من دختری باهوش یا درسخوان نبودم که بتوانم از پس درسهای سخت دانشگاه بزرگ و معتبر یو.سی.ال.ای بربیایم. در آن مرکز تحصیلی باید آنقدر هوش داشته باشی، درس بخوانی و با پشتکار باشی که دیگر وقتی برای کار دیگر وجود نداشته باشد؛ اما برای من آیندهای که در نظرم بود، با کاری که میکردم، تفاوت زیادی داشت. من دانشجوی رشتهای که بعدها فهمیدم دوست نداشتم، بودم و در دانشگاهی درس میخواندم که برخلاف آنچه که بسیاری از افراد تصورش را میکنند، محیطی خشک و کاملا رسمی بود که بجز ساعتهای متوالی زیر و رو کردن کتابها، فعالیتهای بهتری در آن وجود نداشت.
این با روحیات من سازگار نبود؛ اما نمیتوانستم آن را با خانوادهام بازگو کنم. آنها سالهای سال پول کنار گذاشته بودند تا بتوانند هزینه درس خواندن من در این دانشگاه را بپردازند، پس چطور میخواستم به آنها بفهمانم که کوچکترین علاقهای به رشته حقوق ندارم و میخواهم از دانشگاهم بیرون بیایم، راهی جز دروغ گفتن نداشتم.»
پرونده عجیب دختر جوان 22 ساله اهل لسآنجلس که نقشه دروغین ربوده شدن خودش را طراحی کرده بود، به دادگاه ارسال شده است. گرچه در ابتدا به نظر میرسید که برای این دختر که به دروغ 2 هفته خود را در یک متل خارج شهر پنهان کرده و ادعای دزدیده شدن داشت، هیچ مجازاتی در نظر گرفته نمیشود؛ اما با تکمیل شدن پرونده او، خانم نانسی سالاس به اتهام دروغ به پلیس دستگیر و راهی دادگاه شد.
اوکه از اتهامی که در پروندهاش درج شده، هیچ دفاعی نمیکند تنها علت این دروغ بزرگ را مشکلات خانوادگیاش اعلام کرده است. توجیهی که نمیتواند او را از بار سنگین گناهی که روی دوش او گذاشته شده، نجات ببخشد.
«مادر و پدرم هر دو تحصیلکرده بودند. آنها بجز من صاحب یک پسر هم هستند که هنوز به سن دانشگاه رفتن و تصمیم گرفتن برای آیندهاش نرسیده است.
زمانی که دوران دبیرستانم را به اتمام رساندم، یک شب پدرم از من خواست تا به طور جدی به حرفهای والدینم گوش کنم. آنها به من گفتند که سالهای سال و از زمان بچگی من، مقداری پول کنار گذاشتهاند تا با استفاده از آن، من بتوانم در یک دانشگاه خوب و معتبر درس بخوانم. آرزویشان این بود که من هم مثل بسیاری دیگر از دختران اطرافمان وارد دانشگاه شوم و برای خودم شخصی موفق به حساب بیایم. اوایل مخالفتی نداشتم. با وجود آن که نمرات بالایی در دبیرستان گرفته بودم، خیلی راحت میتوانستم وارد دانشگاه بزرگ و معتبر یو.سی.ال.ای بشوم.
رشته حقوق را خودم انتخاب کرده بودم. یک دلیل هم بیشتر نداشت و آن هم این بود که پدرم سالها به عنوان وکیل کار کرده بود و از نزدیک شاهد فراز و نشیبها و در عین حال جذابیتهای این رشته بودم. وقتی وارد دانشگاه شدم، انرژی زیادی داشتم.
فکر میکردم پلههای موفقیت را یک به یک بسرعت طی میکنم و به آن مرحله که همیشه آرزویش را داشتم، میرسم؛ اما این طور نبود. برخلاف بسیاری از همسن و سالهایم که دیدن کلاسها و محیط دانشگاه برایشان جذابیت بسیاری دارد، برای من اصلا این طور نبود.
انگار همه رفتوآمدها و دانشجوها مثل یک فیلم سینمایی بودند که هیچ عمقی نداشتند. هر چه سعی کردم دوستانی پیدا کنم که شباهتهایی از لحاظ اخلاقی با من داشته باشند، کاملا بیفایده بود. نمیتوانستم خودم را با محیط جدیدی که به آن وارد شده بودم، تطبیق دهم.
کار به جایی رسید که دیگر حتی از رفتن سر کلاسها هم زده شده بودم و از رشتهام تنفر داشتم. اما این تنها یک راز بود که آن را باید در دلم نگه میداشتم. پدر و مادرم از این که من دانشجوی یک دانشگاه معتبر شده بودم، بسیار خوشحال بودند و به آن افتخار میکردند.
وارد هر مهمانی که میشدیم، همه از من سوال میکردند و میخواستند از شرایط تحصیلم برایشان بگویم. هر چه بیشتر در مورد این اتفاق بزرگ زندگیم تحت فشار قرار میگرفتم، بیش از پیش از آن زده میشدم. نمیخواستم این حالت را داشته باشم و بشدت با خودم کلنجار میرفتم اما انگار بیفایده بود.
چارهای نداشتم باید کاری میکردم تا از عذابی که در آن گرفتار شده بودم بیرون بیایم. راهی نبود جز آن که خودم از دانشگاه خارج شوم و دیگر بازنگردم و این دقیقا همان کاری بود که من کردم.»
نانسی تنها پس از چند ماه حضور در دانشگاهی که والدینش حساب زیادی روی آن باز کرده بودند، بدون آن که با کسی مشورت کند درخواست انصراف داد. او که دوستان زیادی هم نداشت براحتی همه چیز را زیر پا گذاشت و از دانشگاه خارج شد، اما این تنها ابتدای مشکلاتش بود.
او باید این واقعیت را به هر نحوی که شده به والدینش اطلاع میداد اما شوق و اشتیاقی که از آنها میدید، هر بار مانع میشد تا مساله بزرگ و تلخی را که اتفاق افتاده بود را برایشان بازگو کند.
تنها راهی که برایش باقی مانده بود، دروغ گفتن در مورد همه چیز بود. او میتوانست در مورد دانشگاه رفتنش دروغ بگوید و فعلا همه چیز را مسکوت نگه دارد.
«چارهای جز پنهان کردن کاری که کرده بودم نبود. این بود که همه ارادهام را جمع کردم تا این موضوع را پنهان نگه دارم. این کار اوایل اصلا برایم آسان نبود اما کمکم به آن عادت کردم. نیازی نبود که هر روز در چشمانشان نگاه کنم و از اوضاع پیش آمده در محل دانشگاه برایشان تعریف کنم. سعی میکردم تمام روز را خارج از خانه بگذرانم و شبها به بهانه این که درس دارم از اتاقم خارج نمیشدم. به مرور زمان انگار خودم هم باور کرده بودم که دانشجوی یک رشته مهم در دانشگاه معتبری هستم که همه به آن افتخار میکنند.
برای همه دوستان، مادر و پدرم یک نمونه بودم که برای فرزندانشان مثال میزدند. اوضاع بسختی پیش میرفت اما زمانی سختتر شد که زمان فارغالتحصیلیام فرارسید. من 3 سال را با دروغ گذرانده بودم و وقتش بود که از این دانشگاه فارغالتحصیل شوم و پدر و مادرم هم در این جشن بزرگ شرکت کنند.
پدرم حتی نقشه ورود من به مقطع فوقلیسانس را هم کشیده بود و روی آن برنامهریزی میکرد. ماهها فکر کردم تا بالاخره تنها راهی که به نظرم رسید، مفقود شدنم بود.
اگر ناگهان گم میشدم، دیگر لزومی نداشت تا دلیلی برای دعوت نشدن پدر و مادرم به مراسم فارغالتحصلیام بیاورم. این بود که یک روز وسایلم را جمع کردم و بیخبر از خانه خارج شدم. نمیدانستم که این کار چه دردسر بزرگی را برای من، خانوادهام و حتی پلیس به بار میآورد.»
با گم شدن نانسی، والدینش که بشدت نگران بودند، موضوع را فورا به پلیس گزارش کردند.
ماجرای مفقود شدن این دختر جوان خیلی زود منتشر شد و دهها مامور پلیس تلاش برای یافتن او را که مشکوک به قتل رسیدنش بودند، آغاز کردند.
پلیس حتی درخواست جستجوی بینالمللی برای پیدا کردن او را به تمامی پاسگاهها ارسال کرد و عکسهایش در جای جای شهر نصب شد. نانسی با نقشهای حساب شده تنها یک بار با خانوادهاش تماس گرفت و مدعی شد که چند مرد او را ربودهاند.
دهها هزار دلار هزینه پلیس برای پیدا کردن این دختر بالاخره نتیجه داد و او چندین کیلومتر دورتر از منزلش در یک هتل پیدا شد. آن زمان بود که نانسی چارهای جز برملا کردن رازش نداشت. دروغ بزرگ او با اتهاماتی از سوی پلیس غیرقابل بخشش شد.