در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرگرد شهاب دنبال راهی میگشت تا از این بنبست نجات پیدا کند. روبهروی کاوه نشسته و به او زل زده بود؛ اما نمیدانست چه باید بپرسد و چطور میتواند جرم او را ثابت کند یا حتی به این نتیجه برسد که کاوه فقط یک جوان بدشانس است که بیدلیل پایش به این پرونده باز شده است. متهم زیر نگاه 2 مامور پلیس معذب بود و نمیتوانست تمرکز کند. او حاضر بود هر کاری انجام دهد تا بتواند کارآگاه و دستیارش را قانع کند در قتل آزاده و خانواده او نقشی ندارد. دقایقی به سکوت گذشت تا این که سرانجام کاوه به حرف آمد. درواقع فقط میخواست صحبت کند تا این جو سنگین را بشکند وگرنه موضوع به درد بخوری نداشت. او فکر میکرد هرچه به کارآگاه و ستوان ظهوری نزدیکتر شود، راحتتر میتواند خودش را تبرئه کند. متهم 2 دستش را پشت صندلی قلاب کرد و گفت: «باور کنید من آن روز سر کار بودم و سیگار بهمن کوچک هم نمیکشم، اصلا سر همین سیگار همیشه با یکی از بچههای شرکت به خاطر بوی تندش بحث میکردم. یادم است عمویم هم از همین سیگارها میکشید. به محض این که در خانهشان را باز میکردی، بوی زنندهای توی صورتت میزد. درست است که خودم روزی دو سه نخ میکشم؛ اما از این که بوی سیگار بدهم، متنفرم.»
ستوان اگر جلوی کاوه را نگرفته بود، او تا شب پرچانگی میکرد. برای همین انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشت. پسر جوان، سرش را پایین انداخت و در سکوت فرورفت. شهاب در این لحظات به موزاییکهای کف اتاق چشم دوخته بود و انگار اصلا در این دنیا نبود. ظهوری در این مدت هر وقت رئیس خود را در این حالت دیده، بعدش اتفاق مهمی افتاده و معمولا گره پروندهها باز شده بود، برای همین نخواست تمرکز شهاب را به هم بزند و او هم در سکوت سعی کرد دنبال یک راهحل بگردد. چند دقیقهای گذشت تا این که شهاب زبان باز کرد و با صدایی آرام و ملایم به دستیارش گفت: «اسم و نشانی عموی این آقا را بگیر، باید چند تا سوال از او بپرسیم.»
ظهوری در تمام 2 ساعتی که کارهای اداری و قضایی مربوط به بازداشت امان ساجدی ـ عموی کاوه ـ را انجام میداد، به این فکر میکرد که سرگرد بیدلیل دنبال او نیست و حتما در ذهنش به نتیجهای رسیده است. در واقع بعید نبود امان قاتل باشد؛ چون رابطه کاوه و آزاده باعث شده بود پسر جوان از ازدواج با دختر او منصرف شود و این موضوع در خانوادههای سنتی یک جور تابوشکنی است و میتواند عواقب بدی داشته باشد؛ البته این عقوبت باید دامن کاوه را میگرفت، نه آزاده و خانوادهاش را.
امان وقتی به اداره آگاهی رسید که شهاب و ظهوری دیگر حوصله سوال و جواب او را نداشتند و هر دو میخواستند به خانه بروند و کمی استراحت کنند. آنها فقط موقع خروج از اداره، یک لحظه از کنار امان رد شدند. او مردی بلندقد، چهارشانه، بداخم و بظاهر تندمزاج بود. ستوان زیر لبی و طوری که صدایش فقط به گوش شهاب برسد، گفت: «قربان از سبیلهایش غیرت میچکد. به گمانم که کار خودش است.» شهاب با نگاهی غضبآلود به دستیارش جواب داد و ظهوری مجبور شد خیلی زود عقبنشینی کند: «فقط برای خنده گفتم منظوری نداشتم.»
شهاب حوصله شوخی و خنده نداشت و همچنان پیش خودش داشت فکر میکرد.
صبح روز بعد شهاب دیر به اداره رسید، قبلش به فرودگاه رفته بود تا زن و بچهاش را که از سفر کیش برمیگشتند به خانه برساند. خیابانها بدجوری شلوغ بود و علاوه بر این ترکیدن لوله آب در خیابان آزادی هم باعث شد او بیشتر از زمانی که پیشبینی کرده بود، تاخیر داشته باشد. وقتی به اداره رسید، قبل از این که کتش را درآورد، سربازی از او خواست به اتاق رئیس برود. رئیس هر وقت شهاب را فرامیخواند، قصد داشت او را به خاطر بلاتکلیف ماندن پرونده یا موضوعات دیگری از این دست، شماتت کند؛ اما به هر حال چارهای نبود و او باید خودش را برای شنیدن کنایهها آماده میکرد. شهاب به آرامی دو بار به در زد و وارد اتاق شد. جناب سرهنگ یک مهمان داشت؛ مردی چاق و نهچندان تروتمیز، از آنهایی که به سلامت و بهداشتشان زیاد اهمیت نمیدهند و معمولا هم خیلی سمج و حراف هستند. احتمالا از اعضای خانواده مقتولان بود یا شاید هم با کاوه و امان نسبتی داشت. به هر حال هر که بود، سرگرد در همان برخورد اول احساس کرد آبش با او توی یک جوی نمیرود. شهاب با اذن سرهنگ روی مبل نشست و گوش تیز کرد تا ببیند رئیس از او چه میخواهد. جمله سرهنگ تکاندهنده و غیرمنتظره بود: «سرگرد این آقا اسمش رحیم است؛ رحیم خیاط. او میگوید قتل کاشانک کار اوست، حالا هم آمده تا خودش را تسلیم کند.»
رحیم؟ چطور در طول تحقیقات چنین نامی به گوش شهاب نخورده بود، اصلا او کیست و چرا چنین جنایتی را انجام داده است؟ سرهنگ آنطور که میگفت، خودش چند سوال از رحیم پرسیده و او تا حدودی جزییات قتل را توضیح داده بود؛ اما باید بازجوییها تکمیل میشد. رحیم بعد از برگزاری این مراسم معارفه غیرمعمول در معیت شهاب و یک سرباز به اتاق بازجویی رفت. کارآگاه خواست پرسوجو را شروع کند که تازه یادش افتاد خبری از ستوان نیست. ظهوری از صبح درگیر کارهای تشخیص هویت شده بود و بعد به جای یکی دیگر از بچههای اداره که برای مادرش اتفاقی افتاده و مرخصی گرفته، به دادسرا رفته و معلوم نبود تا کی برگردد. کارآگاه از این بینظمیها بیزار بود؛ اما چارهای نداشت جز این که تحمل کند. او خودش بازجویی را شروع کرد. رحیم اصرار داشت آزاده و خانوادهاش را کشته است؛ آن هم با یک کلت ماکاروف مجهز به صدا خفهکن؛ اما درباره این که چرا این کار را کرده بود، جواب درستی نمیداد. 10 دقیقهای گذشت تا سرگرد فهمید این بنده خدا، سیمهایش اتصالی کرده و به جای زندان باید به تیمارستان برود. در واقع رحیم ماجرا را از روزنامهها خوانده و برای این که معروف شود، تصمیم گرفته بود خودش را به عنوان قاتل معرفی کند. این مرد اول صبح، وقت و انرژی سرگرد را هدر داده بود؛ اما به هر حال چارهای نبود جز این که موضوع صورتجلسه و متهم به دادسرا فرستاده شود. این کار که تمام شد، ظهوری هم از راه رسید و قبل از این که به اتاق سرگرد برود، سراغ بچههای تشخیص هویت رفت. آنها با قاطعیت نمیتوانستند بگویند اثر انگشت روی فیلتر سیگارها با اثر انگشت امان مطابقت دارد، یعنی اصلا اثر انگشت کامل را روی سیگار نداشتند؛ ولی بعید هم نمیدانستند نمونهها مشابه باشد.
ستوان این گزارش را به اطلاع کارآگاه رساند و آن دو بازجویی از مرد میانسال را شروع کردند. اول از امان پرسیدند زمان قتل کجا بوده که او ادعا کرد خانه بوده؛ اما شاهدی ندارد، چون عیال و بچههایش رفته بودند باغ طالقان هوایی تازه کنند. همین موضوع میتوانست سرنخی علیه امان باشد. برای همین کارآگاه تصمیم گرفت قال قضیه را یکجا بکند: «ببین ما همه چیز را میدانیم. این که تو فکر میکردی آزاده، داماد آیندهات را از چنگت درآورده و باعث شده دخترت دلشکسته شود و تو پیش قوم و خویشت سرافکنده شوی را درک میکنم. میدانم چقدر عصبانی بودی و برای همین به فکر انتقام افتادی. فقط میخواهم بدانم سلاح را از کجا تهیه کردی و کمی هم درباره روز حادثه برایم توضیح بده.» امان همه چیز را انکار کرد؛ اما هنوز داستانبافی او تمام نشده بود که ستوان با حالتی خشمآلود محکم روی میز کوبید و گفت: «اگر بیگناهی، پس تهسیگارهایی که اثر انگشتت روی آن است، در خانه مقتولان چه میکرد؟»
این جمله ظهوری حکم تیر خلاص را داشت، امان موقع قتل و بعد از آن برای این که ردی از خودش بجا نگذارد، فکر همه چیز را کرده بود؛ الا تهسیگارها را. او با صدایی لرزان، ماجرای قتل را تعریف کرد. انگیزهاش همان بود که سرگرد حدس زده بود؛ انصراف برادرزاده از ازدواج و توهم بر باد رفتن آبروی خانوادگی. متهم چگونگی قتل را هم با تمام جزییات توضیح داد: «آن روز به خانه پدر آزاده رفتم، اول پدر و بعد برادرش را کشتم. مادر آزاده، تمام مدتی که آنجا بودم، از اتاق بیرون نیامده بود. من با این تصور که خود دخترک هم در اتاق است، بیهوا وارد آنجا شدم و شلیک کردم؛ اما هنوز به هدفم نرسیده بودم. برای همین هم منتظر آزاده ماندم و....
این پرونده هم برای کارآگاه و دستیارش به پایان رسید؛ اما ظاهرا کار برای آنها تمامی نداشت، چون جنایتی تازه رخ داده بود و این بار در مجیدیه شمالی.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: