حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او دیگر به اندازه کافی مشهور بود و کتابخوانها در ویترین کتابفروشیها به دنبال اسمی از او روی جلد کتابی میگشتند یا با به یاد داشتن اسمش در پس زمینه ذهنشان کتابها را از قفسههای کتابفروشی بیرون میکشیدند و نگاه میکردند. رمان «گرسنه» را که هامسون در سال 1890 نوشته، آن را یک رمان روانکاوانه میدانند. حتی بعضی منتقدان میگویند فرانتس کافکا در نوشتن داستان کوتاه «هنرمند گرسنه» از رمان او تاثیر گرفته است.
منتقدان هم به اندازه خوانندههای جوان رمان «گرسنه» او را دوست داشتند. البته همیشه منتقدان مخالفی هم وجود دارند. با این حال «گرسنه» راه خودش را در ادبیات باز کرد و به قرن 21 رسید. منتقدانی هم در آن زمان بودند که با عباراتی مانند «داستان گرسنگی، شروع ادبیات مدرن قرن بیستم و شروع رمان روان شناختی است» حسابی روح و روان آقای نویسنده را غرق شادی کردند.
هامسون خودش درباره این رمان گفته است: «من سعی نکردم یک رمان بنویسم، فقط خواستم یک کتاب بنویسم؛ بدون ازدواجها، سفرها و خوشیهای طبقه متوسط. کتابی درباره نوسانهای دلنشین یک روح انسانی و رازهایش در یک بدن گرسنه.»
این بدن گرسنه متعلق به مردی است که ما شاهد پرسه زدنهایش در کوچه و خیابانهای شهر «اسلو» هستیم. مردی که با کمترین غذا سیر میشود و تازه خیلی هم لازم نیست اسمش غذا باشد. فقط چیزی برای خوردن و سیر شدن کافیست. او میگردد جایی برای خواب شبانهاش پیدا کند و مینویسد. این تمام کاریست که گرسنه میکند. او نگاهش را به هیچ افق دوردستی نمیدوزد، البته حرفهای بامزهای با خودش میزند. تک گوییها با طنزی ساده و خواندنی، آنقدر که تا قبل از آن هیچ وقت چیزی شبیه آن در ادبیات وجود نداشته، حداقل به این اندازه از پختگی. به این ترتیب «گرسنه» عنوان اولین نمونه جدی «جریان سیال ذهن» را مال خودش کرد و به رسم تاریخ، هامسون هم به عنوان «پدر جریان سیال ذهن» مشهور شد. او البته جایزه نوبل ادبیاتش را در سال 1920 و بیشتر به خاطر رمان حماسی «میوههای زمین» گرفت. هامسون با این پول برای خودش مزرعهای خرید و با همسرش به زندگی و کار در این مزرعه مشغول شد تا اینکه سرانجام سال 1952 در 93 سالگی بدون آن که در زندگیاش آنقدرها گرسنگی کشیده باشد، زندگی را بدرود گفت.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....