زندگی من نمونه کامل یک مرد ناموفق است که در بزنگاهها، به جای آن که تصمیم درستی بگیرد همه چیز را خراب کرده است. در 58 سالگی بارها در دادگاه حاضر شدهام تا به اتهام سنگینم پاسخ بدهم واقعا شرمآور است و هر روز از خدا میخواهم که هر چه زودتر به زندگی سختم پایان ببخشد.»
آقای لیو یراشنار مرد 58 سالهای است که به اتهام آتش زدن رستورانش دستگیر شده است. این مرد که در دادگاه تنها سکوت میکند و دفاع زیادی از خودش ندارد، متهم شده که با آتشسوزی عمدی در رستورانش سبب به خطر افتادن جان دهها خانوادهای شده است که در نزدیکی محل سانحه زندگی میکردهاند و هر لحظه ممکن بوده با سرایت این آتش، جانشان را از دست بدهند.
ماموران پلیس هفتهها تلاش کردند مدارک موجهی را در این پرونده ارائه کنند تا ثابت کنند آتشسوزی در رستوران شیشهای عمدا صورت گرفته و یک اتفاق نبوده است؛ حدسی که خیلی زود با بازبینی نوارهای ویدئویی منطقه به اثبات رسید.
«من در 40 سالگی تازه ازدواج کرده بودم. دلیلش هم معلوم بود، چون همه سالهای جوانیام را زحمت کشیدم تا به مرحلهای برسم که از زندگیام راضی باشم. از نوجوانی خانوادهام را از دست داده بودم و به همین خاطر کسی نبود که بخواهد به من کمک کند تا روی پاهایم بایستم و زندگیام را بسازم.
عموی میانسالی داشتم که خودش آشپز یک رستوران بود و گاهی اوقات هم نقش یک پدر مهربان را برایم ایفا میکرد. خیلی خوب به یاد دارم که تمام دوران نوجوانیام را در رستوران و آشپزخانه گرمی که عمویم در آنجا کار میکرد، گذراندم. چهرههای خندان و خوشحال مشتریان را میدیدم که غذای دلخواهشان را سفارش میدادند، بیآن که بدانند کارمندانی که دستورات آنها را اجرا میکنند در چه شرایط سختی مشغول به کار هستند.
همان جا بود که با خودم فکر کردم هر طور شده ثروتمند شوم و تا فرصت دارم رستورانی را برای خودم بخرم. در رویاهایم میدیدم با پول زیادی که پسانداز کردهام، رستورانی خریدهام و عمویم را به عنوان رئیس آنجا برگزیدهام. مشخص بود که این رویا به این زودیها به واقعیت نمیپیوندد. عمویم چند سال بعد بر اثر سکته قلبی جانش را از دست داد و آن زمان من سالها با خرید رستوران فاصله پیدا کردم.
مرگ تنها عضو خانوادهای که برایم مانده بود، جز چند هزار دلار پول و مقدار زیادی غم و اندوه، چیز دیگری برایم باقی نگذاشت. میدانستم چه میخواهم، پس با همان چند هزار دلار سعی کردم به بهترین نحو زندگیام را اداره کنم، اما انتخابهای اشتباه و راههای نادرست هر روز مرا بیش از پیش از هدفی که میخواستم دورتر میکرد.»
آقای لیو در جوانی بارها ورشکسته شد. او اعتماد بیش از اندازهای به اطرافیانش داشت و همین موضوع سبب میشد که زود شکست بخورد. بیش از 4 بار در رستورانهای مختلف سرمایهگذاری کرد، اما هر بار به خاطر سادهلوحیاش، سرش کلاه گذاشتند و داراییاش را از چنگش درآوردند، اما او سختکوشتر از آن بود که به این راحتیها تسلیم شود. کار شبانهروزیاش در رستورانهای مختلف و خرج بسیار کمی که داشت، باعث میشد باز بعد از چند سال روی پاهایش بایستد و بتواند وارد یک کار جدید تجاری شود. سالها طول کشید تا سرانجام به آرزویش که داشتن رستوران بود، رسید، اما در این زمان دیگر 40 ساله شده بود و همه سالهای جوانیاش را برای رسیدن به این هدف صرف کرده بود. لیو فورا ازدواج کرد و همسرش گرچه زن خوبی بود، اما او هم به خاطر برخی اختلافها و ولخرجیاش نتوانست در این زندگی دوام بیاورد و 3 سال بعد از لیو جدا شد.
طلاق باز هم ضربه بزرگی به این مرد زد، اما انگار او به این شرایط دیگر عادت کرده بود. لیو تصمیمش را گرفت و باید هر طورشده یک رستوران بزرگ زنجیرهای با مشتریان خاص برپا میکرد تا برایش شهرت بیاورد.
«من تجربه بدی در ازدواج داشتم. بعد از جدایی از همسرم با خودم عهد بستم که دیگر هرگز به ازدواج فکر نکنم و این کار را هم کردم، اما مشکل از جای دیگری بود.
به گذشتهام که برمیگشتم اشتباهاتم را مرور میکردم که همه به خاطر سادهلوحی یا بهتر بگویم بیتجربگی و بیسرپرستیام رخ داده بود. رستورانم کوچک بود و خودم به عنوان فعالترین عضو، هم در آن آشپزی میکردم و هم به اوضاع داخلیاش میرسیدم، اما موفقیتی را که من میخواستم نداشت.
باید چارهای میاندیشیدم و این بود که باز به یکی از مشتریان ثابتم اعتماد کردم. او به من گفت از آنجا که مدتهاست مرا میشناسد و میداند سختکوش هستم، میتواند سبب موفقیتم شود و حاضر است سرمایهگذاری کند تا رستورانم کمی شیکتر و بهتر شود و مشتریان بیشتری جذب کند تا بتوانم شعبات دیگری هم تاسیس کنم. با او موافقت کردم.
سالها همه چیز خوب پیش رفت و سرمایهگذاری این مشتری که بعدها شریک من شد، توانست همه چیز را تغییر دهد. فکر میکردم گرچه در سالهای گذشته هرگز به یک موفقیت خوبی دست پیدا نکردم، اما این بار راه درستی را رفتهام. ناگهان یک سال پیش شریکم درگذشت و فرزندانش مرا در تنگنا گذاشتند. آنها سهم پدرشان را میخواستند و من که هیچ وقت به این قسمت از ماجرا فکر نکرده بودم و پساندازی هم نداشتم بار دیگر در مشکلات فرو رفتم.
آنقدر از لحاظ روحی بههم ریخته بودم که دیگر حتی به رستوران هم نمیرفتم. فشارهای طلبکارانم از یک سو و کارهای رستوران از سوی دیگر توانم را گرفته بود. در سنی که باید به استراحت و بازنشستگی فکر میکردم، باید در پی راهی میبودم که بدهیهایم را پرداخت کنم، اما توانش را نداشتم.
رستوران در عرض چند ماه فروپاشید و از آن شکل و هیبت افتاد. مشتریانم یک به یک رفتند و من ماندم و طلبکاران و رستوران مخروبهای که حاضر به فروش آن نبودم تا این که فکری به نظرم رسید. 550 هزار دلار پوشش بیمه آتشسوزی رستورانم میتوانست گره بزرگی از مشکلاتم را باز کند.
تنها یک روز به این نقشه فکر کردم و صبح روز بعد حدود ساعت 3 صبح با مقدار زیادی نفت و گازوئیل سراغ رستوران رفتم. محلی را که هر آجر آن برایم خاطره بود به آتش کشیدم تا شاید از مشکلاتم رهایی پیدا کنم. اما پلیس با بازبینی نوارهای ویدئویی مغازههای اطراف مرا در حال خالی کردن گالنهای نفت و گازوئیل دید و من به خاطر آتشسوزی بزرگی که 100 نفر آتشنشان برای خاموش کردن آن ساعتها کار کردند، دستگیر شدم.
از خودم دفاعی ندارم. همیشه بدشانس بودم و این بار هم بدشانسی آوردم. بهترین راه برایم مرگ است که نجاتم دهد.»