نقش‌های ماندگار

ممد آقا در طبیعت بی‌جان*

ممد آقا یک راهبان پیر و سالخورده است. خودش نمی‌داند چند سال دارد اما بنا به گفته مامور اداره، شصت، هفتاد سالش است. 33 سال است به کار راهبانی قطار مشغول است؛ کاری یکنواخت و تکراری. زندگی ممد آقا سراسر همین تکرار و روزمرگی است. تنهایی و بی‌تحرکی، سکون و رکود، سردی و بی‌حرارتی مثل شاخه‌های خشک محیط اطراف خانه و محل کارش، مثل طبیعت بی‌جان.
کد خبر: ۳۵۰۱۸۵

ممد آقا حتی در ارتباط با خانواده‌اش هم همین‌طور سرد و بی‌روح است. وارد خانه که می‌شود بدون هیچ سلام و علیکی می‌نشیند روی تخت. سیگار روشن می‌کند و خطاب به همسرش می‌گوید: «یه چای بذار بخوریم.» یا این‌که همین یک جمله را هم نمی‌گوید و بی‌صدا مشغول سیگار کشیدن می‌شود. اساساً همه زندگی‌اش خلاصه می‌شود در همین کارهای محدود و تکراری اهرم چرخاندن، سیگار پیچیدن و سیگار کشیدن، چای و غذا خوردن و خوابیدن. تکرار، مشخصه اصلی زندگی و شخصیت ممد آقاست. پک زدن‌های مداوم او به سیگار که بدون کمترین تغییری حتی در ریتم و شکل سیگار کشیدن انجام می‌شود، نماد روشنی است از سیطره عادت و یکنواختی بر زندگی مرده و بی‌روح او.

انگار مرده متحرک است. حتی راه رفتنش هم کوکی وار است. مثل مجسمه بی‌صدا و بی‌تحرک و بی‌احساس است. شاید تنها احساسی که در او وجود دارد، احساس یأس و ناامیدی باشد که این هم در جهت همان سکون و مرگ حاکم بر زندگی‌اش است: «می‌ترسم آخرش این خط رو آب ببره»، «آخرش خط رو آب می‌بره»، «می‌رم بیرون که خط رو آب نبره». ممد آقا آنقدر درگیر عادات روزمره و ناامیدی‌های مخربش است که یک توصیه ساده همسرش مبنی بر تهیه قند و چای را هم نمی‌تواند به خاطر بسپارد و مدام فراموشش می‌کند. حال آن‌که چای خوردن یکی از همان عادات روزمره و تکراری زندگی‌اش است. پیداست که او کوچک‌ترین خودآگاهی به کارهایی که انجام می‌دهد ندارد و هرکاری می‌کند کاملا مکانیکی، ماشینی و بی‌اندیشه است.

ممد آقا نه فقط گرفتار بی‌اندیشگی که از آن مهم‌تر گرفتار جهل و ناآگاهی است. یعنی نه فقط اهل تامل و تفکر نیست که از مقدمات لازم برای تفکر هم بی‌بهره است. او حتی نمی‌داند بازنشستگی به چه معناست. بازنشستگی در نظرش یعنی از کار بیکار شدن. سواد خواندن و نوشتن هم ندارد و طبعا با این اوصاف عجیب نیست اگر در زندگی سرد، تاریک و بی‌روحش هیچ پنجره‌ای رو به امید و حیات و نور وجود ندارد.

شخصیت ممد آقا در ذهن ما ماناست، چون مصداقی از یکنواختی‌ها و تکرارهای پوچ و عادات ویرانگر زندگی خود ماست. این نقش را همیشه در خاطر خود و پیش چشمان خود مجسم داریم، چون مثل تلنگری مدام ما را از عواقب شوم بی‌معنایی و جهل و ناآگاهی در زندگی برحذر می‌دارد و خواب غفلت و بی‌خبریمان را به هم می‌ریزد. زندگی بی‌روح ممد آقا مصداق زندگی غمناک آن خفتگانی است که نیما در شعر خود به زیبایی درباره‌اش می‌گوید: غم این خفته چند، خواب در چشم ترم می‌شکند.

*محصول 1353 ایران، کارگردان: سهراب شهید ثالث، بازیگران: زادور بنیادی و زهرا یزدانی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها