ ما از اون سوال داریم از تو نداریم.
ایادی: من زورو هستم آقاجان، حالا اگه به خرجشون رفت.
همان حضار: خب باشه، آقای ایادی زورو برو به گروهبان گارسیا بگو بیاد.
ایادی: یعنی چی؟ شخصیت اصلی داستان منم، یعنی چی گروهبان گارسیا بیاد؟
یکی دیگر از حضار: آقاجان ما نسبت به زورو هیچ نوستالژی احساس نمیکنیم.
فقط گروهبان گارسیاست که ما رو به روزهای خوب کودکی پرتاب میکنه. آه... وقتی که من بچه بودم...
ایادی: ای هواااااار، ای داااااد، آخه من از چی شانس آوردم که از زورو شدن شانس بیارم؟ حالا هم که به هزار و یک بدبختی زورو شدیم، اینا میخوان با گروهبان گارسیا مصاحبه کنند. حالا اگر گارسیا شده بودم پاشون رو میکردن توی یک کفش که برو بگو زورو بیاد. ای بخشکی شانس...
حضار همه باهم: دیدی گفتیم تو زورو نیستی...
ایادی: زحمت کشیدین که گفتین. اینو بچه 2ساله هم میفهمه. حالا یکبار تو عمرمون هوس کردیم یه کسی باشیم که باهامون مصاحبه کنند. حسرت به دل نمیریم از دنیا. اگه گذاشتین، اگه تونستین ببینید...
حضار گریهکنان: آخی... ایادی...
ایادی: بمیره ایادی راحت بشه از دست این زندگی...
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....