یک بطری آب معدنی پر شده از شیر آشپزخانه که از دیشب تو یخدان یخچال است، برمیدارم و راهی میشوم.
در را که باز میکنم مثل این که کوچه تنور نانوایی سنگکی است، هوای داغ میدود روی پوستم. همانجا در بطری آب را باز میکنم، چند قطرهای آب مینوشم و میزنم به کوچه.
داغی هوا که پوستم را میسوزاند با خودم فکر میکنم چه فایده که تاکسیها حالا بیشترشان پیکان نیستند؛ چه فایده که حالا پژو یا سمند شدهاند؟ اینها هم، همه از کمبود یا نبود بنزین مینالند. بیشترشان هم با همین حرف آن وسیله را که گویا عتیقه است یا فانتزی و کولر نام دارد و از جان عزیزتر میشمارندش، زبانم لال، زبانم لال روشن نمیکنند که!!!
پس همان بهتر با اتوبوس بروم که اگر کولر نداشته باشد، حداقل فضایی برای نفس کشیدن دارد.
به ایستگاه اتوبوس که میرسم کف پاهایم هم داغ شده است؛ آسفالت نرم، زیر فشار وزن آدمها کش میآید.
اتوبوس از راه میرسد. سوار میشوم، از در عقب. کولری در کار نیست. میایستم.
به طرح جداسازی خانمها و آقایان در اتوبوسها فکر میکنم؛ انصافا در مقایسه با طرحهای دیگری از این دست، راهکار خوبی بود که خانمها راحتتر از این وسیله نقلیه پرطرفدار استفاده کنند.
در ایستگاه بعد چند مسافر سوار میشوند. خانم و آقای جوانی هم از پلهها بالا میآیند. هر یک در قسمت مربوط به خود و کنار میلهای طوسی رنگ که این دو قسمت را از هم جدا میکند، میایستند. حالا میله، مانند مرزی میان آنهاست؛ مرزی که میتوان از این سو با آن سویش حرف زد، با هم حرف میزنند.
مرد کنار من ایستاده است. صدایشان را میشنوم.
ادامه صحبتی است که از ایستگاه شروع شده یا صبح در خانه، شاید هم از دیشب یا چند روز و شب پیش!
زن: میدونم که چی میگی، میدونم که محبت داری، اما صد بار بهت گفتم لحن حرف زدن خیلی مهمه.
مرد: بهونه آوردن هم راحته، همیشه به جای این که جواب منو بدی، یه بهونهای جور میکنی و میری تو آشپزخونه.
با شنیدن کلمه آشپزخانه یاد بطری آب تو کیفم میافتم، بطری آب را برمیدارم و چند جرعهای مینوشم. دلم میخواهد مثل بچگیها با آستین پیراهنم لبم را پاک کنم.
زن: من بهونه نمیآرم، میخوام بحث نشه، داد و فریاد نشه!
مرد: مگه ما با هم دشمنیم که داد بزنیم؟ اگه زن و شوهر نتونن حرف دلشونو به هم بگن، پس این زندگی...
زن (حرف مرد را میبرد): بازم میگم، حرفرو با لحنهای مختلفی میشه گفت، نمیشه جای زخم زبون زدن و مثلا این که بگی چقدر میخوری؟ بگی به خاطر خودت میگم.... شاید این غذای چرب اذیتت کنه... نمیشه؟ حتی نمیشه یه عزیزمی... چیزی بذاری اول حرفات... نمیشه؟ صدبار بهت گفتم با غُر زدن نمیشه تو دل کسی جا باز کرد؟
سعی کن دل و زبونت یکی باشه.
***
هوا سرد بود؛ خیلی سرد.
کوچک بودم اما دلم گرفته بود از دست بعضی از این آدم بزرگها که فقط داد میزدند و داد و داد.
میترسیدم از داد زدن آدم بزرگها.
میترسیدم از چهرههای پر آشوب و چشمهای گرد و درشت و سرخ شدهشان، همیشه با دیدن آن چشمها یاد خون میافتادم.
گوشهایم را گرفته بودم و میلرزیدم؛ نه از سرما، از داد زدن مرد و زن همسایه.
آسمان هم میغرید؛ محکم و بلند. در همان خیالات بچگی فکر میکردم شاید این غرش برای اعتراض به این آدمهاست؛ آنها که یاد نگرفتهاند چگونه باید با هم حرف بزنند.
بارانی اریب و تند به شیشه پنجره میخورد و من فکر میکردم حالا در آن خانه، قطرات باران روی صورت آن دو بچه گریه میکنند.
و آرزو میکردم کاش میشد آدمها داد نزنند!
***
آفتاب داغ و تند از شیشه روی صورتم افتاده بود. پرده را جلوتر کشیدم اما صورتم میسوخت. از خودم پرسیدم: سوزش آفتاب داغ این تابستان یا سرمای فریادهای آن زمستان دور؟
کدامشان داغی ماندگارتر میگذارند بر دل ما؟
بطری آب را درآوردم؛ یخی کوچکی در آب معلق بود. با ولع چند جرعهای نوشیدم و خودم را به در اتوبوس رساندم. برگشتم؛ انگشتان مرد، دست همسر جوانش را میفشرد.
انگار فرشتهای یک آرزوی خوب دیگر را برآورده کرده بود.
کورش اسعدیبیگی