ماجرا از این قرار بود که زن جوان در یک درگیری با شوهرش او را به قتل رسانده بود و این قتل 9 سال قبل انجام شده بود. این زن خودش را به ماموران معرفی کرده و اتهامش را قبول کرده بود. از زمانی که این زن زندانی شده بود اتفاقات متفاوتی در زندگی او افتاده بود. متاسفانه من زمانی وارد پرونده این زن شدم که تقریبا همه راههای قانونی آن طی شده بود و تنها میتوانستم به عنوان وکیل این زن تقاضای اعمال ماده 18 را در پرونده بکنم. در تمام این سالها هیچکدام از اولیایدم هم برای اجرای حکم اقدام نکرده بودند و حتی پدر مقتول نیز فوت کرده بود و تنها اولیایدم باقیمانده، مادرش بود. از آنجا که من وکیل زن جوان بودم، باید راهکارهای قانونی را پیگیری میکردم و گرفتن رضایت کار من نبود. با این حال سعی کردم افراد خیری که در این خصوص فعالیت داشتند را خبر کنم تا شاید آنها بتوانند کاری بکنند.
بعد از چند ماه جواب درخواست من از سوی دفتر رئیس قوه قضاییه آمد و اعلام کردند که این تقاضا مورد قبول نیست و زن جوان باید قصاص شود و تنها راه این است که از اولیایدم رضایت بگیرند.
انصافا مسوولان زندان نیز تلاش زیادی در این خصوص کردند و جلسات صلح و سازش زیادی را برگزار کردند، اما مادر مقتول حاضر نبود رضایت دهد. او در نهایت گفت که پای چوبهدار رضایت بدهد و فقط میخواهد زن جوان را پای چوبهدار ببیند.
رفتار زن جوان در این 9 سال آنقدر متین و خوب بود که حتی مسوولان زندان هم دوست نداشتند او اعدام شود. این زن در شرایط سخت و کاملا هیجانی دست به قتل زده بود و همه میدانستند که شوهرش چقدر او را آزار میداده است.
یادم میآید در یکی از جلسات صلح و سازش بود که مادر مقتول خطاب به قاضی ناظر زندان گفت: میدانم پسرم مرد بداخلاقی بود او همیشه عروسم را آزار میداد، عروسم زن بسیار خوبی است و اصلا فکر نمیکردم بتواند روزی دست به این کار بزند.
حرفهای مادرشوهر زن زندانی نشان میداد که او شرایط روحی و روانی عروسش را میداند. این حرفها همه ما را امیدوار کرده بود و فکر میکردیم این زن پای حرفش خواهد ایستاد.
بعد از اینکه جلسات صلح و سازش نتیجه نداد، تصمیم بر آن شد که حکم اجرا شود. زمان اجرای حکم تعیین شد و به متهم نیز ابلاغ کردند. زن جوان هر بار که با من تلفنی صحبت میکرد، میگفت توکلش به خداست و بعد از این همه سال که در زندان بوده است دیگر دلش نمیخواهد در این برزخ بماند و میخواهد حکم را در مورد او اجرا کنند. میگفت خسته شده است و حالا با رفتن پای چوبهدار یا میمیرد یا آزاد میشود.
حرفهایش را میفهمیدم. من موکلان زیادی داشتم که سالها در زندان مانده بودند و دیگر نمیتوانستند تحمل کنند و خواهان اجرای حکم بودند.
زمان اجرای حکم به من به عنوان وکیل متهم ابلاغ شد. صبح آن روز تلخ قبل از طلوع آفتاب به زندان آن شهرستان رفتم و بسیار امیدوار بودم که مادر مقتول همانطور که به ما قول داده است اعلام رضایت کند.
باد سردی میوزید و با اینکه ما در جنوب کشور بودیم من احساس سرمای عجیبی میکردم. وارد دفتر اجرای احکام شدم، مادر مقتول و متهم در آنجا حاضر بودند. قاضی اجرای حکم نیز در دفترش بود. من که رسیدم مقدمات کار را آغاز کردند. قاضی اجرای احکام دوباره از مادر مقتول تقاضا کرد که متهم را ببخشد. متهم نیز به پای او افتاده بود و تقاضای بخشش داشت. شرایط و لحظات تلخی بود.
مادر مقتول آنطور که قول داده بود، عمل نمیکرد. میگفت قصاص میخواهد و نه چیز دیگر. هر چه عروسش التماس کرد فایدهای نداشت. همه ما بهت زده او را نگاه میکردیم چند بار به او گوشزد کردیم که تو قول دادی اما توجهی نکرد. او گفت قصاص حق قانونی و شرعی اوست و میخواهد آن را اجرا کند. در نهایت قاضی اجرای احکام از زن جوان خواست تا از مقابل پای پیرزن بلند شود و او را به سمت چوبهدار هدایت کرد. زن اشکهایش را پاک کرد و مادرشوهرش را در آغوش گرفت و گفت: مرا حلال کن. پیرزن گفت حلالت میکنم. بعد زن جوان بالای چوبهدار رفت. من همچنان امیدوار بودم و فکر میکردم که بالاخره رضایت خواهد داد اما یکباره دیدم پیرزن صندلی را از زیر پای عروسش کنار زد و زن جوان اعدام شد.
این خاطره برای همیشه در ذهن من ماند، چرا که پیرزن بعد از 9 سال و با توجه به اینکه قبول داشت مقتول نیز مقصر بوده است، حاضر نشد رضایت بدهد. نمیدانم این عمل را باید به حساب چه چیز گذاشت؛ عشق به فرزندی که میدانست خطا کار است و همسرش را آزار میداده است یا کینهای که همه وجودش را گرفته بود و فکر میکرد که میتواند با قصاص متهم، خود را آرام کند.
عبدالصمد خرمشاهی- وکیل دادگستری