یه روز که بابا خونه بود قصه رو آورد تا براش بخونه، اونم با مهربونی قبول کرد. «یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، اسم من فاطمه است و توی روستا زندگی میکنم خیلی دوست دارم بازم یه اسب داشته باشم، وقتی 5 سالم بود اسب سفیدی داشتم به اسم برفی اما بابام دادش به یه نفر، نمیدونم چرا؟ حالا 9 سالمه و یه اسب میخوام. یه روز که از مدرسه برمیگشتم هوا توفانی شد و من راه خونمونو گم کردم، ترسیده بودم، نمیدونستم چیکار کنم که یه دفعه همون اسب سفید خودم رو اونجا دیدم اونم منو دید و به طرفم اومد، خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که راه خونه رو گم کردم! برفی با سرش اشاره کرد که سوارش بشم تا منو به خونه ببره، اسب مهربون راه خونه رو بلد بود. وقتی رسیدم بابام با دیدن من پرسید: توی این باد و بارون چطور تونستی بیای خونه؟ گفتم: برفی منو به خونه آورده، خیلی کمکم کرد، بابا میشه اون پیش مابمونه؟ بابام گفت: حالا که این اسب رو اینقده دوسش داری و بهت کمک میکنه میتونه همین جا بمونه. من از خوشحالی پریدم هوا و داد زدم: جونمی جون، بابا جون!»
وقتی قصه تموم شد مریم پرسید: بابا خوب بود؟ بابا گفت: بله دخترم، خوب نوشته بودی اما باید بیشتر تمرین کنی و کتاب بخونی، میدونی که هر چی زیادتر کتاب بخونی، نوشتنت بهتر میشه و خیلی چیزای دیگهام یاد میگیری. مریم خوشحال شد و تصمیم گرفت از این به بعد بیشتر کتاب بخونه و بازم قصه بنویسه.
رضا بداقی