به فکر امتحان‌های بعدی باش

عرشیا شفیعیون و رضا فلاحتی که ایمیل بدهند، یعنی ما باید بساطمان را جمع کنیم و برویم دنبال زندگیمان. زیاد جای وراجی نیست هفته دیگر از خجالت همگی درمی‌آییم؟‌ چی؟ می‌خوام برم فوتبال ببینم؟‌ نه بابا... این حرف‌ها چیه؟ (یاه یاه یاه)
کد خبر: ۳۳۶۲۶۲

بابا آرش شمس از اهواز گریه نداره که! امتحانت را خراب کرده‌ای که کرده‌ای. دیگر کاریش نمی‌شود کرد. به فکر امتحان‌های بعدی باش. حالا چقدر خراب کرده‌ای؟ در حد افتادن و این‌ها یا نه در حد نمره 13 ـ 12 گرفتن؟

خون‌آشام تنها اگر می‌بینی بلندی‌های بادگیر از افسردگی بیرونت می‌آورد خب دوباره بخوان! وگرنه برو دنبال کتاب‌هایی که حالت را خوب کند. مثلا «جان شیفته» هم خیلی خوب است. برای سن و سال تو البته. حالا چرا دویدی فرزندم؟ ما که فرار نمی‌کردیم. راستش ما هم مثل شما توی عمرمان تا حالا نشده بدویم. یعنی هیچ‌کس زاده نشده که ما را وادار به دویدن کند. دست خودمان نیست کلا از دویدن و این جور چیزها و کارها خوشمان نمی‌آید.

به‌به! جناب عرشیا خان شفیعیون دوباره کافه را مشعشع کردند و برایمان ایمیل فرستادند. می‌بینم که ... زیاد وراجی نمی‌کنیم این شما و این عرشیا شفیعیون: «محضرتان عرض کنم که تا وقتی شخص شخیص کافه کاغذی این همه خواستنی باشد، ناچار است عرشیا را هم تحمل کند و اگر خلاف این باشد، یعنی شما هم دلتان برای ما تنگ شده باشد که باید گفت: دادا! قربونی دلی مهربوند برم! آ چرا پ هیچی نیمی گوی؟!!!! چنانچه شاعر هم قبلا پیش‌بینی کرده بود که عرشی گمگشته بازآید به کافه غم مخور... خوب کافه‌جان چه خبر؟ این‌طور که پیداست کم‌کم رابطه‌تان با شتر و دیگران مسالمت‌آمیز شده است. شاید هم دیگر بی‌تفاوت شده باشی. ما که نمی‌گوییم، اما روان‌شناسان می‌گویند چون انسان در دریای مصائب و بلایا افتد و هر چه دست و پا زند، تلاشش بی‌ثمر گردد، دیگر به بلایا عادت می‌کند و نسبت به آنها بی‌تفاوت. لذا ممکن است به چندشی بودن ایادی و شتر و این‌ها عادت کرده باشی. به هر حال کافه جان یک چیزهایی نمک کافه به حساب می‌آید که شما انگار خیال داری کافه‌ات را رژیمی کنی! وروجک را که به کلی از ما دریغش کردی! زمانی با آن لحن شیرینی که مخصوص شخص شخیص کافه کاغذی هست، بیشتر برایمان می‌نوشتی که دیگر این اتفاق بندرت می‌افتد و خیلی که لطف کنی در جواب نامه بچه‌ها دو کلمه‌ای اضافه‌تر بگویی. به این ترتیب یک چراغ دیگر کافه هم می‌سوزد! دیگر اگر بساط کل‌کل کردن با شتر و ایادی را هم جمع کنی که کافه‌ات تبدیل می‌شود به تابلوی پیشنهادات و انتقادات!... راستی کافه جان!

این که می‌خواهند کارمندان را از تهران به سایر استان‌ها و شهرها و روستاها و آبادی‌ها و دهکده‌ها و اینها منتقل کنند، شامل حال شما نمی‌شود؟ هیچ فکر کرده‌اید چقدر خوب می‌شد اگر می‌آمدی اصفهان؟ ... ولی من فکرش را کرده‌ام.... اگر بیایی اصفهان خیلی خوب می‌شود... چرا؟ ... خوب می‌شود دیگر... بیا تا خودت بدانی چرا خوب می‌شود! می‌توانی روی 33 پل بنشینی... یک پایت را روی پای دیگرت بیندازی (زیاد فرقی ندارد چپ روی راست یا راست روی چپ) ... غرق در زیبایی‌های بی‌نظیر اصفهان، کافه‌ات را بگردانی!... نامه‌های مشتری‌ها را یکی‌یکی باز کنی... نامه هر که مثل من چرند بود را به درون رودخانه بیندازی تا خوراک کوسه‌ها و تمساح‌های کف زاینده‌رود شود و آن نامه‌هایی که خوشگل و خواندنی باشند را تکه‌تکه کنی و بر سطح آب اندازی تا مرغان دریایی و لک‌لک‌ها بخوانند و بلند بلند بخندند. البته کافه جان لک‌لک‌ها به خاطر وضعیت منقارشان نمی‌توانند زیاد بخندند، اگر دیدی کمتر از خنده غش می‌کنند خیال نکنی که نامه‌ها مورد پسندشان واقع نگشته است ها!

می‌توانی از این طرف رودخانه بستنی بخری و درون قایق بنشینی و پاروزنان بستنی بخوری و از وروجک بنویسی... سپاهان که قهرمان می‌شود تو پرچم قرمز بالا ببری و کرکر بخندی! اتوبوس‌های نو و تازه از لای کاغذ درآمده سوار شوی و دو بلیت 50 تومانی در قبالش بدهی! می‌توانی کنار همین رودخانه قدم بزنی و پیش بروی تا به پل خواجو برسی... آنجا برای شیرسنگی‌هایی که چشمشان روشن است، چشمک بزنی تا عقده‌ای شوند که هیچ وقت نمی‌توانند چشمک بزنند...
سر مزار پروفسور پوپ بروی و برایش فاتحه بخوانی!... می‌توانی یکی از دوچرخه‌های شهرداری را که رایگان به مردم می‌دهد بگیری و تا میدان نقش جهان رکاب بزنی... آنجا سربه‌سر خارجی‌ها بگذاری... می‌توانی با این که هیچ انگلیسی نمی‌دانی، ولی با آنها مکالمه داشته باشی... هنر اصفهانی‌ها هم که هر طرف نگاه کنی چشم‌هایتان را می‌نوازد... می‌توانی از انواع و اقسام غذاها و دسر‌ها و کلا خوردنی‌های ویژه اصفهان میل فرمایید و افسوس بخورید که چرا تا به حال فقط گز و بریانی را می‌شناخته‌اید؟... خلاصه در اصفهان باشی خوب است کافه‌جان!... خواستی بیایی بگو تا بیایم به استقبالت... تعارف نمی‌کنم، اینها همه‌اش مهمان‌نوازی محض است و محض مهمان‌نوازی است!» خب آقا عرشیا، شما که همچنان در نقش ستاره هالی سالی یک بار سراغ ما می‌آیی، اما باز هم خوب است که یاد ما می‌کنی. کلی از دست ماجرای سلف سرویس خندیدیم، ولی زیاد بود نمی‌شد چاپش کنیم. ماجرای سردبیری‌ات جدی است؟ چه شود آن مجله، به‌به،‌ به‌به... به نورا هم می‌گوییم که جنابعالی نامه‌هایش را پسندیده‌ای! زود به زودتر یاد ما بیفت بابا... .

سینا امینی از وقتی این ایمیلت را خواندم هی دارم درباره کتاب فکر می‌کنم... قول می‌دهم هفته دیگر جوابت را بدهم. راست می‌گویم واقعا باید درباره‌اش فکر کنم.

بابا این هفته چه خبر است همه یاد ما کردند؟ این هم از نامه آق رضای فلاحتی: «سلام. زهی خیال باطل. فکر کردی الان باز از دروس داشته و نداشتم مگم. نخیر. بنده به دلایل امنیتی ـ اطلاعاتی، از هر گونه رساندن این ‌که چی پاس شد؛ چی موند، معذورم. دستش درد نکنه، کنکور هم که ندارم ولی تا دلت بخواد فرمول انتگرال بلدم.

آوردن هر گونه جزوه، کتاب، موبایل، پنجه بوکس، چاقو، سی‌دی، دی‌وی‌دی، نوت‌بوک، چیپس، نوشابه و نسل3 به امتحان ممنوع می‌باشد. خرید و فروش خودکار، روان‌نویس و... تقلب محسوب می‌گردد. موقع امتحان آمار و احتمالات، آوردن کیسه محتوی مهره قرمز و آبی و جعبه محتوی لامپ سالم و شکسته، تقلب محسوب می‌گردد. متخلفین به شرکت برق تحویل داده خواهند شد.»

یکی هم گفته مگه کافه اسم آدمه؟ نه اسم کافه است دیگه! شما تازه مشتری شدی وارد نیستی. ولی این خان کافه هم خیلی بد نیست ها!

نیلوفر از کرج این چیزهایی که درباره کنکور نوشته بود، اشک ما را هم درآورد چه برسد به خواهرت، به جمع مشتری‌های کافه خوش‌آمدی و از این حرف‌ها... .

مینا از مشهد ما همیشه برایت دعا می‌کنیم. تو هم صبور باش.

هلیا از اصفهان، این ستون خواندنی هفته همین کار را می‌کند ولی چشم، ما برای تابستان شما کتاب هم معرفی می‌کنیم. دیگر چه کار کنیم؟‌

یک کسی که امتحان حشره‌شناسی داشته، برایمان ایمیل زده و اسمش را نگفته، ما هم از دقمان جوابش را نمی‌دهیم.

سارای خانم خدا را شکر که حالت خوب است... یعنی ما این جوری برداشت کردیم. به خدا ما می‌نویسیم سارای، نمی‌دانیم چرا چاپ می‌شود سارا.

ما رفتیم بابا... هیچ کس هم نیست بگوید صفحه ترکید. عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها