در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دس نگه دارین! قبل از ارسال هر گونه شعری، اول از درس قانونهای صفحه صد بار خوشخط بنویسین (هاههاههاه!) بعد دفترهای مشقتون رو بذارین وسط کوچه، بدون اینکه دست به گاز و کبریت بزنین (چون خطرناکه حسن!) یه فندک (که دیگه نگفتن خطرناکه یا نه حسن!) بگیرین زیرش همین که مشتعل شد، تکلیفتون هم روشن شده! اگه شعراتون اصولی باشه، به لطف و سلیقه من کاری نداره، چاپ میشه میره؛ اگه هم نه که بابت اون مرسوله اسمتون میره تو تلگرافخونه و از شما به خیر و از مام به سلامت! نه خانی اومده و نه خانی رفته، این خربزهها رو هم نمیدونیم کی خورده! حالا خوردی نوش جونت ولی، شهر ما خانه ما باباجان! دِهَه!
میلاد علیپور 23 ساله از تهران: چه سخت است دل کندن، چه سخت است فراموش کردن... تقاص فاصلهای است که سکوت خالق آن است.
ساناز بخشی از کرج: ...راستی، با اسمم که تو نامههای رسیده چاپ کرده بودی از معلم ادبیاتم یه مثبت گرفتم...
اِ...؟ جداً؟ صد آفرین به اون معلم! پارتیبازی کردم و آوردمت تو پستخونه تا مثبتت برسه به توان ده! (مطلبت هم اییی پُر بیراه نبود ولی اگه میخوای تغییری ببینی، از خودت شروع کن، نه دیگران)
نشمیل نوازی از بوکان: راسته که درخت پرمیوهتر، بیشتر از بقیه درختا از بارش تگرگ و بارون آسیب میبینه. حالا حکایت بروبچههاست... کندن یه درخت از ریشه و کاشتنش تو یه گلدون، دردی رو دوا نمیکنه، بروبچهها تو این چاردیواری تنگ جا نمیشن...
پاچهخواری دیگه؟ آره...؟ (من هر چی میگم، حکایت همون یه مرغهست و همون یه دونه پایی که داره! ولی خود بروبچ اگه خواستهشون رو با مسئولان در میون بذارن... فرق داره !)
مهسا، رُز آبی: (قابل توجه همه اهالی این صفحه از این به بعد منم میخوام بشم پاسخگوی شما بروبچ با یه سری قانونای جدید و ناب) قانون اول: هر کی هر چی میخواد میتونه بنویسه. از جُک درباره ناخون پای میمون تا مُک درباره شاخ گاو آفریقایی! قانون دوم: هر چی بنویسین وسط صفحه چاپ میشه (حتی با اسمهای اسپانیایی)! قانون سوم: واسه ما فرقی نمیکنه حاصل فکر کی باشه (از خیام گرفته تا نیما). قانون چهارم: رمانهای بلند در اولویت قرار داره! قانون... خلاصه که هر کی هر چند تا دلش بخواد، میتونه واس خودش قانون بذاره!
پاشو مااااادر! صب شده دیگه... دیر برسی سر جلسه امتحان، راهت نمیدنها!
ا.ب. گلشن: تو و من در تلاشیم، برای رسیدن، برای رهایی، برای گشایش، برای رستگاری. بکوش، آری، بکوش.
مجید خزائی از نوشهر: پائیز که میشد، دلم شور میزد. میترسیدم ژاکت یکی از همکلاسیهایم را پوشیده باشم.
مجید جان، الان دیگه جای هیچ ترس و لرزی نیس. تابستون نرسیده شوفاژ آسمون روشن شده و کسی به ژاکت نیاز نداره! فقط مواظب باش بازرس ژاور اون حوالی نباشه که دو روز میشی شهردار و بقیه عمرت هم فراری! (اون ژانوالژانهای قدیم بودن که شونهشون رو میذاشتن زیر درشکه تا چرخش از تو گِل در بیاد، الان باید خاور و هیژده چرخ از تو گِل در آورد که پدر درآره! گفته باشم، تو مخمصه نیفتیها!)
جوجه تیغی: بیاراده قلمم را به دست میگیرم تا بنویسم اما این ذهن خستهام توان ذرهای کمک هم ندارد. قلمم را زمین میگذارم اما میدانم سرانجام زیباترین متن را تقدیم نگاهت خواهم کرد.
خاطره از مشکینشهر: ...تو با سطر سطر دفترم که حضور مهربان تو، التماس چشمانشان بود چه کردی؟ مهربانیات را در میان خاطرههایم جا گذاشتی و بیصدا رفتی...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: