پسر جوان در رویای ثروت ‌وارد دنیای جرم شد

از واکس زدن کفش پولدارها خسته شده بودم

بلندپروازی یکی از دلایلی است که جوانان را از مسیر زندگی‌شان منحرف می‌کند و آنها را به دامن جرم و تبهکاری می‌کشاند. غلام مردی 25 ساله است که باید دو سال از عمرش را به جرم فروش موادمخدر و مشروبات الکلی پشت میله‌های زندان بگذراند.
کد خبر: ۳۳۲۱۹۶

 او می‌گوید‌‌ : در آرزوی ساختن یک قصر باشکوه خودش را به این درد گرفتار کرد و حالا از کارهایش پشیمان است.‌ غلام خانواده‌ای فقیر دارد. او می‌گوید: «دو برادر و یک خواهر دارم و هیچ کدام از ما ازدواج نکرده‌ایم . از وقتی به دنیا آمدم زندگی روی خوش به من نشان نداد. خانه‌ای کوچک و زندگی فقیرانه‌ای داشتیم. پدرم کارگر یک کارگاه نجاری بود و مادرم هم قالی بافی می‌کرد تا به پدرم کمک کند اما باز هم ما برای معیشتمان مشکل داشتیم. من وقتی خیلی کوچک بودم آرزو داشتم مثل بچه‌های دیگر اسباب بازی، لباس و کفش نو داشته باشم ولی فقر خانواده مرا در حسرت گذاشته بود.» غلام وقتی وارد مدرسه شد علاقه زیادی به درس خواندن از خود نشان داد: «کلاس اول را با نمره‌های خوبی قبول شدم . دلم می‌خواست درس بخوانم و در آینده برای خودم کسی بشوم اما پدرم اجازه نداد ادامه تحصیل بدهم. قبل از این که به کلاس دوم بروم او گفت پول خرید دفتر و کتاب برای من ندارد و بهتر است به جای مدرسه سراغ یک کار بروم تا بتوانم کمک خرجی خانواده باشم.»

غلام علیرغم سن کم وارد بازار کار شد. او بعد از مدتی جستجو در یک آرایشگاه کار پیدا کرد: «حقوقم آن زمان ماهی 3 هزار تومان بود که همه‌اش را به پدرم می‌دادم . در آرایشگاه جارو می‌کشیدم، نظافت می‌کردم و خلاصه این که صاحبکارم تا می‌توانست به من زور می‌گفت و من به خاطر جثه کوچک از عهده آن کارها برنمی‌آمدم و خیلی برایم سخت بود، برای همین بعد از مدتی تصمیم گرفتم شغلم را عوض کنم.»

این بار غلام با یک جعبه چوبی و چند قوطی واکس راهی منطقه‌ای مرفه‌نشین شد: «‌واکسی بودن برایم بهتر بود؛ هم درآمد بیشتری داشت و هم کارش آسان تر بود و زور زیادی نمی‌خواست.»

غلام به سرعت قد می‌کشید و به همین سرعت آرزوهایش رشد می‌کرد. او از این که مجبور بود به گفته خودش برای یک زندگی حقیرانه کاری نامطلوب انجام بدهد احساس رنج و عذاب می‌کرد. در این بین پسرک که به نوجوانی رسیده دوستانی پیدا کرده بود که او را وسوسه و تحریک می‌کردند: «آنها به من می‌گفتند تا کی می‌خواهم برای یک زندگی بخور و نمیر از صبح تا شب جان بکنم و کفش پولدارها را واکس بزنم. اگر بخواهم به این روال ادامه بدهم هیچ‌وقت پیشرفت نمی‌کنم وسرنوشت من هم مثل زندگی پدرم می‌شود.»

دوستان غلام به او پیشنهاد می‌کردند مثل آنها وارد کار خلاف شود و با زحمت کم به پول زیاد برسد. متهم می‌گوید: «اوایل مخالفت می‌کردم . اهل خلاف و جرم نبودم اما کم کم من هم تحریک شدم. پیش خودم می‌گفتم چرا من نباید مثل آدم پولدارها در قصر زندگی کنم.»

همین وسوسه‌ها باعث شد غلام که آن زمان به سن جوانی رسیده بود به پیشنهاد دوستانش جواب مثبت بدهد. او می‌گوید: «آنها در کار فروش مواد و مشروب بودند، من هم برایشان کار کردم و همان طور که می‌گفتند پول زیادی به دست آوردم. خیلی زود ترسم از کار خلاف ریخت و از این که می‌توانستم برای خودم خرید کنم و از طرفی کمک خرج خانواده‌ام باشم احساس رضایت می‌کردم. عقده پیشرفت مالی باعث شد بدون فکر کردن به عواقب کارهایم به جرایمم ادامه بدهم و بیشتر و بیشتر آلوده شوم.»

غلام تا آنجا به این کارها ادامه داد که بالاخره دستگیر و زندانی شد. او حالا از گذشته‌اش پشیمان است و می‌گوید: «باید دو سال در زندان بمانم .حالا که فکر می‌کنم می‌بینم اشتباه کرده‌ام . درست است که من هم حق داشتم پیشرفت کنم اما ای کاش بلندپرواز نبودم و تلاشم را به کار می‌گرفتم تا از راه درست به خواسته‌هایم برسم.»

پسر جوان می‌گوید تصمیم دارد بعد از آزادی شغلی برای خودش پیدا کند و از کارهای خلاف دور شود: «شاید این کار کمی برایم سختی داشته باشد اما لااقل سالم زندگی کرده‌ام و مجبور نیستم دوباره زندان و بدنامی را تجربه کنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها