بلبل‌ باغ

کد خبر: ۳۳۴۶۲۶

از آن روز باغبان بیشتر از روزهای دیگر به باغش آب می‌داد و رسیدگی می‌کرد. آنقدر رسیدگی کرد تا شاخه‌ها کم‌کم جوانه زدند و برگ‌های سبز و زیبا سراسر باغ را فرا گرفت و صدای بلبل هم درآمد و یک روز بلبل از خوشحالی و دیدن برگ‌های سبز شروع کرد به چهچه زدن.

باغبان آنقدر خوشحال شده بود که نمی‌دانست چه کار کند و از عشقی که به بلبل داشت به باغش آنقدر رسیدگی کرد که در آن منطقه به عنوان بهترین باغ شناخته شده بود و تمام بلبل‌های آنجا در این باغ سبز و خرم و زیبا جمع شده بودند و صدای آنها سراسر منطقه را پر کرده بود و تمام مردم به دیدن آنها می‌آمدند تا از صدای بلبل‌ها لذت ببرند.

کنار آن باغ شخص دیگری هم باغ داشت که اصلا باصفا نبود. چون رسیدگی زیادی به آن نکرده بود و بسیار هم حسود بود و تصمیم گرفت که باغ همسایه‌اش را خراب کند. شب‌ها وقتی که هوا تاریک می‌شد، یواشکی به باغ می‌رفت و برگ‌ها را با قیچی می‌زد و شاخه‌ها را کوتاه می‌کرد. بلبل‌ها که در آن باغ زندگی می‌کردند شاهد ماجرا بودند و تصمیم گرفتند که درسی به آن مرد حسود بدهند.

یک شب که او به باغ آمد بلبل‌ها شروع کردند به خواندن. آنقدر خواندند و جیغ کشیدند تا باغبان از خواب بیدار شد و به باغ آمد و همسایه‌اش را در حال بریدن شاخه‌های درخت دید. باغبان گفت: همسایه عزیزم تو چطور می‌توانی این کار را بکنی. تو که خودت هم باغ داری. ما باید به هم کمک کنیم تا منطقه‌ای سبز و خرم داشته باشیم. تو هم باید باغت را زیبا کنی تا این بلبل‌ها در آنجا هم لذت ببرند. همسایه حسود از کارش خجالت کشید و از آن پس به باغش رسیدگی کرد تا آنجا هم زیبا شد.

گلنوشا صحرا نورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها