همین اول کار برویم سراغ داش رضای فلاحتی که نوشته است: «سلام علیکم. اصولا در حال چرت زدن بودیم که ناگهان با یک صدای گوشخراش ترمز، 3 متر از جایمان پریدیم. بعد گفتیم که کدام (...) بود ما را بیدار نمود؟ دیدیم از هر پنجرهای 60 نفر دارن نگاه مکنن و یک کوچولو دود از بین دیوارهای حیاط به داخل نشت مکنه. برخود واجب دونستم که برم بیرون. اوه پسر یک تصادف جیگری شده بود. یک ماشین از لاین اون ور بلوار زحمت کشیده بودن، اومده بودن لاین مخالف و یک موتوری را ناکاوت کرده بودن و ناغافل رفته بودن تو تیر برق. دست شرکت برق درد نکنه. اگه اون تیر برق نبود، ماشینه تو خونه ما بود. البته تصادف اصولا کار بدیه و صدمات نامطلوبی بر بانیان و مقصران و مجروحان و... میذاره. بعد از هر تصادفی صحنههای جالبی رقم مخوره. ملت میان تماشا. سر ظهر. تو اون گرمای 67 درجه. این همه آدم ظرف 4 دقیقه از کجا اومد؛ خدا عالمه. یارو، وسط بلوار ماشینشو پارک مکنه که بیاد نگاه کنه. نکته افتضاح این که از مجروحان حادثه فیلم میگیرن. چرا؟ هنوز بین فیلسوفان اختلافه. یارو داره جون مده، همه بالای سرش دارن فیلم میگیرن. بعد مو نمدنم کی به آتشنشانی زنگ زده. خب این شمارههای اضطراری را یاد بگیرین. راننده ماشین مگه دیدن دره؟ که مِخِن اونو ببینن. تازه اونایی که دیر رسیدن، از مو مپرسن شرح ماجرا رو. دقیقا شمردم. 16 نفر ازم پرسیدن که تصادف اصولا چگونه رقم خورد. بعد برگشتیم و دوباره شروع به خواندن لاپلاس معکوس نمودیم. خداوند عاقبت درسهایم را به خیر گرداند.»
ققنوس فکر کنم الان جمع کثیری از آدمها بهت حسودی کنند. چرا؟ چون ققنوس گفته: «همون جور که نمیدونی من توی یه استان تقریبا جنوبی (جنوب غربی) زندگی میکنم و همون طور که مستحضر هستی امتحانات ما زودتر شروع شده، زودتر هم تموم میشه. من به شخصه از اتمام امتحاناتم تا به الان برای خودم استراحت مطلق تجویز کردم و طی این مدت کارنامه جان رو هم دریافت کردهام و از نتیجه اعمالم هم بخوبی آگاه شدهام که البته خب معدل 78/19معدل بدی نیست، اما در کل منظورم گفتن چیز دیگهای بود؛ میخواستم اینو بگم که اینجانب بازیهای جام جهانی را در کمال آرامش مشاهده نموده و مینمایم.»
راستی پرسیده بودی که کدام تیم قهرمان میشود، خب معلوم است... آهان یادمان نبود نباید تیم مورد علاقهمان را بروز دهیم. توی دلمان جوابت را دادیم. اگر همان تیم مورد نظرمان قهرمان شود، قول میدهیم تا اطلاع ثانوی در کافه جشن و شادمانی راه بیندازیم.
دنیا از ورامین امیدوارم کتابهای زویا پیرزاد را زودتر پیدا کنی. وروجکتان هم خیلی خوشگل بود کلی دلمان برایش غش و ضعف رفت. در مورد گزارشهای فوتبال آنقدر با تو همعقیده بودم که فیالواقع همین حالا مقادیر زیادی داغمان تازه شده و نمیدانیم چه جوری جلوی اشکهایمان را بگیریم. چارهای جز صبوری نیست دخترم باور کن!
ویروس جان واقعا هم با این اسمت کلی ترسیدیم. نمیشود اسمت را عوض کنی؟ از بس بهمان گفتهاند سرماخوردگی ات ویروسی است اسمش که میآید کهیر میزنیم.
آرش از اهواز هم نوشته: «1ـ بابا اینجا هواش از 51 درجه هم بیشتره، گگگگگگررررررررررررممممممهههههه خیلی گرمه. ماها چیکار کنیم؟ ها؟ روزا بزنیم بیرون از خونه، مخمون داغ میکنه دیگه هیچ چی رو یادمون نمییاد. باور کنید، اصلا من اینجا چیکار میکنم؟ ... وللش.
2ـ ما مهمان نمیخواهیم. مار از پونه بدش میاد دم خونشون که چه عرض کنم تا توی خونه و حتی تا توی ریه شون هم مییاد. امان از این گرد و خاک. ما چه گناهی کردیم؟ نمیخوایم مگه زوره؟ خدا کنه گرد و خاک برسه تهران شاید ... .
3ـ روزی یک بار برق میرود (توی این گرما) دست سازمان برق درد نکنه. میذاره وسط ظهر قطعش میکنه. اینجا همه خونهها پمپ آب دارند که با برق کار میکنه. تلفن خونه ما ماهوارهای است یعنی سیمکشی و این حرفها ندارد. با یک دستگاهی از راه امواج مرتبط است که این هم با برق کار میکند. لطفا شماها به شرکت گاز بگید یه مقدار گاز رو هم با برق مرتبط کنند تا وقتی برق میره یکباره زندگی ما مختل بشه. چه وضعشه؟ آب و برق و تلفن با برق کار میکنند. روزی هم یک بار برق میرود شما بگویید، دل خوش سیری چند؟» واقعا هم آرش جان دل خوش سیری چند؟
البته نگران نباش گرد و غبارها نهتنها به تهران میرسد که ما سرتاسر سال با پدیده دود و دیاکسیدکربن چنان در حال جنگیدنیم که ریههایمان همگی مچاله شدهاند. گفتم که فکر نکنی در امر نبودن اکسیژن برای نفس کشیدن تنها هستی.
هلیا از اصفهان راستش با نظرسنجی موافقم، ولی فکر نکنم به پایان جامجهانی برسد. چون ما هفتهای یک بار منتشر میشویم و این جوری همه چیز عقب میافتد. ولی امیدوارم که تیم مورد علاقه خودمان که کافه کاغذی باشیم، قهرمان شود. کدام تیم؟ نمیگوییم... یاه یاه یاه... .
خونآشام تنها اولا که تولدت مبارک، دوما شما ظاهرا در جریان نیستی که ما برای این که لپتاپدار شویم خوندلها خوردهایم، خون دلها خوردهایم (با صدای محمد نوری بخوانید لطفا).
داش سالار ما که خیلی مخلصیم. سالار نوشته: «راسش خواسم یه ایمیل بدم بلکه این پسرای بیمعرفت به خودشون بیان یه ایمیلی چیزی آخه یعنی چی تموم صفحه هی اسم دختره هی اسم دختره. افسردگی گرفتیم رفت پی کارش ای بابا این که نشد. یکی یه چیکه آب برسونه خفه شدم. (چند ثانیه بعد) آآآآآآآآخ خیر ببینی مادر. خلاصهای عشق بینام من ای کافه روزای سهشنبه خیلی اتفاقای خوب میافته، تو هستی جومونگ هستش. (یه صدا: جومونگ نه موهیول نوهاش). حالا هر چی موهیول خوب شد؟ خب داشتم میگفتم امیدوارم من و تو داش رضا تو این جنگ نابرابر بین ما و دخترا برنده بشیم. یعنی تو میگی میشهههه (با گریه) ببخشید احساسات تو را هم جریحهدار کردم. حتما الان یه ساعته رفتی تو رویا. شرمنده. راسی کافهجون میشه اسمتو خصوصی به من بگی، به شرافتم قسم به هیشکی نمیگم آخه میخوام صدات کنم اینجوری معذبم. الان چی بگم؟ بگم کافه کاغذی خیلی عرذ میخوام اگه بخوایم به شتر ایمیل بدیم به کدوم آردس بدیم؟ وااااای کافه چت شد غلط کردم اسم شترو بردم چت شد؟ چرا ایجوری شدی؟ قربونت برم. باشه دیگه نمیگم. دیگه نمیگم. چشم.» در مورد اسم که بیخیال شو، همه ما را کافه صدا میکنند کلی هم خوششان میآید، خودمان هم خوشمان میآید. بعد هم اگر نامهای برای شتر داشتی به همین ایمیل کافه کاغذی بفرست. امیدوارم پسرهای دیگر هم پیشنهاد تو را جدی بگیرند. (از همین الان ایمیلهای هفته بعد را میبینم که دخترها جگرمان را درآوردهاند... خب بابا همگی ایمیل بدهید. اصلا به ما چه!)
ما رفتیم. عزت همگی زیاد.