پُستخانه

کد خبر: ۳۳۶۱۰۴

میلاد علیپور 23 ساله از تهران: تنهایم/ کنار پنجره می‌آیم/ نسیم تبسم تو جاری‌ست/ قاصدکها آمده‌اند/ در رقص باد و یاد/ سبز/ سپید/ سرخ.../ و این آخرین قاصدک/ چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست.

بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز: حوصله‌ای نمانده/ رنگ حوصله‌ام کبود شده/ گرمای حوصله‌ام به سردی گراییده/ چشمان حوصله‌ام کم‌کم بسته می‌شود/ به نفس نفس افتاده/ و بیصدا گریه می‌کند/ نمی‌خواهد بمیرد/ اما گویی مجالی برایش نمانده/ نفسهای آخرش را می‌کشد/ دوستانم نمی‌دانند حال حوصله‌ام خوب نیست/ مدام شکوه می‌کنند/ من هم آنان را با سکوتی سرشار پر می‌کنم/ اما حالا بدانند که دیگر حوصله‌ای ندارم/ او مرده.../ رهایم کنید...

زهرا- ن.: این نوشته‌های من چی شد؟ چرا چاپ نشدند؟ یادش به خیر یه روزهایی منم وسط صفحه بودم. این شعر رو همین دیروز گفتم...: من غنچه تنهایم/ تو شبنم شفافی/ من پهنه یک دشتم/ تو قله صد قافی/ من شعله یک شمعم/ تو پرتو خورشیدی/ من قطره یک رودم/ تو وسعت دریایی... (نظرت چیه؟ چه جوری بود؟ راستی این متن رو هم برای «شب جنگلبان» نوشتم تا از لطفش تشکر کنم: از برایت سبزها را آرزومندم/ سبزی از جنس طراوت، جنس یک «جنگل»/ آرزو دارم همیشه کهکشانی از ستاره/ در «شبت» سوسو زند چون خلعتی مخمل. ...در ضمن چه یه صفحه جا واسه هنرنمایی داشته باشی، چه یه کتاب، بازم بهترینی، معرکه‌ای... جدی گفتم، نذارش پای چاپلوسی و این صحبتها. بذارش پای زدن حاضری تو دفتر معرفتت)

پس حااااضر! خودمونیم، این شعری که واسه شب جنگلبان گفتی بهتره! و اون شعری که «خواب شبانه» نام گرفت و نظر شب جنگلبان و خیلیهای دیگر رو جلب کرد، بهتر از هر دو. با اون قوت بفرست که اگه با سلیقه من هم جور نبود، بازم بری وسط صفحه.

شب جنگلبان: ...راستش رو بخوای خودمم باورم نمی‌شه برات ایمیل می‌فرستم. یادته گفتی «دانستن، توانستن است»؟ این نتیجه همون حرفته... امروز رو باید تو دفترم ثبت کنم...

منم آوردمت تو پستخونه که یه مُهر «ثبت شد» هم اینجا بخوره! امیدوارم تو بخشهای دیگه زندگیت هم موفق باشی.

محمد هادی مکی‌آبادی: نوشتی: بهار، تابستان/ نوشتم: پائیز، زمستان/ دستم را که بگیری/ شکوفه می‌دهم با تو.../ و آرام می‌شوی در من.../ زمان بهانه است/ می‌خواهم نگاهت را زندگی کنم.

زهره محسنی از ورامین: ننه جان! توپ فوتبال شدم. از این خانه به آن خانه می‌روم. یه شب خونه این دختر یه شب خونه آن پسر، بعضی وقتها هم هیچ کسی قبول نمی‌کند از من پیرزن نگهداری کند. شدم توپ فوتبال مرا به هم پاس می‌دهند. پیری و هزار درد. دردی بدتر از تنهایی و بی‌کسی نیست.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها