حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
دودل بودم که باز هم به این بار بیفزایم یا نه؛ تا به خودم بیایم جنگ و صلح 4 جلدی و آنا کارنینای 2جلدی تولستوی را گرفته بودم.
روی خوش فروشنده و قدری هم تخفیف 20درصدی نقشی در این خرید آخر داشتند. میخواستم کیسهها را دوباره بردارم و راه بیفتم که نگاهم به کتاب «خواب زمستانی» افتاد.
دست دراز کردم و برش داشتم و به همان فروشنده خوشزبان گفتم: این یکی را هم حساب کنید.
***
برخی از رمانها را وقتی شروع میکنی به خواندن، حسی در تو ایجاد میشود که انگار نویسنده کنارت نشسته و برایت میخواند و تو با قصهاش همراه میشوی و میروی. البته این حس شخصی است و به حال و هوای ما و اثر و قدرت قصه رمان بستگی دارد، حسی که با خواندن کتاب «خواب زمستانی» در من به وجود آمد.
گلی ترقی داستانش را این چنین شروع میکند.
از یک جا باد میآید، از درز پنجرهها، از زیر در، از یک سوراخ نامرئی. زمستان آمده به این زودی. زمستانها با هم بودیم؛ من، هاشمی، انوری، عزیزی، احمدی، مهدوی و البته آقای حیدری.
چند روز گذشت. 75 سال، یا 87 یا بیشتر. نمیدانم. حساب روزها و سالها از دستم در رفته. 2 سال کمتر، 2 سال بیشتر، چه فرقی میکند؟ پیری از کی شروع شد؟.... یک روز یک نفر گفت: «پیرمرد مواظب باش نیفتی.» پشت سرم را نگاه کردم. گفتم: «آره مواظب باش نیفتی.» برگشتم تا هر که بود دستش را بگیرم. ماتم برد. از خودم پرسیدم: «با منه؟» باورم نشد و گذشتم.
کتاب از اینجا شروع میکند به حرف زدن با من و تو و پیش میرود، میرود تا ما را با زندگی هاشمی، انوری، عزیزی، احمدی، مهدوی و البته آقای حیدری آشنا کند؛ از زبان پیرمردی که حالا تنها مانده است؛ تنها، با خاطراتی به طول یک عمر و تو میبینی و من میبینم که زندگی ما هم مانند زندگی آنهاست؛ اما دغدغه نویسنده شاید این است که زندگی در حرکت است؛ نمیتوان ماند؛ باید رفت و برای این رفتن باید بشناسی، باید صبر داشته باشی، باید خسته نشوی وگرنه آنگاه که هر کس چیزی میگوید مردد میشوی و درجا میزنی؛ بالاخره هم برمیگردی.
مانند آقای انوری که برای تغییر در زندگیای که به آن عادت کرده تصمیم میگیرد به گرگان برود؛ اما در میانه راه دودل میشود و حرف و سخن دیگران را به یاد میآورد.
آقای حیدری گفته بود: «این دیگه اون مهدوی که میشناختیش نیست، غریبه شده. 7 سال گذشته. میری پشیمون میشی.»
شیرینخانم گفته بود: «برو. به حرف اینا گوش نده. یه چیزایی هست که همیشه میمونه، تو آدم ریشه میگیره.» آقای عزیزی گفته بود: «آدم با هر لحظهاش غریبه میشه، با هر فکر و نگاهش.» (ص 69) و انوری بالاخره برمیگردد، از میانه راه.
خواب زمستانی که در سالهای دور نوشته شده و حالا به چاپ هفتم رسیده است، در میانه راه ما را با کلیشههایی در زندگی روزمره آن روز و امروز و هر روز آشناتر میکند و تلنگری میشود بر آنچه در برخی ذهنها رسوب کرده است؛ این تفکر که یک جریان ساده و بدون تلاطم در زندگی میتواند ضامن خوشبختی باشد. در هر حال همه رفقا به وجود عزیزش، به معلوماتش، به هوش و قدرت بیانش مباهات میکردن. در تمام دوران تحصیل شاگرد اول بود. خانمش از بهترین خانواده است. همه به حالش غبطه میخوردیم.(ص113)
و این آدمها وقتی برمیگردند؛ وقتی به گذشته نگاه میکنند، خود را خیلی کمرنگ میبینند.
به خودش فکر کرد، به بچگیاش. یادش نمیآمد. آنجا بود میان باقی بچهها. میان برادرها و پسرعموها و بچههای همسایه. کدام یکی بود؟ خودش را دید لب حوض. خودش را دید کنار دیوار. خودش را دید توی کوچه یا روی پشتبام یا توی حیاط مدرسه. همین. بچگی نداشت. به جوانیاش فکر کرد، به دوران تحصیل و کار، به 20 سالگی و 30 سالگی و به سالهای بعد یا قبل آن. دید که آنجاست و اینجاست و هیچ جای خاص و معینی نیست. (ص 121)
پس باید جور دیگر به زندگی نگاه کرد؛ آنگونه که در تنهایی خود نمانیم؛ برویم در جاده زندگی با قدری جسارت، با قدری برنامه و نپنداریم که همین است حال ما، همیشه.
عزیزی گفت: «آره. ولی من که بچه دارم چی؟ رفت فرنگ درس بخونه دیگه برنگشت. قرار بود مهندس یا دکتر بشه، نشد. همون جا موند. گارسن شد. زن خارجی گرفت. بچه موقرمز چشمآبی پیدا کرد. یادش رفت من اینجا منتظرش هستم...»
گفتم: «کاش میشد از سر شروع کنیم، یه مرتبه دیگه.»
عزیزی گفت: «چه کاری میکردیم؟ بازم همین جا بودیم، با همین آرزو. راه دیگهای برای ما نیست.....» (ص 132)
***
بخوانیم و بخوانیم و بیاموزیم؛ تا راه دیگری بیابیم.
«خواب زمستانی» کتابی 137صفحهای با 2800 تومان قیمت است.
قابل توجه ناشران محترم
ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روانشناسی کودک، رمانهای خانوادگی و ... کتابهای تازهای به بازار روانه کردهاند میتوانند 2 نسخه از کتابهای خود را برای معرفی به نشانی تهران- بلوار میرداماد- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری ، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند .
کورش اسعدیبیگی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....