یک اتهام عاشقانه

من سال‌هاست که در یک شعبه کیفری به صورت تخصصی به پرونده‌های تجاوز به عنف رسیدگی می‌کنم. پرونده‌هایی که بشدت ناراحت کننده‌اند و وضعیتی که برخی از شاکیان دارند حالم را دگرگون می‌کند، اما در میان این همه پرونده تاثربرانگیز، گاهی پرونده‌هایی که پایان خوشی دارد و جالب است نیز پیدا می‌شود.
کد خبر: ۳۳۲۱۹۹

یکی از خاطراتم در این باره، مربوط به دختر و پسر جوانی است که اول به عنوان شاکی و متشاکی به دادگاه آمدند و بعد با هم ازدواج کردند.

یادم می‌آید وقتی مامور، پرونده را برایم آورد، دختری گریان وارد اتاق شد. نوع گریه‌ها و حرف زدنش نشان می‌داد ادعایش چندان جدی نیست.

من افراد زیادی را دیدم که به آنها تعرض شده است و آنچنان مضطرب و زخم خورده از این اتفاق هستند که با تمام وجودشان گریه می‌کنند، اما این دختر این طور نبود. او ادعا می‌کرد پسری او را مورد تعرض قرار داده است.

وقتی پرونده را خواندم از مامور خواستم که شاکی را به داخل فرا بخواند. وقتی دخترک وارد شعبه شد، از او خواستم تا آنچه اتفاق افتاده را برایم به‌طور کامل شرح دهد. دخترک گفت جوانی به نام سعید او را مورد آزار قرار داده و بعد متواری شده است.

این دختر مدعی شد پسر جوان او را ربوده و به ویلایی در شمال برده و مورد آزار قرار داده است.

سپس پسر جوان را که بازداشت شده بود، به داخل فرا خواندم تا از او بازجویی کنم. به پسر جوان گفتم به نفع خودش است که واقعیت را بگوید و سعی کردم محیط دادگاه را طوری نشان دهم که او بتواند اعتماد کند و حقیقت را بگوید.

پسر جوان گفت: من و سارا مدت‌ها بود که با هم رابطه داشتیم و سارا را دوست داشتم و او را همسر آینده خودم می‌دانستم.

این رابطه آنقدر قوی شده بود که من حتی او را به مادرم هم معرفی کرده بودم. مدتی که گذشت من و سارا تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. برای این‌که کارهای اولیه انجام شود، موضوع را به مادرم گفتم و از او خواستم کمکم کند.

ابتدا مادرم توجهی نکرد و گفت که از سارا خوشش نمی‌آید و اصرار‌های من هم فایده‌ای نداشت.

او می‌گفت سارا از طبقه ما نیست و نمی‌توانیم او را به عنوان عروس خود قبول کنیم. رابطه من و سارا همچنان ادامه داشت و من نمی‌توانستم او را رها کنم.

این جوان در ادامه از روز حادثه برایم گفت و این‌که چطور سارا او را گول زده است. وی گفت: روز تولدم بود که سارا به من گفت، برنامه‌ ویژه‌ای برایم دارد. من هم به او اعتماد کردم و سوار ماشین شدیم و به پیشنهاد سارا با هم به شمال رفتیم. در آنجا ویلایی اجاره کردیم و یک شب آنجا ماندیم. سارا برای من هدیه‌ای گرانقیمت خریده بود و آن شب، شبی به یاد ماندنی برای من شد. ما آن شب رابطه‌ای داشتیم که به میل سارا بود. فردای آن روز که به تهران آمدیم، آنقدر خوشحال بودم که تصمیم گرفتم بی‌توجه به خواسته مادرم با او ازدواج کنم، اما چند ساعت بعد از این‌که به تهران رسیدیم ماموران به خانه ما آمدند و مرا بازداشت کردند.

صحبت‌های این جوان نشان می‌داد تمام آن ضیافت یک نقشه بوده است تا سارا بتواند با سعید ازدواج کند. من دختر جوان را به داخل فراخواندم و از او خواستم توضیح دهد. وقتی او دید که سعید واقعیت را گفته است به من گفت چاره‌ای بجز این کار نداشته و می‌خواسته از این طریق با او ازدواج کند.

پسرک را با قرار، آزاد کردم و فردای آن روز مادر او را فرا خواندم تا شاید بتوانم کاری برای این دو جوان بکنم. وقتی صبحت کردم، دیدم آن زن هم از سر خیرخواهی مخالفت کرده است و با حرف‌های من راضی شد تا آنها با هم ازدواج کنند.

پسرک آزاد شد و یک هفته بعد سارا و سعید با یک جعبه شیرینی وارد دادگاه شدند. آنها با هم ازدواج کرده بودند.

حسین ساعی رئیس شعبه 77 دادگاه کیفری استان تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها