شعر‌معاصر ایران

کد خبر: ۳۳۷۸۲۸

سه رباعی

من بی‌تو... مگر... مگر منی بی‌تو هست

از زندگی بدون تو شستم دست

می‌خواستم از دست خودم بگریزم

مرگ آمد و بند کفش‌هایم را بست

*‌

عمری است که مشت بر درم می‌کوبند

پا بر سر و روی باورم می‌کوبند

مشتی کلمه، مدام، از شب تا صبح

انگار که میخ در سرم می‌کوبند

*‌

زیبایی تو خواب مرا ریخت به هم

آرامش مرداب مرا ریخت به هم

زیباتر از آنی که تحمل بکنم

زیبایی‌ات اعصاب مرا ریخت به هم

جلیل صفربیگی

پدربزرگ

پدربزرگم قول داده

تا فردا زنده شود

برای آوردنش

به ایستگاه می‌روم

سال‌ها گذشته...

او هنوز نیامده

ایستگاه را فراموش نمی‌کنم

نه، راه‌ها دورند

باورم نمی‌شود

پدربزرگ بتواند دروغ بگوید

کیانا رشیدی

خیمه‌روزبازی

باد

نخ شاخه‌ها را تکان می‌دهد

آسمان

نخ بال پرنده‌ها را

بهار می‌رسد

و ما

همیشه این نمایش را دوست داشته‌ایم

شبنم آذر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها