من اینجا خیسِ «نبودن»هایی هستم که بهاجبار به تقویمم گره خوردهاند و بدون حتی سایبانی، پُر از باران تنهایی میشوم. اگر بیوزنیِ بودنهایت را روی زمین بگذارم، اگر خاطرههایم را بین نوشتههایم رها کنم، خالی از همه چیز میشوم. باور کن تمام زندگیام میان خندههایت جا مانده، میان حرف هایت و میان همان لحن همیشگی.
اگر به من باشد حرمت تمام این خلأ را میشکنم؛ روی حریم یاسهایی که کاشتهام پا میگذارم؛ تمام ستارهها را میفروشم و با تمام روزهایم خداحافظی میکنم؛ فقط «تو» قول بده گوشهای از قلبت نفس هایم را حبس کنی تا آرام گیرم.
ستاره صبح
دلداری
با اینکه تو دلش به حرفهایی که میزد اعتقاد نداشت ولی باز حرفهاش رو تکرار میکرد: «آخه دوست خوب من، اینم یه بیماریه مثل تموم بیماریها. الان علم کلی پیشرفت کرده.
دیگه نگران چی هستی؟ من میدونم که خیلی خیلی زود خوب میشی... موهاتم خیلی زود درمیآد»...
*
صدای گریه فضا رو خیلی غمگین کرده بود. یکی اون وسط با گریه فریاد میزد: «تو که میگفتی علم پیشرفت کرده، تو که میگفتی همه چیز درست میشه.
تو به من قدرت مبارزه دادی. حالا، حالا، چرا این بیماری خودت رو از پا درآورد؟ نکنه خودتم چیزایی که میگفتی رو قبول نداشتی؟»
ساناز بخشی 17 ساله از کرج
انتخاب شایسته
(در جواب آقای «سیاوش منصور»:) مشکل جوونای ما اینه که تا زمانی که زیر یه سقف نرفتن، فکر میکنند تا آخر عمر میتونن همینطور عاشقانه زندگی کنن؛ واسه اینکه هیچ کدومشون مشکلاتی که در زندگی مشترک طبیعی هم هست رو نمیخواد قبول کنه و سریع جا میزنه.
عاشق واقعی کسیه که طرف مقابلش رو با تمام ریسکهاش قبول کنه (هم دختر هم پسر). انتخاب زود هنگام هم میتونه اثر بذاره.
وقتی آدم توی این عصر تکنولوژی میتونه رشد عقلی داشته باشه و سطح سوادش بالا بره، مسلماً میتونه انتخاب شایستهتر و دقیقتری داشته باشه.
لیمو ترش
جاده خاکی
در جواب «زهرا فرخی» از همدان، درباره پول خرج کردن و درس خوندن، بعد از اونکه کبری و صغری حرفاشون رو زدن، آدم برفی (یه دختر دانشجو) هم سریع خودش رو رسوند و گفت: من درسم رو ول میکنم و میرم دنبال کار (از نوع آزاد). چون پول میخوام. چون وقتم رو لازم دارم. نمیخوام پول خرج کنم واسه هیچ و پوچ. یادمه تا همین پارسال ورد زبونم بود که برام پول زیاد داشتن مهم نیست اما یهکم که گذشت، یهذره که همه پولام رفت پای پروژههای عملی دانشگاه و غذایی نموند که بخورم، یهذره که گرونی رو دیدم و پول نداشتن خودم رو، یهذره که دیدم هم وقتم رو هدر دادم هم پولم رو... یهذره که دیدم هر کی پولدارتره نمرههاش بهتر میشه، یهذره که دیدم اونایی که درس خوندن به جاهای خاصی نرسیدن، تصمیم گرفتم این دوره کارشناسیم که تموم شد پشت دستم رو داغ کنم و دیگه اسم دانشگاه و درس رو نیارم و فقط به کار و پول درآوردن فکر کنم. نه که فکر کنی دانشگاه آزادیام، نه، دانشجوی روزانه هم هستم تو یکی از بهترین شهرای ایران؛ اما قول میدم اگه به خاطر یهسری مسائل نبود همین حالا انصراف میدادم. هر چی که باید یاد بگیرم مطالعه میکنم یاد میگیرم. آره حجت جون، من پول میخوام؛ پوووول! بدون پول میشه زندگی کرد؟ نه!
آدم برفی از رشت
(چنننند ساااال بعععععد:) از حجت به آدم برفی... صدامو میشنوی؟... الو! آقا، خانوم، حاجی، باجی، آبجی...! داری صدامو؟ کبری و صغری الان به پول رسیدهن؛ مفهومه؟ ...به منم محل نمیذارن؛ میگیری چی میگم؟ ...میگن: وقتی پاسخگو گفت: «دنیا، دنیای اطلاعاته؛ هر کی بیشتر بدونه، موفقتره»، فکر زمستونت بوووود؟! ...بابا جون، واسه اون مطالعهای که میگی هم باس پول داد کتاب خرید. حالا میخوای مثل قدیمای من، برداشت اشتباه کن و بزن جاده خاکی، میخوای هم برو سراغ آگاهی؛ چه آزاد، چه دولتی، چه با تلاش شخصی خودت... خود دانی؛ فقط الآن مزاحم نشو که از ادامه کارم افتادم! (ادامه کار:) به منِ عاجز کمک کنید! به منِ بینوا کمک کنین! میفهمین؟ آقاااا... خانووووم... کُ...مک...! پول میخوام، پوووول! آخه بدون پول میشه زندگی کرد...؟ نه!
بهانه نمکی تند و شور
...تا به خود آمدم از همه کس و همه چیز فاصله گرفته بودم و باغبان باغ عاشقی شده بودم. یکی میگفت: سر به هوا شدهای! دیگری میگفت: عشق چشمانت را کور کرده و حتی مجنون و دیوانه و جادو شده نامم نهادند... اما تا به خود آمدم جغد شوم آرزوهایم را به منقار گرفت و سپیدی صبح، دروغها را نمایان ساخت... به سادگی تمام سادگی ها مُهر بیوفایی را بر دفتر زندگیام حک کرد و من به تلخی همه حقایق دانستم که هیچ کس باور نکرد دوست داشتنم را؛ دانستم که عشق ملودی ترانهها و بهانهای ا ست برای نوشتن قصهها.
جعفر دردمندی از سلماس
اتفاقاً منم تا به خود آمدم دیدم صفحه داره میترکه! اونم چه ترکیدنی؛ ترکیدنی عظیما! کوتاه شدهها رو ببخش و یه جوری زیر سبیلی رد کن (بینم...؟ اصلا سبیل داری؟ یا وَلُو یکی دو بیلشم نداری؟! ... حتی یه بیل؟ ای بابا!)
انسانم آرزوست
صبح دو تا چراغ قرمز رد میکنه، یه تیکه از تو پیادهرو میآد، با عجله، سلام کرده و نکرده، فقط حواسش به اینه که بتونه یک دقیقه کارتش رو زودتر بزنه، واسه چییییی؟ خوب معلومه؛ واسه اینکه سربرج، چندر غاز بیشتر به حقوقش بریزن؛ ولی آیا این عجله واسه زدن کارت انسانیت هم هست؟
مسعود ادیبی از اصفهان
دریغاااا، ای دریغا ای دریغا
روزگاری به دل غمزدهام سر میزد/ چشم نازش به سرای غم من پر میزد/ مایه راحت و آسایش این دل او بود/ با صدای قدم سینه من همسو بود/ آشنا بود به تنهائی و دلواپسیام/ ناخدا بود به کشتیِ غم و بیکسیام/ آرزویم همه دیدار مَهِ رویش بود/ جان همه خسته و دیوانهگَهِ کویش بود/ ناگهان بیسببی رفت و شدم آواره/ دل بیمار من از دوری او بیچاره/ اینک این عاشق وامانده در این ورطه چه زود/ دلش افسرده شد و جان به فدا، لیک چه سود؟/ ای دریغا که دگر همدم و مونس گم شد/ حرف عاشق نشدن، ذکر لب مردم شد.
(لطفاً با چاپ این قطعه دلم رو شاد کنید... نره تو سطل آشغال!)
فاطمه رضازاده 25 ساله از کرج
شما به رونویسی از مطالب و اشتغالات دیگران مشغول نباشی، خط دیگران رو اِشغال نکنی، متن بیاِشکال (یا حداقل کماِشکال) در همه گونه اَشکال بفرستی، ما خطوط ایدیاسالِ سطل آشغال رو بیجهت مشغول نمیکنیم! (خیالت تخت و کمد! خاطرت هم جمع و تقسیم!)