روزها گذشت و گذشت تا فصل زمستان فرا رسید. مورچهها هم مقدار زیادی غذا در لانههایشان جمعآوری کرده بودند. تا این که یک روز صدای نالهای به گوش مورچهها رسید که میگفت: من گرسنه هستم... کمکم کنید... کمکم کنید... .
مورچهها همه جمع شدند تا ببینند این صدا از کجاست. در همین لحظه مورچه اسبی را دیدند که با سرعت از میان آنها گذشت. مورچه اسبی ساعتها از میان مورچههای دیگر و غذاها میگذشت و طلب غذا میکرد. ولی آنقدر با عجله میگذشت که هیچ کس و هیچ چیز را نمیدید و همین طور هم سر و صدا و ناله میکرد. مورچههای دیگر که همه نگران و ناراحت مورچه اسبی شده بودند فریاد میزدند و مورچه قوی هیکل را صدا میزدند ولی او اصلا گوشش بدهکار نبود و با سرعت این طرف و آن طرف میدوید. مورچهها تصمیم گرفتند یکصدا و بلند او را صدا کنند تا شاید صدایشان به گوش مورچه اسبی برسد، اما مورچه سیاه و بزرگ به سرعت ورجه وورجه میکرد و بالا و پایین میرفت و فریاد میزد من گرسنه هستم... من خیلی گرسنه هستم... کمکم کنید... کمک.
یکی از مورچهها گفت: دوستان... مورچه اسبی اینقدر که میدود انرژیاش که بیشتر هدر میرود و گرسنهتر میشود... چرا یک جا نمیایستد... .
مورچهها گفتند: بله... درسته... اما چطوری حرفمان را به او برسانیم... او ما را نمیبیند... .
یکی از مورچهها که عاقلتر از همه بود گفت: الان من یک کاری انجام میدهم تا او متوجه شود.
کمین کرد و گوشهای نشست و وقتی که مورچه اسبی داشت میآمد به سرعت به پایش چسبید و گاز محکمی از پایش گرفت. ناگهان مورچه اسبی فریادی کشید و سر جایش ایستاد و تازه متوجه قضیه شد. مورچه بزرگ روی زمین افتاد و گفت: آخ پام... وای پام... گرسنه بودم دچار پادرد هم
شدم.
مورچهای که پای او را گاز گرفته بود گفت: چرا یک لحظه آرام نمیگیری؟ هم کمک میخواهی و هم با عجله میروی. حالا که ما تصمیم داریم به تو دانهای بدهیم و از گرسنگی نجاتت دهیم، گیرت نمیآوریم. وای به روزی که بخواهیم دانهای را که به تو قرض دادهایم از تو پس بگیریم.
بچههای عزیزم از آن روز این یک ضربالمثل بین مورچهها شد و همیشه مثال میزدند.
گلنوشا صحرانورد