در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بابا دعا کنید هوا خنک شود، باران پیشکش! تمام برگهای خیابان ولیعصر ریختهاند. افسردگی گرفتیم. جام جهانی هم که تمام شد. حالا خدا را شکر، تیم دوم مان جام را برد وگرنه که دیگر این سر ما بود و این دیوار. خب دیگر چه نقی بزنیم؟... دیگر نق نداریم برویم سراغ کار و بار خودمان.
جستجوگر عزیز اصلا غصه نخور چون آن 22 ساعت حالا گذشته و دیگر کاریش نمیشود کرد.
دنیا از ورامین هم نوشته: «کافه کاش میشد که فن متروها در این گرما کار میکرد، کاش میشد تاکسیها دستگیره داشت تا ما مسافران هم لذت بالا و پایین کردن شیشه را ببریم (یه حالییییییییی میده این اتفاق اگر خوششانس باشی هر 2000 سال نوری پیش مییاد) کاش میشد بغل دستیت تو اتوبوس هی نگه خانم میشه پنجره رو ببندید؟ کاش مراقبای سر جلسه سعی میکردند خودشون رو بزنن به اون راه هی گیر ندن به آدم، کاش جام جهانی تو امتحانا نبود، کاش این جهان پرملال از محبت... چی دارم میگم؟» فکر کنم گرما خیلی این دنیا را اذیت کرده است.
خونآشام تنها، آدم زیاد بخواهد به دوران بچگی فکر کند باید سر به بیابانی، جایی بگذارد. بس که همه چیز خوب بود و حالا همه چیز بد است. ولی با این حال شما صبور باش فرزندم. امتحانات هم تمام میشوند.
سحر از اهواز بالاخره اسپانیا هم قهرمان شد. البته تیم دوم ما بود ولی باز هم بسیار بسیار خوشحالیم که برد.
بهبه صونا خانم. از این طرف ها! راه گم کردی؟ شدهای ستاره هالی؟ حالا خدا را شکر این کنکور بالاخره دست از سرمان برداشت وگرنه راستی راستی نگرانت میشدیم. زود به زود برایمان بنویس.
شهرزاد خانم به جمع مشتریان کافه خوش آمدید. واقعا 2 سال خواننده کافه بودی و تازه حالا داری ایمیل میزنی؟ بهبه، بهبه... .
شکوفه از اهواز، چه برادر خوبی داری! کاش از این برادرها قسمت همه خواهران شود. البته میشود این جمله را جور دیگری هم نوشت، این که کاش همه برادرها مثل برادر تو باشند.
عاطفه خانم تهدیدادت عمل کرد. به نامهات جواب که میدهیم هیچ، کله ملق هم میزنیم فقط یک کاری نکن میز این شتر بیفتد ور دل خودمان. تحملش را نداریم.
ساجده خانم شما هم به کافه خوش آمدی. خوش به حالتان که در رشت زندگی میکنید. دیگر از خدا چه میخواهید؟ سلام ما را خیلی به رشت برسان. البته الان فکر کنم به شکل گریهآوری آنجا هم هوا گرم است، نه؟
ویروس هم نوشته: «سلام امروز 15 تیر صفحه 13 ستون دوم سطر سوم. میگی خوب؟ خوب نداره داداش اسم خودمو دیدم! رفتم هوا سرم خورد به سقف، گرمی هوا یادم رفت».
بانو خانم راستش من خیلی در مورد هیپنوتیزم اطلاعات ندارم ولی اطلاعات این سایتی که معرفی کرده بودی برایم جالب بود. بدم نمیآید یک بار امتحانش کنم.
گیسو خانم شما واقعا با حرص و جوش خوردن برای درس و دانشگاه لاغر میشوی؟ پس چرا برای ما از این اتفاقها نمیافتد. ما هم که خیلی حرص میخوردیم. سر فلان امتحان تقلب... نه منظورم این بود که چرا از فلان امتحان نمره 20 نگرفتیم (یاه یاه یاه) و از این حرفها! به جمع مشتریهای کافه خوش آمدی.
اینم داش سالاره که با نوشتههایمان حال کرده: «سلام کافه جون. من سالار هستم. حسابی حال کردم وقتی دیدم جواب ناممو دادی. خوشحالتر شدم که به من گفتی داداش من عقده خطاب شدن به اسم داداش دارم. آخه نه خواهر دارم نه برادر. اولا دلم میخواست خُرزوخان بیاد صدام کنه داداش! اما الان تا کافه رو دارم هیچ غم ندارم» فیالواقع مشعوفیم.
سکینه خانم مارو دستکم گرفتی؟ حالا امضا میکنی اس او اس بعد میگی میشناسیاش؟ از کجا فهمیدی من طرفدار چه تیمی هستم؟ آهان خودمان فهمیدیم کی ما را لو داده. سکینه نوشته: «خب... خوشم مییاد بالاخره یکی از شما بهتون برخورد و یه اقدام انتحاری کردید... این کارو باید مدتها پیش میکردی داش سالار!!!! ولی خوشم اومد از عکسالعملت...اما یه پیشنهاد میدم هم به سالار هم به کافه: هیچ وقت تکرار نکنید این بحث مزخرف دعواهای دخترا و پسرا رو ... که به هیچ جا نمیکشه جز...» داش سالار بیا جواب بده! البته با هم دعوا نکنید من اعصاب مصاب ندارم.
همتا خانم هم تولد شما مبارک هم تولد نورا خانم که تازگیها خیلی بیمعرفت شده و هیچ از کافه ما سراغی نمیگیرد.
فائزه خانم ما شرمندهایم. تعداد ایمیلها خیلی زیاد بود و گاهی اوقات یکی دو تا این جوری گم و گور میشود. واقعا معدلت 19 به بالا شد؟ بابا آفرین! جدا چه جوری میشود که این جوری میشود؟ نه واقعا میخواهم بدانم... .
زهرا خانم، واقعا توی کتابخانهها کتابهای سلینجر پیدا میشود. چقدر جالب. آخر ما خودمان از وقتی که برای کنکور در کتابخانهها درس میخواندیم، یعنی در واقع نمیخواندیم میگفتیم که میخوانیم، دیگر پای مان به کتابخانه نخورده.
خوش به حالتان. امیدوارم خانه مادربزرگ بهتان خوش بگذرد و کنکور را هم قبول شوی باز هم برایمان بنویس.
نیلوفر هم از کرج نوشته: «حالا که به مصلحت پنهون کردن مشخصاتت پی میبرم چون یادم رفته بود همیشه کسایی مثل داداش سالار پیدا میشوند که به مسائل، دخترونه و پسرونه نگاه کنن و چند دستگی ایجاد کنن. جدا خدا رو شکر وگرنه پسرا میگفتن کافه مال ماست. چرا همیشه باید چند دستگی وجود داشته باشه؟ اگه مواردی وجود داشته باشه که بتونن، 10 دستگی رو شاخشه، اما اگه نتونن دو دستهمون میکنن دختر و پسر. ولی خب به نظر من بهشون پیشنهاد بدید که به جای این حرفا هممون رو مشتری کافه صدا کنن بهتره، ولی خب ما هم بدمون نمییاد ببینیم فراخوان داداش سالار چقد نتیجه میده، هرچند نتیجه از همین الانم معلومه...» ما بیتقصیریم! داش سالار بیا خودت جواب بده. راستی گلهایت هم خیلی قشنگ بود.
ما رفتیم. انصافا دعا کنید هوا خنک شود. تا هفته بعد، عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: