چشم‌های‌شیشه‌ای

کد خبر: ۳۵۱۸۹۰

نمی‌دونستم باید ادامه بدم یا نه؛ اما ادامه دادم؛ گفتم توی کاغذ ننوشتمش؛ توی کامپیوترمه؛ نشونی فایلش رو اما روی یه تیکه کاغذ نوشتم که پیداش می‌کنی.

اما یه چیزی تو اون وصیت‌نامه هست که از حالا می‌خوام بدونی... نوشتم: وقتی مُردم، دلم نمی‌خواد بالای سرم یا دنبال جنازه‌م و توی بهشت‌زهرا گریه کنی و زار بزنی.

نمی‌دونم روزنامه رو انداخت زمین یا از دستش افتاد؛ همون‌طور نگاهم می‌کرد؛ حس می‌کردم تو گودی زیر ابروهاش چشم نیست؛ دوتا شیشه رنگی جای چشم‌هاش نشسته بودن.

توشون نور و احساس نبود.

وقتی روزنامه افتاد یا انداختش، دیدم بازم موهاش رو دم اسبی کرده پشت سرش! دیگه یادم نیست چند ساله ازش نپرسیدم: موهات رو جور دیگه‌ای بلد نیستی ببندی؟

تا وقتی تارهای سپید توی خرمن موهاش دویدن گفتم؛ اما دیگه بعدش نگفتم.»

کنار تلفن عمومی بودم که خورشید پشت آن ساختمان سیمانی غروب کرد.

تلفن عمومی‌هایی که حالا در و پیکر ندارند و من می‌شنوم حرف‌هایی را که بلند بلند می‌گویند.

«گفتم اگه اون جیغ و دادها همین‌طوری برای مردمه و یه‌جور نمایش عاشقانه پس از مرگه که فایده‌ای نداره. اگر هم برای کسی هست که از دست دادیمش، یکی که خیلی دوستش داشتیم، خوب این دوست داشتن رو تو زنده بودن هم باید دید؛ نباید؟

این چه عشقیه که وقتی مردیم تازه گل می‌کنه؟ سوال من اینه، ما عاشق خود اون بابا بودیم یا عاشق مردنش؟

بازم هیچی نگفت؛ هیچ‌وقت چیزی نمی‌گفت! هر وقت حرف می‌زدم، جوابم سکوت بود و یه نگاه شیشه‌ای؛ حس می‌کردم یه ضبط‌صوتم که تو یه سالن خالی روشن مونده؛ فقط خِرخِر می‌کردم با حرکتی که کمتر به چشم می‌آمد. انگار دور خودم می‌گشتم، تو یه مسیر بسته.»

شنیدن همین‌ها کافی بود که نتوانم بیشتر بایستم؛ دیگر نشنیدم. راه افتادم؛ در حاشیه خیابان تاریک می‌رفتم؛ چشمان شیشه‌ای بی‌احساس، موهای بسته پشت سر، روزنامه افتاده بر زمین و خرخر ضبط‌صوت، مرا همراهی می‌کردند.

چند گربه از سطل بزرگ طوسی مستطیلی بالا رفته بودند و برای زباله بر روی هم چنگ می‌کشیدند!

قوطی خالی نوشابه‌ای جلوی پایم بود؛ هیچ‌گاه این کار را نمی‌کردم؛ اما نمی‌دانم چه شد که با پا ضربه‌ای به آن زدم، گربه‌ها از صدای قوطی خالی فرار کردند!

دری خودبه‌خود باز شد و ماشینی نو و بزرگ، شسته و تمیز و براق، از خانه‌ای بزرگ بیرون آمد؛ زن سرش را به طرف شیشه کنارش چرخانده بود؛ آنقدر که مرد را نمی‌دید. مرد هم کمی عصبی می‌نمود؛ در همان تاریکی می‌شد فهمید.

روی صندلی عقب، دو بچه با هم بازی می‌کردند؛ می‌خندیدند؛ کنار هم نشسته بودند، دست در دست هم.

ماشین که پیچید، نور چراغ‌هایش مستقیم افتاد توی چشم‌هایم. چشم‌ها را بستم و دستم را حائل کردم.

چشم‌های شیشه‌ای و موهای بسته و روزنامه افتاده، در نور خیره کننده ماشین، گم شدند. چند ثانیه‌ای ایستادم تا باز چشم‌هایم به تاریکی عادت کردند. به پیاده‌رو رفتم، اعلامیه سفیدی بر دیوار طوسی خودنمایی می‌کرد؛ همسری مهربان و پدری فداکار، دار فانی را وداع گفته بود و همسر و فرزندان و خانواده‌های وابسته، این مصیبت را به اطلاع دیگران رسانده بودند.

چسب کاغذی یکی از گوشه‌های اطلاعیه از دیوار جدا شده بود و آرام در هوا تکان می‌خورد. چسب را گرفتم و روی دیوار فشارش دادم؛ چهره آن همسر مهربان پیدا شد. در تاریکی نگاهش کردم.

به یاد شب سال پدربزرگ افتادم که نزدیک بود؛ نمی‌دانم چرا.

این تاریکی و این تکه کاغذ بر دیوار دلیلش بود یا آنچه شنیده بودم؟ نمی‌دانم. یاد حرف‌های دایی کوچکم افتادم؛ چند شب پیش بود که از آنچه برای مراسم سال باید کرد می‌گفت؛ از حفظ آبرو، از سالنی که باید رزرو کرد؛ از مهمان‌ها و این که چگونه و کی باید دعوت شوند؛ از میوه و خرما و حلوا که از کجا باید تهیه شوند؛ از ماشین که باید برای رفتن به سر مزار آماده باشد؛ و از این که خودش فقط سر خاک می‌آید و خواهرها و برادرها نباید دلگیر شوند؛ باید آبروداری کنند تا دیگران از اختلاف‌های خانوادگی خبردار نشوند.

همان کدورت‌هایی که بر قلب خسته مادر بزرگ چنگ می‌انداخت و همه تلاش می‌کردند نبینندش.

می‌پنداشتند که اگر از آنها حرف نزنند و نشنوند و همه چیز را آرام و عادی جلوه دهند، هیچ دلی نمی‌لرزد.

اینها بچه‌های همان پدر و مادر بودند؟ که پیش و بیش از همه از مهر و محبت در گوش‌های بچه‌ها خوانده بودند؟

اینها بچه‌های همان دو نفری بودند که دوستی را درس نخست زندگی می‌دانستند؟

پس چه شده بود که حالا بر سر چند حرف و سخن، بر روی یکدیگر و بر قلب نحیف مادر، پنجه می‌کشیدند؟

چه دیده بودند در این جهان فانی که ارزش دریدن حرمت‌ها را داشت؟

کدام داشته، ارزش نشستن گرد غم بر چهره مادر را داشت؟

کدام یافته، آنچنان می‌ارزید که می‌شد روح پدر را به خاطرش آزرد؟

آیا همین‌ها هستند که چند روز دیگر بر مزار پدر از فراقش ناله سر می‌دهند و خاک بر سر می‌ریزند؟ همین‌ها که امروز قطره قطره آب شدن مادر را نمی‌فهمند؟ یا نمی‌خواهند ببینند؟

ما انسان‌ها را چه می‌شود؟

در این روزها، در این شب‌ها چه می‌کنیم؟

با خودمان کنار آمده‌ایم که از این زندگی چه می‌خواهیم؟

صدای بلند ترمز ماشینی در خیابان تاریک پیچید؛ گربه‌ای ترسان، به آن سوی خیابان دوید. یادم آمد، آمده بودم تا از خیابان، از تلفن عمومی به مادربزرگ زنگی بزنم و دور از دیگران برایش بگویم و برایم بگوید.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها