کلید در قفل میچرخد و ناله بلند میشود، زن با چند کیسه ریز و درشت پلاستیکی امروز هم دستپر به خانه آمده، چشمهای مرد پف کرده است، پتو را هم سخت به دورش پیچیده و لنگ لنگان از رختخواب بیرون میآید، سلامی میکند و با صدای خشدار میپرسد: مریم چی خریدی؟ امروز حقوق گرفتی؟
شاید ظاهر این چند جمله کوتاه چیزی را نشان ندهد اما این صحنهها میتواند دقایقی از زندگی خیلی از آدمها باشد، آدمهایی که زیر یک سقف رفتهاند اما آن زندگی پنجاه، پنجاهی که هر کس آرزویش را دارد را فقط در خواب میبینند.
ماجرا این است: مرد و زنی که هر دو شاغلند پیوند زناشویی میبندند و در خانهای مشترک زندگی میکنند. درآمدشان بد نیست یعنی اگر درآمد هر دوتاشان را جمع کنی بد نمیشود.
زن میداند خرج زندگی سنگین است و اول برج و دادن اجاره خانه خیلی زود به زود میرسد پس او هم گاهی وقتها دست به جیب میشود و پولش را خرج دادن اجاره، خرید مایحتاج خانه یا حتی خرید لوازم شخصی که پول شوهرش کفاف خریدن آنها را نمیدهد، میکند.
زن مرتب میگوید میداند گرانی است و مرد هم زحمت میکشد برای همین میخواهد درآمدش را اهرمی برای چرخ لنگان زندگی مشترکش کند تا مردش کمر راست کند و زندگیاش جانی بگیرد. البته مرد اول دوست نداشت جیرهخور زنش باشد یعنی غرورش اجازه نمیداد ولی بعد که شیرینی همکاری را چشید کمکم قبول کرد...
حالا دو سه سالی هست که همه درآمد زن خرج خانه میشود و تا ریال آخر پولش برای خوراک و پوشاک و مسکن میرود، ولی یک حسی مرد را ول نمیکند او دل دل میکند که بگوید از کار خسته شده و حس میکند که باید بازنشسته شود یا نه؟ اما چه کسی باور میکند کسی که هنوز 40 سالش هم نشده وقت بازنشستگیاش است.
پس باید بهانهجویی کند یا کمی اذیت و آزار، خودش را هم به مریضی بزند بد نیست، او دیگر نمیخواهد زیردست کارفرما باشد و به خاطر یک لقمه نان به قول خودش سگ دو بزند، انگار عادلانه است زن به کارش ادامه میدهد و خرجی میآورد و او در خانه میماند و یک کدبانوی تمام عیار میشود. این فکرها که از سر مرد میگذرد نفسی راحت میکشد و شمارش معکوس برای خانه نشینی را شروع میکند.
باور کنید که این داستان تخیلی یا کینهتوزانه نیست اینها بریدههایی از زندگی بعضی آدمهاست که به مرور زمان تغییر رفتار میدهند و شبیه این مرد میشوند. اگر بگوییم خیلیها، بیانصافی میشود اما خیلی وقت است که میشود بعضی مردهای راحتطلب را پیدا کرد که در خانه ماندن و ترک کار را به کار کردن و زحمت کشیدن و کم درآوردن ترجیح میدهند.
این عده اگر همسرشان لباسشان را هم بخرد و صبح به صبح پول توجیبیشان را بدهد خسته نمیشوند چون این سبک زندگی را برای خود انتخاب کرده و قصد تغییرش را هم ندارند.
البته فقط اینطور نیست که زن شاغلی که درآمدش را در خانه خرج میکند انگیزهای برای خانهنشینی مرد شده باشد چون هستند مردانی که میدانند زن ممر درآمدی ندارد و باز هم به دستهای او چشم میدوزند، ولی انگار هزینه شدن درآمد زن در خانه عامل مهمی برای تبدیل یک مرد فعال و پویا به انسانی تنبل و خانهنشین است. گاهی وقتها هم این زنان هستند که با رفتارهای نادرست خود و فقط به خاطر اینکه درآمدشان چند برابر شوهرشان است آنها را سرکوب کرده و ماندن در خانه را برایشان توصیه میکنند.
شهر فرنگ زندگی ما
روایتها از زندگی زنان و مردانی که یکی محکوم به کار کردن و دیگری ملبس به عافیتطلبی است آنقدر گوناگون است که خود حکایتی مفصل میشود. فریدون هنوز 50 سالش نشده و همسرش که چند سالی از او کوچکتر است کارمند رده بالای یکی از ادارات دولتی است.
زن نمیتواند استعفا دهد یا بازنشستگی پیش از موعد بگیرد ولی 2 فرزند کوچکشان که نیاز به مراقبت دارند این شراطی را درک نمیکنند. مادر به مهد کودک فرستادن بچهها را نمیپسندد و دلش نمیخواهد برای آنها پرستار بگیرد، قوم و خویش نزدیک و بیکاری هم ندارد که بچهها را به دستشان بسپارد و با خیال راحت به کارش برسد، پس شوهرش بهترین گزینه است.
فریدون مثل همسرش شغل مهمی ندارد و به قول معروف خودش آقای خودش است. پس هر وقت بخواهد میتواند کارش را رها کند و برنامه دیگری برای زندگیاش بریزد. او درآمد خوبی هم ندارد یعنی حتی یکسوم حقوق همسرش هم نمیشود پس وقتی زن پیشنهاد ماندن در خانه و نگهداری از بچهها را به فریدون میدهد او اگر چه اول دل چرکین میشود ولی در نهایت میپذیرد که در خانه بماند و پرستار بچهها بشود.
حالا او را هر روز عصر میشود در پارک محله دید، مردی که دیگر دغدغهای جز تاب دادن بچهها و سوار کردن آنها بر الاکلنگ و مراقبت از سلامتیشان ندارد.
منیژه یک آرایشگر ماهر و سالن زیباییاش در تمام مناطق شمال شهر زبانزد است. او وقتی درآمدش را با فلان و فلان و فلان کس مقایسه میکند باد در غبغبش میپیچد و میخندد و میگوید، مگر میشود فقط برای یک میلیون تومان ناقابل 30 روز بالا و پایین کرد. بیشتر وقتها منظور او شوهرش است مردی میانسالی که برای فروشندگان پارچه، واسطهگری میکند. او اگر خیلی زبر و زرنگ باشد و در ماه چند معامله را جوش بدهد در این بازار کساد یک میلیون تومانی در میآورد ولی کاری از دستش برنمیآید. زنش با زهرخندی میگوید آخه منوچهر وقتی این چندرغاز را جلویم میگیری خجالت میکشم که بگویم شوهرم هستی.
منوچهر همیشه از این جمله متنفر بوده است انگار طنین این واژهها غرورش را میشکنند و بر باد میدهند ولی او میخواهد روی آخرین پیشنهاد زنش بهتر فکر کند یعنی واسطهگری را کنار بگذارد و با پولی که از همسرش میگیرد دغدغه آب و نان نداشته باشد و با پوشیدن لباسهای آخرین مدل آبروی زنش را بخرد. او حالا بعد از چند ماه تلاش همانطوری شده که زنش میخواهد.
محبوبه اما پولی از خودش ندارد یعنی آنقدر زود ازدواج کرده که مجالی برای درس خواندن و پیدا کردن شغل پیدا نکرده است. شوهرش هم از آن آدمهای دست به دهان است و همه پولی که در میآورند تازه اگر کم نیاید باید خرج خانه کنند، ولی یک قطعه زمین کشاورزی دارند و با فروش محصولاتش میتوانند کمی با دست باز خرج کنند.
اما شوهر مجبوبه چند وقتی است دست از کارگری کشیده و دیگر نمیخواهد رعیت مردم باشد. پس همان آب باریکه زندگیشان هم قطع شده است و چشم امیدشان به همان قطعه زمین است. ماههای اول، شوهر محبوبه دل به زمینش میداد و انتظار کمک هم از کسی نداشت اما وقتی کشاورزیاش به بار نشست محبوبه را هم به کار گرفت. زن از این وضع راضی نبود اما هرطور بود با وضع موجود میساخت اما آن روزی که شوهرش به جای رفتن به زمین کشاورزیاش در خانه ماند و در رختخواب غلت زد و گفت وقتی تو آنقدر خوب کار میکنی دیگر نیازی به من نیست شستش خبردار شد که شوهرش میخواهد خانهنشین شود. حالا محبوبه با آن چهره تکیده، هم مرد خانه است و هم زن.
علی ازدواج اولش را با عشق شروع کرد یعنی خودش اینطور ادعا میکرد ولی وقتی زنش بعد از چند سال بچهدار نشد آنقدر زیر پایش نشست تا بتواند اجازه ازدواج دوم را از او بگیرد. زن اولش از آن آدمهای بیزبان و کم ادعا بود برای همین علی دلش نیامد که طلاقش دهد و آوارهاش کند پس یک اتاق به او داد تا کنار زن دوم و سه بچهای که برایش به دنیا آمده بماند.
زن دوم علی شاغل است ولی نمیداند که چه اتفاقی افتاد که به محض ازدواجشان، علی دست از کار کشید و بعد از چند ماه خانهنشینی آلوده اعتیاد شد. حالا زن اول، خانه را رفت و روب میکند و زن دوم خرجی خانه را میآورد و علی هم پای منقل، همه پولها و زحمتها را به باد میدهد.
به چه کسی میگویند مرد؟
اوضاع غمانگیزی میشود اگر مرد خانه که زن به امید تکیه کردن به او و دلگرم شدن با او به خانهاش آمده این طور از راه منحرف شود و به موجودی مصرفکننده و بیاثر تبدیل شود.
درست است که در تنبلی کردن بعضی مردها، واقعا زنها مقصر هستند اما بیشک اگر ویژگیهای مردانه در یک مرد به خوبی پرورش پیدا کرده باشد هرگز حاضر نمیشود که به جای کار و تلاش در خانه بماند و مصرفکنندهای قهار شود.
شاید برای همین است که پیش از ازدواج باید حسابی چشمها را باز کرد و کسی را انتخاب کرد که آنقدر به حد بلوغ رسیده که وظایفش را میشناسد و حاضر نیست کسی با ترحم به او، غرورش را نابود کند. البته برخی از زنها با این استدلال که میخواهیم کمی از فشار مالی بر مردمان را بکاهیم و کمک دستشان باشیم با نیتی کاملا خیر به طور ناخواسته مردها را تنبل میکنند یعنی بدون آنکه قصد به هم ریختن نظم زندگی را داشته باشند چنین میکنند اما اگر این زنها میدانستند که کار، جوهره مرد است و از اینکه بار یک زندگی به دوشش باشد لذت میبرد چنین نمیکردند.
مردهایی که بهدرستی تربیت شدهاند و آموختهاند که سر و سامان دادن به وضعیت اقتصادی خانوادهای که تشکیل دادهاند وظیفه اصلیشان است از اینکه میبینند با کار و تلاش خانوادهشان را به بهترین شکلی که در توانشان است اداره میکنند حظ میبرند. در واقع مردانگی بیش از آن است که مردان به صورت خودکار توسط خواص آناتومیک، سن یا بلوغ خود به دست میآورند یعنی مردانگی چیزی است که باید فعالانه آن را کسب کرد.
یافتههای علمی نشان میدهد که مردانگی از طریق ازدواج تثبیت و تکمیل میشود و وقتی مردی در خانه نقش پدری برای فرزندان، نقش حامی برای زن و مسوول فراهم کردن امکانات مالی برای خانواده است، تازه مستحق دریافت عنوان مرد خانواده میشود.
امروز مردمان تمام دنیا قبول دارند که مردانگی با پدر بودن ارتباط تنگاتنگی دارد چون در هیچ کجا نیروی شهوانی و قدرت جنسی به تنهایی برای تأیید ادعای مردانگی کافی نیست. در تمام دنیا این مساله نیز پذیرفته شده است که پدران مسوول تأمین معاش زن و فرزندان هستند به طوری که اگر مردی عمدا به این کار تن ندهد در معرض انتقاد و بدگویی قرار میگیرد.
همچنین از یک مرد انتظار میرود که به هنگام ضرورت برای حمایت از خانواده خود تلاش کند و وفاداری و شجاعتش را به آنها ثابت کند. پس وقتی یک مرد در خانه مینشیند و در قبال خانواده، خود را به بیتفاوتی میزند مرد بودنش به معنای واقعی کلمه زیر سوال میرود.
البته در این میان نباید نحوه رفتار برخی زنان را نیز بیتاثیر دانست چون تحقیر کردن مرد به خاطر شغلش یا به خاطر در آمد کماش یا نادیده گرفتن او در جریان زندگی میتواند عامل خوبی برای تشویق برخی مردها به ترک کار، در خانه نشستن و جیرهخوار شدن باشد.
پس شاید بهتر باشد زنان به جای دلسوزیهای بیمورد که کمی رنگ ترحم هم میگیرد به شغل همسرانشان اگر شرافتمندانه است افتخار کنند و نیروی مرد بودن و انگیزه اداره زندگی را در او تقویت کرده و در مقابل مردان هم مرتب با خود تکرار کنند خانه نشینی اصلا کیفی ندارد .
حمید بروغنی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)